تبلیغات
ادبستان گلپایگان - لطایف ادبی
حسن تعلیل ها

خلیفه حاضر جواب

در زمان یکی از خلفای بغداد، شخصی به نام کثیر به سبب گناهی که مرتکب شده بود، در زندان خلیفه به سر می برد. روزی به خلیفه نوشت: «یعفوا عن کثیرٍ.»(1) خلیفه هم آیه ای دیگر نوشت: «لا خیر فی کثیرٍ»!(2و3)
***
خلیفه ای عادت داشت فقط لباس سیاه رنگ به تن کند؛ تا اینکه یک روز شخصی از خلیفه پرسید: «چرا امیرالمؤمنین به لباس سیاه بیشتر توجه دارند؟» خلیفه پاسخ داد: «لباس سیاه، لباس مردان و زندگان است؛ زیرا هیچ زنی با لباس سیاه عروسی نمی کند و هیچ مرده ای را با کفن سیاه در گور نمی گذارند». آن شخص از این پاسخ شگفت زده شد.(4)
غلام خسرو پرویز

روزی یکی از غلامان خسرو پرویز ظرفی پر از آش به مجلس وی آورد و بر سر سفره از جلال و شکوه شاه دستش لرزید و چند قطره ای از آن بر لباس خسرو ریخت، پادشاه دستور داد غلام را بکشند. غلام بازگشت و تمام آش را بر لباس های خسرو ریخت. خسرو با ناراحتی و خشم پرسید: این چه کاری است؟ غلام گفت: با این دو سه قطره که بر لباس شما ریختم، سزاوار کشته شدن نبودم، و اگر با این جرم مرا می کشتی، تو را ظالم به حساب می آوردند، به همین سبب بازگشتم و گناهی بزرگ تر انجام دادم تا کسی تو را به خاطر کشتن من سرزنش نکند! شاه غلام را بخشید و او را مورد لطف خود قرار داد.(5)
طلب عفو

هارون الرّشید دستور داد دست جوانی را که دزدی کرده بود، ببرند. مادر جوان پیش آمد و گفت: ای خلیفه! دستی را که خدا آفریده چگونه می بری؟ خلیفه گفت: به حکم خدا می برم؛ زیرا می ترسم که در حدود شرعی کوتاهی کنم. پیرزن گفت: من به نیروی این دست زندگی می کنم و اگر آن را از بدن فرزندم جدا کنی، روزی مرا بریده ای، خلیفه گفت: دستش را ببرید که اگر این حکم را اجرا نکنم از گناهکاران باشم. پیرزن گفت: ای خلیفه! این گناه را هم یکی از همان گناهانی محسوب کن که شب هنگام از آن طلب بخشش می کنی!(6) این سخن خلیفه را بسیار خشنود کرد و باعث آزادی جوان گناهکار شد.(7)
گربه به جای قلاده

اعرابی ای شتر گم کرد. سوگند خورد که اگر شتر را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد. چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد. برای آنکه سوگند خود را نشکند، گربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد که چه کسی می خرد شتری را به یک درم و گربه ای به صد درم؟ اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود گفت: این شتر ارزان بود اگر این قلاده را در گردن نداشت.(8)
مجازات عمل ناخواسته

اسکندر روزی بر تخت نشسته بود و بار داده. دزدی را پیش او آوردند: فرمود که بر دار کنیدش. دزد گفت: ایّها الملک، دزدی کردم و مرا هیچ آرزوی آن نبود و دل من نمی خواست. اسکندر گفت: لاجرم تو را نیز بر دار کنند و تو را هیچ آرزوی نبود و دل تو نخواهد.(9)
دروغگوی صادق

از دروغگویی پرسیدند: هرگز راست گفته ای! گفت: اگر بگویم آری، دروغ گفته باشم!(10)
نابینای دانا

نابینایی در شب تاریک، چراغ در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به او رسید و گفت: ای نادان، شب و روز پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، فایدة این چراغ چیست؟
نابینا بخندید که این چراغ را نه برای خود، بلکه برای چون تو کوردلان بی خرد برداشته ام که به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را زنادان به نمی داند کسی
گرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود
طعن نابینا زدی ای دم زبینایی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود (11)

روی زشت و فال نکو

پادشاهی هنگام صبح برای شکار بیرون از شهر می رفت. در میان راه به مردی زشت رو رسید و آن را به فال بد گرفت. پس دستور داد او را تنبیه کرند که چرا در راه شاه سبز شده است! اتفاقاً در آن روز، پادشاه شکار فراوانی به دست آورد و خوشحال به دربار بازگشت. مدتی بعد به خاطرش رسید که آن مرد بیچاره را بی جهت از خود رنجانده و باید از او عذرخواهی کند. برای همین دستور داد تا او را نزد وی بردند و پادشاه پس از دلجویی، لباسی گرانبها و هزار درهم به او انعام داد. مرد گفت: ای پادشاه! از تو اجازه می خواهم که سخنی بگویم. شاه گفت: بگو. گفت: امروز صبح اولین کسی را که تو دیدی، من بودم و من هم نخستین کسی را که دیدم، تو بودی. روز تو با عیش و شادمانی گذشت و روز من همه با رنج و تلخی سپری شد. اکنون خودت انصاف بده! من شوم ترم یا تو! پادشاه تبسمی کرد و او را تحسین کرد.(12)
پول نادانسته ها

زنی از بزرگمهر مسئله ای پرسید؛ بزرگمهر گفت: مرا جواب این مسئله بدین وقت یاد نیاید. زن گفت چون است مال بسیار از پادشاه می ستانی از بهر دانش خویش و جواب مسئله من نمی دانی. گفت من از پادشاه آنچه می ستایم بدان می ستایم که می دانم، اگر بدان ستانمی که ندانمی همه مال جهان مرا دهند بسند نیاید.(13)
زیبای نادان

مردی حکیم در بین راه جوانی خوش صورت و صاحب جمال دید و از او چیزی پرسید. جوان با ترشرویی جوابی تلخ و ابلهانه داد. حکیم گفت: خانه خوبی است، اگر کسی در آن ساکن بود.(14)
بینی بزرگ

شخصی که بینی بزرگی داشت به خواستگاری زنی رفت و در تعریف خود می گفت که من مردی ام از خفت و سبکسری به دور و بر تحمل ناملایمات صبور. زن گفت اگر تو بر تحمل ناملایمات صبور نبودی این بینی را چهل سال نمی توانستی کشید.

از بینی بزرگ تو باری ست بر همه
تا کی به هرزه روی سوی آن و این نهی
هر لحظه سجده تو نه از بهر طاعت است
بار گران بینی خود بر زمین نهی (15)

دزد بی تقصیر

اسب سپاهپی را دزد برده بود. یکی گفت: گناه از تو بوده که مواظب اسب خود نبودی. دیگری گفت: گناه از غلام تو بوده که در طویله را باز گذاشته است. سپاهی گفت: پس دزد هیچ گناهی ندارد و همه اش تقصیر ما بوده است.(16)
نانوای غیربهداشتی

پادشاهی، غلام خود را در هنگام پختن نان دید. غلام با دست عرق پیشانی خود را پاک می کرد و در همین حال خمیر را بر می داشت و به تنور می زد. پادشاه تصمیم گرفت که غلام را مجازات کند. پس برای آزمایش از او پرسید: کدام غذا از همه بهتر است؟ غلام که موضوع را دریافته بود، پاسخ داد: بهترین غذا آن است که از عرق جبین به دست آید. پادشاه به سبب نکته سنجی غلام از گناهش چشم پوشی کرد.(17)
سادگی و حاضر جوابی

روزی وزیری بر سفره خلیفه حاضر بود، نام پالوده به میان آمد.
وزیر گفت: بسیاری از اعراب، هرگز پالوده ندیده اند و نام آن نشنیده.
خلیفه گفت: برای این ادعا، اگر دلیل نداشتی باشی دروغ است.
اتفاقاً روزی خلیفه برای شکار رفته بود و وزیر همراه او بود. دیدند اعرابی از بادیه می آید. خلیفه به وزیر گفت: او را پیش من آر. وزیر پیش او رفت که امیر مؤمنان تو را می خواهد.
اعرابی گفت: مگر مؤمنان، امیر دارند؟ وزیر گفت: آری، اعرابی گفت: من به وی ایمان ندارم. وزیر او را دشنام داد و گفت: ای فرزند حرام زاده.
اعرابی غضبناک شد و گریبان وزیر بگرفت و او را به هر سو می کشید و دشمنام می داد و خلیفه می خندید.
بعد از آن پیش خلیفه آمد و گفت: ای امیرمؤمنان، داد من از این مرد بستان که مرا دشنام داده است.
خلیفه به اعرابی گفت: دو درم به او بده.
اعرابی گفت: سبحان الله، او به من دشنام داده است، من دو درم به او بدهم؟
خلیفه گفت:آری، حکم ما چنین است.
اعرابی رو به وزیر کرد و گفت: ای فرزند دو زناکار. به حکم امیرالمؤمنان باید چهار درهم به من بدهی
خلیفه از خنده به پشت افتاد. پس اعرابی را همراه خلیفه به قصر بردند. چون وارد قصر شد و آن عظمت و شوکت را دید پیش خلیفه آمد و گفت السلام علیک یا الله.
خلیفه گفت: خاموش باش، چه می گویی؟ من خدا نیستم.
گفت: السلام علیک ای پیغمبر خدا.
گفتند: وای بر تو، چه می گویی؟ او امیرمؤمنان، است.
گفت: السلام علیک ای امیرالمؤمنان، خلیفه گفت: و علیک السلام.
پس وی را بنشاندند و سفره آوردند و از هر چیزی بخورد و در آخر پالوده آوردند.
وزیر گفت: امید می دارم که او نداند پالوده چیست؟
خلیفه گفت: اگر چنین باشد به تو یک کیسه سکّه می دهم.
پس اعرابی به سوی پالوده دست دراز کرد و طوری می خورد که نشان می داد هرگز پالوده نخورده است. خلیفه از او پرسید: این خوردنی که می خوری چیست؟
اعرابی گفت: به آن خدای که تو را به خلافت نشانده است نمی دانم چه چیزی است؟ امّا خدای ــ تعالی ــ در قرآن می گوید: «فاکههٌ ونخل و رمّان»(18) نخل نزدیک ما هست گمان می کنم که این رمّان است.
وزیر گفت: ای امیرالمؤمنان اکنون دو کیسه طلا باید به من بدهی؛ زیرا که او نه پالوده را می شناسد و نه رمّان (=انار) را.
خلیفه دستور داد دو کیسه طلا به وزیر دادند و اعرابی رانیز غنی کرد.(19)
خروس دانا

ابوایّوب (20) از مقربان و ندیمان منصور خلیفه بود. هرگاه منصور او را به نزد خود فرا می خواند، رنگش زرد می شد و بر خود می لرزید. روزی یکی از نزدیکانش به وی گفت: تو همنشین خلیفه هستی و هیچ کس به مانند تو نزد او مرتبه و منزلت ندارد، پس چگونه است که هرگاه او را می بینی حالت دگرگون می شود و دست و پای خود را گم می کنی! ابوایّوب گفت: بازی از خروسی پرسید که تو از ابتدا در خانه آدمیان هستی و ایشان به دست خود به تو آب و دانه می دهند و خوابگاه تو در خانه آنهاست. پس سبب چیست که هرگاه نزد تو می آیند و می خواهند تو را بگیرند، فریاد می کنی و از دست ایشان می گریزی؟ در حالی که من پرنده ای وحشی هستم که در کوهستان بزرگ می شوم اما وقتی مردم مرا صید می کنند و به من یاد می دهند که چگونه برای آنها صید کنم، هیچ گاه از خدمت نمی گریزیم و وقتی که مرا آزاد می کنند که برایشان صیدی بیاورم، باز هم نزد آنها باز می گردم.
خروس گفت: از وقتی که من در این خانه بوده و سرد و گرم روزگار چشیده ام، صدها خروس را دیده ام که سر بریده و به سیخ کشیده اند و فریاد وغوغای من به همین سبب است.(21)
عاقل دیوانه نما

به بهلول (عاقل دیوانه نما) گفتند: دیوانگان بصره را بشمار. گفت: از حدّ بی شمار بیرون اند. اگر می خواهید عاقلان را بشمارم که عده کمی بیشتر نیستند.(22)
عمر مرغ

ظریفی بر سفره مردی بخیل مرغی بریان دید. گفت: عمر این مرغ پس از کشته شدن، ازعمری که در حیات خود داشته، طولانی تر خواهد بود!(23)
طول عمر زوری

یکی از امیران درگاه شاهرخ تیموری (24) بسیار بخشنده و بنده نواز بود. به همین سبب به مردم تهی دست زر و سیم می داد و در عوض از آنها می خواست که پس از مردن شاهرخ آن را بپردازند! گروهی از بدخواهان نزد شاهرخ رفتند و او را از ماجرا آگاه کردند و پادشاه را نسبت به آن امیر بدبین کردند تا اینکه روزی از دشت خشم به امیر گفت: چگونه است که روزگار تو به وجود من چرخد و تو خواهان مرگ من هستی! امیر گفت: پادشاه چگونه به چنین نتیجه ای رسیده اند؟ گفت: از آنجا که قرض بسیار به مردم می دهی و آنها را به مرگ من وعده می دهی! امیر گفت: آری همین طور است که شنیده ای، اما من برای این به مردم قرض می دهم که پیوسته قرض دار تو و خواستار دوام عمر تو باشند تا به این سبب از دادن قرض خود رهایی یابند.(25)
عاقبت بخشندگی

وقتی تیمور ولایت فارس را تصاحب کرد و شاه منصور را کشت، در مجلسی حافظ را به حضور خود طلبید. حافظ در آن زمان گوشه نشین بود و با فقر و نداری روزگار می گذرانید. وقتی حافظ نزد تیمور رسید، آثار فقر و درویشی در چهره اش پیدا بود. تیمور گفت: ای حافظ! من به زور شمشیر شهرهای بسیاری را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را آباد سازم و تو آن را به خال یک هندو می بخشی و می گویی:
«اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»؟
حافظ گفت: از همین بخشندگی هاست که به این روز افتاده ام!(26)