احیای مردگان

یادداشتی بر داستان «چاه‌کن‌ها» از مجموعه «شهرزاد قصه بگو!» از سِدا زنده رودیان

     در مجموعه داستان «شهراد قصه بگو!» نوشته محمد بهارلو داستان کوتاهی هست به نام «چاه‌کن‌ها» که با سه داستان دیگر این مجموعه متفاوت است؛ اگرچه داستان دیگری نیز با عنوان «کبوترهای هوایی» در این کتاب هست که شباهت‌هایی از جهت موضوع (تم) با این داستان دارد. اما «چاه‌کن‌ها» داستان متمایزی است؛ زیرا در آن موضوع «انتظار» به صورت کمابیش نمادینی مطرح شده است. مفهوم «اتنظار» از مفاهیم ازلی و ابدی بشر است و همواره به شکل‌های گوناگون آدم‌ها با این مفهوم سروکار داشته‌اند. درواقع مفهوم انتظار ریشه در باورهای قومی و ملی و آیینی تقربیاً همة مردم جهان دارد، و رابطه‌اش با مفهوم عدالت بسیار عمیق و گسترده است. به این معنا انتظار واکنشی به بی‌عدالتی نیز هست، و عنصری است که معمولاًَ با امید همراه می‌شود. ما زندگی را تحمل می‌کنیم، اما امیدواریم، زیرا انتظار داریم نظام زندگی از آن‌چه هست به آن‌چه ما می‌خواهیم تغییر پیدا کند.
     مفهوم انتظار در داستان «چاه‌کن‌ها» جنبة مذهبی یا اسطوره‌ای ندارد. داستان پایانِ گریز و انزوای طولانی – بیست‌وپنج‌ساله - یک چاه‌کنِِ بخت‌برگشته است که بار سنگینِ تجربة وحشتناکی را به دوش می‌کشد. او شاهد مدفون شدن هم‌کارش در قعر یک چاه قدیمی بوده است، اما به جای بیرون کشیدن جسد، ترس خورده، از مهلکه می‌گریزد، مبادا گرفتار مکافاتِ عواقب حادثه شود. حالا، پس از آن همه سال، ناگهان برادر چاه‌کنِ مرده پیدایش شده است و می‌خواهد ماوقع را از سیر تا پیاز از زبان او بشنود؛ زیرا دانستنِ «حقیقتِ» مرگِ برادر را حق خود می‌داند. از این‌رو «چاه‌کن‌ها» را می‌توان نوعی نبش‌قبر نامید: نه نبش‌قبر چاه‌کن مرده، بلکه نبش‌قبر راوی یا پدر و عموی چاه‌کن‌ش و همة آدم‌هایی که سرنوشت مشترک‌شان با آن‌ها در جریان روایت آشکار می‌شود.
     اگرچه «چاه کن» با صورتی رآلیستی شروع می‌شود – فضا، آدم‌ها و گفت‌وگوها همه کمابیش برگردانِ دقیقی از واقعیت هستند - وقتی داستان به پایان می‌رسد درمی‌یابیم که باید در قضاوت خودمان نسبت به صورت داستان تجدیدنظر کنیم. درواقع پایان داستان ما را غافلگیر می‌کند، و ناچاریم از خودمان بپرسیم آیا با معیارهای واقعی می‌توانیم داستان را توجیه کنیم؛ زیرا نحوة بیانِ کاملاًَ واقعی داستان مبدل به نوعی بیانِ کنایی - یا فرا واقعی – می‌شود که توجیه آن نیازمند ساز و کار دیگری است. شاید اولین پرسش این باشد که آدم‌های داستان، مردان درون آن قهوه‌خانه تاریک و نمور که به تعبیر راوی پاتوق چاه‌کن‌ها است، چه کسانی هستند؟ آیا واقعاَ چاه‌کن هستند؟ آن‌چه می‌گویند حقیقت دارد؟ یعنی آن‌ها به راستی منتظر بازگشت مردگان خود هستند؟ واقعیت این است که ما از زبان خود آن آدم‌ها چیزی نمی‌شنویم. نمی‌دانیم آن‌چه مخاطب راوی درباره آن‌ها می‌گوید حقیقت دارد یا توهّم خود او است. از هر منظر که نگاه کنیم آن‌چه مرد می‌گوید نمی‌تواند متضمن واقعیت یا حقیقت باشد. به عبارت دیگر ما با داستانی سروکار داریم که واقعی می‌نماید اما به خود واقعیت – آن‌گونه که هست یا باید باشد - مستند نیست.
     توصیفی که راوی (نویسنده) از فضای داستان – قهوه خانه – می‌کند چشم‌گیر است:«قهوه‌خانه در بخار رقیقی شناور بود.» نور کافی در این فضای نمور و سرداب‌مانند نیست. از مشتری‌ها هیچ صدایی درنمی‌آید. آن‌ها برای پُرکردن سکوت و خلاة به تماشای تردستی شعبده‌بازی بر صفحه تلویزیون سیاه و سفید کوچکی مشغولند. اما به‌زودی برق هم می‌رود و راوی در پرتو نورِ دو چراغ زنبوری، که پت‌پت می‌کنند، به توصیف فضا می‌پردازد. در چنین فضایی آن‌چه از زبان مخاطب راوی - مرد زاغ‌چشم - شنیده می‌شود ظاهراً وصف‌الحال همة آدم‌های درون قهوه‌خانه است:«هرکدام‌شان وضع و روزی دارند مثل من و تو.» این‌طور به‌نظر می‌رسد که برای آن‌ها زندگی واقعی - زندگی بیرون از قهوه‌خانه - از معنا داشتن باز مانده است. رشته‌های روابط آن‌ها با زندگی عمومی بریده است. شاید از همین‌رو است که آن‌ها در جهانِ خصوصی خود به رویا پناه برده‌اند. رویای آن‌ها بازگشت مردگانی است که در زیر آوار چاه‌های بسیار عمیق گم‌وگور شده‌اند.
     بهارلو از رابطة «واقعیت» ارایه شده در داستان با واقعیتی که ما را احاطه کرده است موضوع داستان «چاه‌کن‌ها» را پرداخته است. ترکیب این واقعیت‌ها ممکن است نوعی «ابداع» در بیان واقعیت باشد اما در تعارض با بازنمایی واقعیت نیست. به عبارت ساده‌تر، «چاه‌کن‌ها» برش خیالی از واقعیت است. آن‌چه مرد زاغ‌چشم نقل می‌کند چنان بیان می‌شود که انگار واقعاَ امری طبیعی است. نویسنده، چنان که داستایوفسکی درباره ادگار آلن‌پو گفته است، «استثنایی‌ترین واقعیت» را برمی‌گزیند و آدم‌ها را از حیث روان‌شناختی در استثنایی‌ترین موقعیت قرار می‌دهد. موقعیت آدم‌های داستان انتظار است، و اگر چه این انتظار فوق طبیعی به‌نظر می‌رسد سرانجام توجیهی عقلانی پیدا می‌کند. آدم‌های داستان در انتظار احضار ارواحِ مردگانِ خود هستند، منتها ارواحی در هیئت زندگان؛ گویی آن‌ها به نیروی نوعی عادت انتظار می‌کشند. باید انتظار طولانی و سرد را تحمل کنند. در واقع آن‌ها راه‌حلی برای پایان دادن به انتظار ندارند. آن‌ها فقط می‌توانند به انتظار خود ادامه بدهند.
     شاید بتوان «چاه‌کن‌ها» را نمادی از آخرالزمان نیز تعبیر کرد، زمانی که زندگی به نقطه پایان خود می‌رسد و مردگان از گورشان برمی‌خیزند. اما آیا زندگی برای آدم‌های داستان به نقطة پایان خود رسیده است؟ آن‌ها گمان می‌کنند که آن‌چه می‌پندارند بایستی باشد و از آن‌جا که واقعیت با خواسته‌هاشان مطابقت ندارد گمان می‌کنند که واقعیت دچار ارواح خبیثه شده است. در حقیقت آن‌ها به طرز جنون‌آمیزی زندانی اوهام خود هستند. انتظار یگانه واقعیت موجود آن‌ها است؛ یگانه واقعیتی است که می‌توانند به آن امیدوار باشند و دل ببندنند. این انتظار نمایندة بیگانگی آن‌ها با جهان پیرامون‌شان نیز هست؛ رویایی است که اسارت آن‌ها را در زندگی که برای‌شان هیچ معنایی ندارد تحمل‌پذیر می‌سازد. در عین حال این انتظار به این معنا نیز هست که آن‌ها در انزوای دردناک خود فراموش شده‌اند؛ از همین رو در گذشته، در خاطرات سپری شده، سیر می‌کنند. خاطرة آن‌ها دربارة گذشته است. رویای آن‌ها هم همین گذشته است.
     در «چاه‌کن‌ها» زمان حال به صورت ویرانه‌ای توصیف می‌شود که هیچ‌چیز در آن التیام‌بخش نیست. تضاد میان گذشتة از دست ‌رفته و تلخی و ملالِ زمانِ حال مضمون داستان را می‌سازد. اما آیا در این برزخ اسرارآمیز آدم‌ها چیزی برای از دست دادن ندارند؟ به نظر می‌رسد که آن‌ها گران‌بهاترین چیزی را که در اختیار دارند بر سر این انتظار می‌گذارند: عمرشان را. از همین‌رو همة آدم‌های داستان در ورای تراژدی به سر می‌برند؛ به ویژه که بر آن‌چه از دست داده‌اند، و هنوز هم می‌دهند، کاملاًَ واقف‌اند.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic