تبلیغات
ادبستان گلپایگان - گذری بر داستان ( بیژن و منیژه ) شاهنامه ی فردوسی ( به نثر )
(داستان بیژن و منیژه )
 
ثریا چون منیژه بر سر چاه 
دو چشم من بدو چون چشم بیژن 

كیخسرو روزی شادان بر تخت شاهنشهی نشسته و پس از شكست اكوان دیو و خونخواهی سیاوش جشنی شاهانه ترتیب داده بود. جام یاقوت پر می‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگی دل بر رامش و طرب نهاده بودند.


همه بادﮤ خسروانی به دست
همه پهلوانان خسرو پرست
می اندر قدح چون عقیق یمن
به پیش اندرون دستـﮥ نسترن

سالاربار كمر بسته بر پا ایستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده ‌دار شتابان رسید و خبر داد كه ارمنیان كه در مرز ایران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهی آمده اند و بار می خواهند. سالار نزد كیخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنیان به درگاه شتافتند و زاری كنان داد خواستند:
شهریارا ! شهر ما از سوئی به توران زمین روی دارد و از سوی دیگر به ایران.
از این جانب بیشه ای بود سراسر كشتزار و پر درخت میوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ امید ما بدان بسته. اما ناگهان بلائی سر رسید. گرازان بسیار همـﮥ بیشه را فرا گرفتند‌, با دندان قوی درختان كهن را به دو نیمه كردند. نه چارپای از ایشان در امان ماند و نه كشتزار.
شاه برایشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرین نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشیدند پس از آن روی به دلاوران كرد و گفت: كیست كه در رنج من شریك شود و سوی بیشه بشتابد و سر خوكان را با تیغ ببرد تا این خوان گوهر نصیبش گردد.
كسی پاسخ نداد جز بیژن فرخ نژاد كه پا پیش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گیو پدر بیژن از این گستاخی بر خود لرزید و پسر را سرزنش كرد.

به فرزند گفت این جوانی چر است ؟
به نیروی خویش این گمانی چر است؟
جوان ارچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر
به راهی كه هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آب روی

بیژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگین در این سفر پرخطر به راهنمائیش گماشته شد.
بیژن آمادﮤ سفر گشت و با یوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجیر كنان و شادان سپردند تا به بیشه رسیدند, آتش هولناكی افروختند و ماده گوری بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشیدن و شادمانی بسیار, گرگین جای خواب طلبید. اما بیژن از این كار بازش داشت و به ایستادگی و ادارش كرد و گفت: یا پیش آی یا دور شو و در كنار آبگیر مراقب باش تا اگر گرازی از چنگم رهائی یافت با زخم گرز سر از تنش جدا كنی. گرگین درخواستش را نپذیرفت و از یارمندی سرباز زد.

تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مر این رزمگه را كمر
كنون از من این یار مندی مخواه
بجز آنكه بنمایمت جایگاه

بیژن از این سخن خیره ماند و تنها به بیشه در آمد و با خنجری آبداده از پس خوكان روانه شد. گرازان آتش كارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند.
گرازی به بیژن حمله‌ ور گردید و زره را برتتش درید, اما بیژن به زخم خنجر تن او را به دو نیم كرد و همگی ددان را از دم تیغ گذراند و سرشان را برید تا دندانهایشان را پیش شاه ببرد و هنر و دلاوری خود را به ایرانیان بنمایاند, گرگین كه چنان دید بظاهر بر بیژن آفرینها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامی سخت هراسید و دربارﮤ بیژن اندیشه ‌های ناروا بخاطر راه داد.

ز بهر فزونی و از بهر نام
به راه جوانی بگسترد دام

پس از باده گساری و شادمانی بسیار, گرگین نقشـﮥ تازه را با بیژن در میان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتی است خرم و نزه كه جویش پر گلاب و زمینش چون پرنیان و هوایش مشكبو است. هر سال در این هنگام جشنی برپا می شود, پریچهرگان به شادی می نشینند منیژه دختر افراسیاب در میانشان چون آفتاب تابان می ‌درخشد.

زند خیمه آنگه بر آن مرغزار
ابا صد كنیزك همه چون نگار
همه دخت تركان پوشیده روی
همه سرو قد و همه مشكبوی
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می به بوی گلاب

بهتر آنكه به سوی ایشان بشتابیم و از میان پریچهرگان چند تنی برگزینیم و نزد خسرو باز گردیم. بیژن جوان از این گفته شاد گشت و به سوی جشنگاه روان شد.
پس از یك روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادی گذراندند.
از سوی دیگر منیژه با صد كنیزك ماهرو به دشت رسید و بساط جشن را گسترد.
چهل عماری از سیم وزر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
همینكه گرگین از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بیژن گفت و از رامش و جشن یاد كرد. بیژن عزم كرد كه پیشتر رود تا آئین جشن تورانیان را از نزدیك ببیند و پریرویان را بهتر بنگرد. از گنجور كلاه شاهانه وطوق كیخسروی خواست و خود را به نیكو و جهی آراست و بر اسب نشست و خود را شتابان به دشت رسانید و در پناه سروی جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آوای رود و سرود بود و پریرویان دشت و دمن را از زیبائی خرم گردانیده بودند بیژن از اسب به زیر آمد و پنهانی به ایشان نگریست و از دیدن منیژه صبر و هوش از كف داد. منیژه هم چون زیر سرو بن بیژن را دید با كلاه شاهانه و دیبای رومی و رخساری چون سهیل یمن درخشان, مهرش بجنبید و دایه را شتابان فرستاد تا ببیند كیست و چگونه به آن دیار قدم گذارده و از بهر چه كار آمده است.

بگویش كه تو مردمی یا پری
برین جشنگه بر همی بگذری
ندیدیم هرگز چو تو ماهروی
چه نامی تو و از كجائی بگوی

دایه بشتاب خود را به بیژن رساند و پیام بانوی خود را به او داد. رخسار بیژن چون گل شكفت و گفت: من بیژن پسر گیوم و به جنگ گراز آمده ‌ام, سرهاشان بریدم تا نزد شاه ببرم. اكنون كه در این دشت آراسته بزمگهی چنان دیدم عزم بازگشت برگردانیدم.

مگر چهرﮤ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ به خواب

به دایه و عده‌ ها داد و جامـﮥ شاهانه و جام گوهر نگار به او بخشید تا در این كار یاریش كند.
دایه این راز را با منیژه باز گفت. منیژه همان دم پاسخ فرستاد:

گر آئی خرامان به نزدیك من
برافروزی این جان تاریك من
به دیدار تو چشم روشن كنم
در و دشت و خرگاه گلشن كنم

دیگر جای سخنی باقی نماند‌, بیژن پیاده به پرده سرا شتافت. منیژه او را در بر گرفت و از راه و كار او و جنگ‌ گراز پرسید. پس از آن پایش را به مشك و گلاب شستند و خوردنی خواستند و بساط طرب آراستند. سه روز و سه شب در آن سراپردﮤ آراسته به یاقوت و زر و مشك و عنبر شادیها كردند و مستی‌ ها نمودند. روز چهارم كه منیژه آهنگ بازگشت به كاخ كرد و از دیدار بیژن نتوانست چشم بپوشد, به پرستاران فرمود تا داروی بیهوشی در جامش ریختند و با شراب آمیختند؛ بیژن چون خورد مست شد و مدهوش افتاد. در عماری خوابگاهی آغشته به مشك و گلاب ساختند و او را در آن خواباندند و چون نزدیك شهر رسیدند خفته را به چادری پوشاندند و در تاریكی شب نهفته به كاخ در آوردند و چون داروی هوشیاری به گوشش ریختند, بیدار گشت و خود را در آغوش نگار سیمبر یافت. از این كه ناگهان خود را در كاخ افراسیاب گرفتار دید و رهائی را دشوار یافت بر مكر و فسون گرگین آگاه گشت و بر او نفرین ‌ها فرستاد, اما منیژه به دلداریش برخاست و جام می‌ به دستش داد و گفت:

بخورمی مخور هیچ اندوه و غم
كه از غم فزونی نیابد نه كم
اگر شاه یابد زكارت خبر
كنم جان شیرین به پیشت سپر

چندی برین منوال با پریچهرگان و گلرخان شب و روز را به شادی گذراندند تا آنكه دربان از این راز آگاه گشت و از ترس جان

بیامد بر شاه توران بگفت
كه دخترت از ایران گزیدست جفت

افراسیاب از این سخن چون بید در برابر باد برخود لرزید و خون از دیدگان فرو ریخت و از داشتن چنین دختری تأسف خورد.

كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر بود
كرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید ببر

پس از آن به گرسیوز فرمان داد كه نخست با سواران گرد كاخ را فرا گیرند و سپس بیژن را دست بسته به درگاه بكشانند.
گرسیوز به كاخ منیژه رسید و صدای چنگ و بانگ نوش و ساز به گوشش آمد, سواران را به گرد در و بام برگماشت و خود به میان خانه جست و چون بیژن را میان زنان نشسته دید كه لب بر می‌ سرخ نهاده و به شادی مشغول است خون در تنش بجوش آمد و خروشید كه, ناپاك مرد

فتادی به چنگال شیر ژیان
كجا برد خواهی تو جان زین میان

بیژن كه خود را بی سلاح دید بر خود پیچید و خنجری كه همیشه در موزه پنهان داشت بیرون كشید و آهنگ جنگ كرد و او را به خون ریختن تهدید نمود. گرسیوز كه چنان دید سوگند خورد كه آزارش نرساند, با زبان چرب و نرم خنجر از كفش جدا كرد و با مكر و فسون دست بسته نزد افراسیابش برد. شاه از او بازخواست كرد و علت آمدنش را به سرزمین توران جویا شد. بیژن پاسخ داد كه: من با میل و آرزو به این سرزمین نیامدم و در این كار گناهی نكرده ‌ام, به جنگ گراز آمدم و به دنبال باز گمشده ‌ای براه افتادم و در سایـﮥ سروی بخواب رفتم, در این هنگام پری بر سر من بال گسترد و مرا خفته ببر گرفت و از اسبم جدا كرد.
در این میان لشكر دختر شاه از دور رسید. پری از اهرمن یاد كرد و ناگهان مرا در عماری آن خوب چهر نشاند و بر او هم فسونی خواند تا به ایوان رسیدم از خواب بیدار نشدم.

گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین كار آلوده نیست
پری بیگمان بخت برگشته بود
كه بر من همی جادو آزمود

افراسیاب سخنان او را دروغ شمرد و گفت می ‌خواهی با این مكر و فریب بر توران زمین دست یابی و سرها را بر خاك افكنی. بیژن گفت كه ای شهریار پهلوانان با شمشیر و تیر و كمان به جنگ می‌ روند من چگونه دست بسته و برهنه بی ‌سلاح می ‌توانم دلاوری بكنم, اگر شاه می خواهد دلاوری مرا ببیند دستور دهد تا اسب و گرز دردست من بگذارند. اگر از هزاران ترك یكی از زنده بگذارم پهلوانم نخوانند.
افراسیاب از این گفته سخت خشمگین شد و دستور داد او را زنده در گذرگاه عام به دار مكافات بیاویز
 
 
 
 

نگاهی به داستان بیژن و منیژه

بیژن و منیژه

دوران پادشاهی کیکاووس ، شاه خودکامه ی ایران زمین به پایان رسیده است و اکنون کیخسرو ، فرزند سیاوش بر تخت سلطنت تکیه زده.کیخسرو پادشاهی دادگستر، رعیت نواز و مهربان  است.

یکی از روزهای اردیبهشت به فرمان کیخسرو مجلسی ترتیب داده شد تا مردم رو در رو شکایت ها و صحبت هایشان را با پادشاه در میان بگذارند. گیو و پسرش بیژن ، گودرز، گرگین و پهلوانان دیگر نیز حضور داشتند. یکی از شکایت ها مربوط به پیرمردی از آرمانیان بود .آرمانیان در اطراف مرز شمالی ایران و توران زندگی می کردند. پیرمرد از وضع نابه سامان آن جا و حمله های رعدآسا و ویرانگر گرازان وحشی و حیوانات دیگر به مردم و مزارع شان سخن گفت.کیخسرو خشمگینانه به گرگین نگاه انداخت ؛ چون او مسئول رسیدگی به مرزها بود و پول های گزاف به بهانه ی این امر از پادشاه می گرفت. سکوت بر مجلس حاکم شد.همه ی سپهسالاران سر به زیر افکندند. ناگهان بیژن، جوان شیرمرد ایرانی برخاست و گفت:« پادشاها! اگر اجازه بفرمایید به آرمان زمین می روم و نسل خوکان دیو صفت را بر می اندازم.»همه به ویژه  "رُستم "به این جوان علاقه مند بودند. شاه اندیشید و تصمیم گرفت.

بیژن و گرگین این کار را به گردن گرفتند.گرگین مردی کارکشته ، نیرنگ باز و بلدِ راه بود؛ ولی بیژن، جوانی جویای نام و کم تجربه.گرگین به آبروی از دست رفته اش می اندیشید.آن ها پس از چهل شبانه روز به مرز ایران و توران رسیدند.سوارانی نیز از پشتشان راهی شده بودند.

شب بود. گرگین خوش حال بود و می پنداشت که بیژن جانش را خواهد باخت. در این صورت کسی نبود که خبر نامردی گرگین را به شاه برساند.وی از رو در رویی کنار کشید و خود را گم و گور کرد.بیژن یک تنه به ستیز با گرازان وحشی پرداخت و بیش تر آن ها را از پای درآورد.گرگین پیروزی بیژن را باور نمی کرد. باز به راه افتادند.گرگین پیشنهاد داد که از فرصت بهره ببرند و از باغ منیژه ، دختر افراسیاب پنهانی دیدن کنند. جوان کم تجربه کنجکاو شد و پذیرفت. به جلوی باغ رسیدند.نگهبانان مانع شدند.گرگین گفت که پدر و پسری مسافر و راه گم کرده اند و کمک می خواهند.آن ها اتاقی به مهمانان دادند تا استراحت کنند. شب صدای ساز و آواز شنیده می شد.گرگین ، بیژن را تحریک نمود که مخفیانه به مجلس آن ها نگاه کند؛ ولی در دل به بیژن خندید و با خود گفت: « خورشید و ماه هم حقّ ورود به مجلس دختر افراسیاب را ندارند چه رسد به بیژن ! کار او تمام است.» گرگین در حالی که بیژن پشت درختی پنهان شده بود از دیوار باغ گریخت. بیژن هم چنان دزدانه به بزمگاه منیژه می نگریست.منیژه حضور ناشناس را حس کرد. آخر چه کسی توانسته بود این قدر گستاخانه به محفل زنان دربار نزدیک شود؟ با دایه اش به سوی درخت رفت و بیژن را دید.گفت :« ای جوان دلاور !تو کیستی؟»بیژن نامش را گفت و افزود که برای تجارت به توران زمین آمده است.منیژه وی را می شناخت و دستمالی را به بیژن نشان داد که تصویر بیژن روی آن کشیده شده بود.سپس به بیژن گفت: « همراهت گرگین به تو خیانت کرده و گریخته است.»از آن پس بیژن و منیژه شیفته ی هم شدند.

عاشق و معشوق روزها را به شکار و شب ها را به بزم می پرداختند.خبرچین افراسیاب شبانگاه، پنهانی از باغ بیرون رفت تا راز دختر شاه و بیژن را به افراسیاب برساند. منیژه  هم فرمان داد تا بیژن را بی هوش و در صندوقی پنهان کردند . می خواست دور از چشم جاسوسان او را به باغش در توران ببرد. سحرگاه به راه افتادند.

افراسیاب، فرمان روای مستبدّ توران از شکست های پیاپی از ایرانیان دل چرکین و خشمگین بود. چندی پیش،" گیو" به توران آمده و پس از شکست لشکر افراسیاب، کیخسرو فرزند سیاوش را از چنگ او درآورده و به ایران برده بود.حالا افراسیاب فرصت انتقام داشت. او برادر خون خوارش "گرسیوز" را با پنج هزار سرباز راهی کاخ دخترش کرد تا بیژن را به دام بیندازند.از سویی بیژن کم کم به هوش آمد در حالی که نمی دانست چه سرنوشت تلخی در انتظارش است. گرسیوز و پهلوانان دیگر پنهانی وارد کاخ شدند و  دور بیژن حلقه زدند.گرسیوز می دانست که بیژن یک تنه همه ی آنان را حریف است .با او بساط دوستی ریخت.جوان کم تجربه و ساده دل، فریب خورد و تا به خود آمد، اسیر شد .منیژه مات و مبهوت نگاه می کرد. کاری از دستش بر نمی آمد. او پدرش را می شناخت و مطمئن بود که بیژن را می کشد.

بیژن را به کاخ افراسیاب بردند. افراسیاب بی درنگ فرمان قتل او را صادر کرد؛ ولی وزیر خردمندش نظری دیگر داشت. دل جویانه گفت :«مگر از یاد برده اید که  ایرانیان به بهانه ی خون خواهی سهراب و سیاوش چه گونه به توران حمله کردند! بهتر است بیژن را غل و زنجیر کنیم و به چاه ارژنگ بیفکنیم  و سنگی بسیار سنگین را روی چاه بگذاریم تا کسی نتواند آن را تکان دهد.» افراسیاب پذیرفت.

به فرمان افراسیاب ، بیژن را به چاه ارژنگ افکندند .سپس دستور داد که منیژه را نیز بدون سکه و جواهرات بر سر چاه رها کنند تا شاهد مرگ تدریجی معشوقش باشد.

لحظه های مرگ آسا دو دلداده را رنج می داد. منیژه روزنه ای بر روی چاه یافت و بیژن را صدا زد. بیژن به او گفت که نگران نباشد. با غذای کمی که به وی می رساند ، نگذارد او بمیرد. منیژه صبح و شب التماس کنان نزد دهقانان می رفت  و از آن ها تکّه ای نان می گرفت و ضجّه زنان به داخل چاه می انداخت.

از سوی دیگر، گرگین شتابان به بیشه ی گرازان رسید.سواران کیخسرو هم بودند. گرگین، روی خراشیده و گریان گفت که بیژن ناپدید شده است. سربازان کمی گشتند ولی بیژن را نیافتند.همه به سوی پایتخت به راه افتادند.خبر به کیخسرو و گیو رسید که گرگین بدون بیژن بازگشته است.گیو، خشمگینانه به استقبال گرگین رفت. گرگین بدنهاد و دسیسه ساز به پای گیو افتاد و گفت که با هم گرازها را کشتند ولی بیژن در پی گوری رفت و دیگر نیامد.گیو باور نکرد .از کیخسرو کمک خواست. پادشاه به زنده بودن بیژن ایمان داشت.به امر او گرگین را به زنجیر کشیدند.

بهار آمد .از بیژن خبری نشد.گیو از کیخسرو خواهش کرد که جامِ جهان بین را بیاورد تا با راه نمایی آن بیژن و جای او را بیابند. جام جهان بین نشان داد که بیژن در چاه ارژنگ گرفتارشده و دختری برهنه و گرسنه بالای چاه نشسته و می گرید.

کیخسرو به گیو گفت که این گره تنها به دست رستم باز می شود.گیو تاخت کنان به سیستان شتافت و رستم را خبر کرد. رستم که بیژن را بسیار دوست می داشت حاضر شد برای نجاتش هر کاری بکند؛پس با گیو به پایتخت رفت.از رستم استقبالی باشکوه شد.او نقشه ای حساب شده داشت. با گرگین و هفت دلاور و هفت صد تن دیگر و باری از زر و سیم، راهی سرزمین توران شد تا به رسم بازرگانی و تجارت، سر از کار افراسیاب و چاه ارژنگ درآورد.در شهر خُتن، وزیر افراسیاب را دید و جامی پر از گوهر برای او فرستاد.

منیژه از آمدن ایرانیان به توران خبر یافت. او خوب می دانست که آنان بیژن را در سرزمین بیگانه رها نخواهند کرد. به کاروان ایرانیان رفت و بدون این که بداند با چه کسی حرف می زند با رستم به درد دل پرداخت و از گرفتاری و بدبختی  خودش و بیژن سخن راند و گفت که دختر افراسیاب است.  به امر رستم  غذاهای رنگین و مرغ بریان آوردند.آن گاه نان نرمی به دور مرغ  بریان پیچید و بدون این که منیژه پی ببرد، انگشتر خود را در میان مرغ جاساز کرد و به منیژه داد. منیژه بی درنگ به سوی چاه دوید و بسته ی غذا را به درون چاه انداخت.بیژن مشغول خوردن شد تا این که انگشتر را زیر دندانش حس کرد.چون نقش روی آن را دید شادی کنان فریاد زد: « مهربان من ، منیژه ! دیگر نگران نباش .رستم در شهر است.»

روز بعد منیژه سرخوش نزد رستم رفت. رستم که منتظرش بود گفت که هیزم فراوان فراهم کند و شب در نزدیکی چاه، آتش بیفروزد تا رستم و یارانش به آن جا بروند.

شب شد. منیژه، آتش برافروخت. لحظاتی بعد رستم و دیگران از دور پیدا شدند. چند پهلوان کوشیدند که سنگ بزرگ را از روی چاه جا به جا کنند؛ ولی نشد.رستم جلو رفت و پهلوانانه در برابر چشمان مات مانده ی همه ، سنگ را از روی چاه به کناری انداخت. سپس با ریسمانی بیژن را بیرون کشید. چهره ی بیژن عجیب و غریب شده بود با این حال منیژه در پوست خود نمی گنجید. آن ها رهایی یافته بودند. رستم از بیژن خواست که گرگین را ببخشد.بیژن گفت :« باید شادی کرد و اهریمن را خجل نمود .»

همه شب را با خوش حالی گذراندند.رستم بر آن بود که به کاخ افراسیاب حمله کند.بیژن هم خواهش کرد که همراه او باشد.سرانجام رستم و یارانش به پادگان افراسیاب یورش بردند و لشکر او را تار و مار کردند .آن ها با غنایم جنگی بسیار ، راهی ایران ، سرزمین دلاوران و جوان مردان شدند.به دستور کیخسرو شهر را آذین بستند.یک ماه خوردند و نوشیدند و به جشن و پای کوبی پرداختند. رستم دست بیژن و منیژه را در دست هم نهاد و برای آن ها آرزوی سعادت کرد.کیخسرو به میمنت این پیوند به خزانه دار گفت که زوج عاشق را از زر و سیم و لوازم زندگی بی نیاز گرداند.

***

بکوشـید تا رنـج ها کـم کنید

دلِ غمگنان، شاد و بی غم کنید

به نیکی گرای ومیــــازار کس

ره ِ رستگاری همین است و بس

داستان بیژن و منیژه از داستان های زیبای شاهنامه ی فردوسی است.در این داستان، مهر و وفا و کینه و تنگ نظری، دوستی و دشمنی، نیکی و بدی ، دادگستری و بی عدالتی ، راستی و کژی، شادمانی و غم ، مردی و نامردانگی، روی در روی هم صف آرایی می کنند و سرانجام حق بر ناحق چیره می شود. پایان خوش داستان بر گیرایی آن افزوده است.از نگاه فردوسی ، پروردگار دادگستر که خود هدایتگر خلق است پیمودن راه راست را از همگان می خواهد؛ زیرا با اسباب عقل و دانش و دین ، آن را از راه کژ نمایان کرده است و کاری را در جهان بهتر از راستی نمی داند چنان که همه ی کاستی ها را از کژروی می داند:

به هر کار در ، پیشه کن راستی

چو خواهی که نگزایدت کاستی

به کـژّی ، تو را راه ، تاریک تر

سوی  راسـتی، راه ، باریک تر

ز خشنودی ایـزد  اندیـشه کن

خردمنـدی و راستی پیشه کن

جمشید صداقت نژاد ،نویسنده ی معاصر، داستان"بیژن و منیژه" را به نثر برگردان نموده است.