تبلیغات
ادبستان گلپایگان - اشعاری با ظاهر عاشقانه اما عارفانه ( مولوی ) حکایتی از عشق انسان به خدا

غلام قمر

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

این غزل زیبائی است از دریای خروشان عرفان الهی مولانا جلال‌الدین محمد رومی بلخی (مولوی)؛ که در دیوان کبیر شمس تبریزی به شماره 2219 ثبت شده است (چندی پیش هم داریوش اقبالی آن را خوانده است) من ادعائی بر تفسیر این غزل ندارم اما برداشت خودم از چند بیت آن برایتان می‌نویسم شاید شما هم در لذتی که از خواندن شعر بردم شریک شوید.

 

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

قمر یا ماه، منبع نور است و کنایه از معشوق الهی است مولانا می‌گوید من بنده معشوقم هستم برای من فقط درباره‌ی او سخن بگو و هر چه برای من می‌گوئی باید نشانه‌ای از او داشته باشد و به اصطلاح بوی او را بدهد

پیش من جز از شمع (نور و روشنائی که باز جلوه‌ای از معشوق است) و شکر (شیرینی و زیبائی‌های زندگی ) سخنی نگو. من نمی‌خواهم سخنان آشفته و بیهوده را بشنوم.

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو

از رنج حرف نزن (کسی که عاشق است در دنیا جز زیبائی و خوشی نمی‌بیند پس صحبت از رنج بی‌مورد است ) جز از گنج سخن نگو (عاشق به گنج واقعی رسیده است. هر روز لطف و رحمتی از معشوق الهی به او می‌رسد که بی‌پایان است و او را از دیگران بی‌نیاز می‌کند).

اگر از این نکات معنوی خبر نداری لطفا اصلا حرف نزن و خودت را عذاب نده.

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیزهائی می‌ترسم. گفت آن چیزها موهوم و غیر واقعی هستند اصلا نامشان را بر زبان نیاور. جز خیر و خوبی چیزی در جهان وجود ندارد (چیزهائی که ما شر می‌دانیم خالی از خیر و خوبی نیستند ولی در مقایسه با چیزهای دیگر، شر به‌نظر می‌رسند)

 

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

من در گوش تو (یعنی در روح و ضمیر تو) سخنان و الهامات غیبی را خواهم گفت. تو آنان را قبول کن و جز به اشاره چیزی نگو. چون همه کس محرم این اسرار الهی نیست و تحمل آن را ندارد.

 مطمئنا شعرهای افرادی مثل مولانا و حافظ چیزی جز الهامات غیبی نمی‌تواند باشد چون ما شاعران زیادی در ایران داریم ولی شعر همه، این‌چنین  جاودانه نیست که در هر زمان گوئی تازه است و برای همین دوره گفته است (مخصوصاً در عصر ما که با وجود امکاتات مادی زیاد، همه نوع استرس بر سر انسان‌ها ریخته و در به‌در به دنبال آرامش می‌گردند).

در رابطه با این بیت من به یاد داستان حضرت مریم (س) می‌افتم که بعد از به دنیا آمدن عیسی وقتی از ترس رسوائی و گمان‌های زشت مردم نمی‌دانست چه بگوید به او الهام شد - تو هیچ چیز نگو و روزه‌ی سکوت بگیر ما از زبان کودکت با مردم سخن می‌گوئیم - اشعار مولانا سخنان یک انسان ناتوان و حقیر مثل هر کدام از ما نیست، بلکه  بوی خدا می‌دهد .

 

   +
 

مهتاب، دیوانه و زنجیر (تفسیری عرفانی از یک ترانه)

دکتر حسین الهی قمشه‌ای در یک سخنرانی خود می‌گفت: «مرحوم پدرم می‌فرمود هیچ شعری (حتی اگر مبتذل و پیش‌پاافتاده به‌نظر برسد) نیست که بارقه‌ای از عشق الهی و عرفانی در آن نباشد. از او پرسیدند: مثلا این شعر عامیانه (اومد لب بوم قالیچه تکون داد / قالی گرد نداشت خودشو نشون داد) چه مضمون عرفانی دارد؟ ایشان فرمودند: معشوق ازلی (خداوند) کارهائی انجام می‌دهد که ظاهراً مقصود دیگری دارد (مانند آفرینش جهان) ولی منظور اصلی، جلوه‌گری ذات زیبای اوست تا دیگران او را بشناسند، ببینند و از جلوه‌ی جمال او روشنی بگیرند»

      من چندی پیش ترانه‌ای از شادروان خانم هایده شنیدم که بسیار قدیمی است (مربوط به قبل از انقلاب) و گرچه به‌نظر می‌رسد ترانه‌ای بازاری باشد؛ ولی من ناگهان بارقه‌ای از نور و عشق الهی در آن دیدم که مشتاق شدم کلمه کلمه‌ی آن را تفسیر کنم

 

      اصولاً شعر بسیار زنانه و معشوقانه است؛ معشوقی منتظر عاشق دلخسته‌ی خود است.

 

به دیدن من بیا مهتاب در اومد

بیا عزیزم بیا صبرم سر اومد

 

مهتاب کنایه ازجمال معشوق است که جلوه‌گری می‌کند. جمال الهی در اسباب و امور «علت و معلولی» پنهان است. خدا را می‌توان با علم و فلسفه شناخت ولی این‌ها زلفی است که چهره را پنهان کرده است و گرچه بویش ما را به‌سوی معشوق رهبری می‌کند ولی هنگامی که نور جمال او به‌قلب تابیده می‌شود؛ شناخت خداوند رنگ جلوه‌ای دیگر دارد که کاملاً با قوانین فقه و کلام و فلسفه متفاوت است، احتیاجی به برهان و دلیل ندارد؛ یک شناخت بی‌واسطه است. این مهتاب گاهی به دل عارف می‌تابد (زمانی که خود معشوق هم بی‌تاب عاشق است). اصولاً عشق الهی از خداوند سرچشمه می‌گیرد. خداوند مشتاق‌تر از هر عارف دل‌سوخته‌ای برای پیوند با جان عاشقان است. او خودش صبرش سرآمده است که پرده از چهره برمی‌دارد و گرنه ما در تاریکی مطلق می‌ماندیم.و وقتی معشوق می‌گوید: «بیا»، ولوله در جان عاشق می‌افتد.

 

می‌دونی قلبم آروم نداره

تو سینه‌ی من یه بیقراره

بیقراری معشوق باعث می‌شود که او پرده از چهره کنار بزند و زلف از فراز کوشک بیاویزد تا زال عاشق به دیدار رودابه برود. خداوند مشتاق هدایت ما به سوی خودش است که سبب می‌شود ما قدم در این راه بگذاریم. (کشش چو نَبود از آن سو چه سود کوشیدن)

 

زنجیرو وا کن ز پا دیوونه‌ی من

چشم انتظارم بیا به خونه‌ی من

تعلقات روزمره‌ی زندگی چون زنجیری ما را گرفتار کرده است، تلاش معاش، مشکلات خانوادگی، بیماری، بی‌پولی، خوشی، پولدار بودن! و . . . . . . اما وقتی مهتاب می‌تابد دیوانگان زنجیر پاره می‌کنند. (یک اعتقاد خرافی یا علمی؟! می‌گوید در شب‌هائی که قرص ماه کامل است بیماری‌های روانی تشدید می‌شود و دیوانگان در تیمارستان سر به شورش برمی‌دارند. ) زمانی که مهتاب جمال او پرده را کنار می‌زند و جلوه‌گری می‌کند ما قدرت پیدا می‌کنیم و می‌توانیم این زنجیرها را (حتی به شکل موقت) پاره کنیم و سر از پا نشناخته به‌سوی او برویم. او در خانه‌اش (که محل آرامش دل است) منتظر ماست. می‌توان این لحظه را به زمان اذان تشبیه کرد که مؤمن زنجیر روزمرگی را پاره می‌کند و به‌سوی مناجات با معشوق می‌رود (متأسفانه من هیچ‌وقت اهل نماز اول وقت نبوده‌ام). دلم می‌خواهد روی موبایلم زمانی را برای نماز تنظیم کنم و عنوانش را بگذارم «زنجیرو واکن ز پا دیوونه‌ی من»

 

تو امید منی، بذار مردم بدونن

غم عشق تو رو، تو چشم من بخونن

تو خورشید منی، من ذره‌ی محتاج نورم

بیا گرمی بده، به جون من اگر چه دورم

 

 

اینجا خطاب معشوقی نیست و از زبان عاشق است(یکی از زیباترین این گونه تغییر مخاطب در سوره‌ی حمد است که در ابتدا از حالت سوم شخص مفرد که توصیف خداوند است ناگهان تبدیل به اول شخص مفرد می‌شود و حالت مناجات پیدا می‌کند)؛ گرچه عاشق آئینه‌ی معشوق می‌شود و تفاوتی در این میان نیست.

      سخن از بی‌پروائی عشق است. چه تفاوتی می‌کند دیگران بدانند یا ندانند چون این مطلبی نیست که حتی بتوان برای دیگران توضیح داد (هر که در این ورطه نیست فارغ از این ماجراست)

      معشوق خورشید است و نورافشانی می‌کند. عاشق محتاج این نور است و بدون این نور ذره‌ای ناچیز. عاشق دور از معشوق است اما این دوری فاصله‌ی مکانی نیست. عشق خدا و انسان مثل عشق دو موجود یکسان نیست، مثل عشق زن و مرد نیست چون یکی بی‌نهایت بزرگ است و دیگری بی‌نهایت ناچیز. و این تفاوت، ایجاد غرابت و دوری می‌کند. مانند فاصله‌ی شاهزاده خانم زیبا، ثروتمند و هنرمندی، که جوانی فقیر، بی‌سواد و بی‌دست‌وپا عاشق او شده است. ااما عشق می‌تواند این فاصله را کم کند.

 

فقط یه‌روز ز تو جدا می‌شم، که توی گوره

اما این بیت آخر را نپسندیدم هیچ گوری نمی‌تواند عاشق و معشوق را از هم جدا کند (یا شاید بر عکس، گور واقعی زمان و مکانی است که از معشوق دور باشی نه قبرستان معمولی)

بقیه‌ی ابیات تکرار ابیات قبل است.

کلاً از شنیدن این ترانه حال خوشی به من دست داد.

 

 

ه مناسبت ماه مبارک رمضان، خلاصه‌ای از کتاب حدیث بندگی و دلبردگی نوشته‌ی دکتر سروش را در این وبلاگ می‌آورم. فارغ از گرایش‌های سیاسی، این سخنرانی‌ها که در مورد دعا و عبادت ایراد شده و قسمتی از آن شرح دعای ابوحمزه ثمالی است؛ بسیار زیباست و من تعابیری تازه‌ای در آن دیدم که در بسیاری از کتاب‌ها یافت نمی‌شود. طبق معمول خواندن خود کتاب را به شما توصیه می‌کنم. چون این نکات، مرواریدهای کوچکی از آن دریاست.

 

 

 

نکاتی از کتاب

 

 

 

حدیث بندگی و دلبردگی

 

(مجموعه سخنرانی‌هائی درباره دعا و ارتباط با خدا)

 

 

 

نوشته: عبدالکریم سروش

 

 

تفاوت خدای فیلسوفان و خدای پیامبران در این است که خدای پیامبران را می‌توان به دعا خواند. اما درباره‌ی خدای فیلسوفان فقط باید جدال و جنجال کرد.

 

خداوند نه رازی است عقل‌ستیز؛ که نازنینی است عشق‌پسند.

 

دعا و نیایش قبل از آن‌که ابزار زندگی باشند؛ ابزار بندگی‌اند و بیش از آن‌که خواهش تن را ادا کنند؛ حاجت دل را روا می‌کنند و برتر از آن‌که  سفره‌ی نان را فراخی بخشند؛ گوهر جان را فربهی می‌دهند.

 

دعا فقط صحنه‌ی خواندن خدا نیست؛ که عرصه‌ی شناختن او هم هست. مونولوگ است؛ دیالوگ هم هست. سخن گفتن دوسویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می‌شود؛ هم شناخت. هم پالایش روح می‌شود؛ هم تقویت ایمان. هم دل خرسند می‌گردد؛ هم خرد.

 

در زنجیر بودن شیطان یا شیاطین در ماه رمضان به آن دلیل است؛ یا به همان معناست که نفس آدمی در زنجیر است و آن زنجیر همان خویشتن‌داری‌هائی است که در این ماه میسرتر است. چرا که آدمی با پا نهادن بر سر پاره‌ای از خواسته‌های خود به قدرت مقاومت بیشتری در برابر شیاطین دست می‌یابد.

 

نشئه‌های معنوی مخصوص شب‌هاست. مخصوص زمانی که آدمی از تعلقات به‌طور نسبی پیراسته‌تر و فارغ‌تر و از توجهات و اشتغالات روزانه دورتر است.

 

دعاهائی که از طریق پیشوایان دین رسیده است؛ هم دعا و هم تعلیم است. یعنی به‌ما می‌آموزد که خداوند را چگونه بشناسیم و در پرتو آن شناسائی، چگونه با او سخن بگوئیم.

 

دعاهائی که از بزرگان دین رسیده‌است؛ از یک طرف آدمی را می‌شکند و می‌کُشد؛ و از طرف دیگر او را برمی‌کشد.

 

گناه معنائی چند وجهی دارد: از یک وجه نافرمانی، و از وجه دیگر بی‌وفائی و جفاکاری است. از یک وجه صدمه زدن به خویشتن و خراشیدن روی روح، و از وجه دیگر نیز مستحق عذاب است.

 

وجود خداوند در جهان پیدا و ناپیداست. مانند آب برای ماهی آن‌چنان واضح است و همه‌جا هست که از فرط آشکاری نیازی به اثبات ندارد؛ ولی از جهتی نیز آن چنان آشکار است؛ که اصلاًَ به چشم نمی‌آید و شک ایجاد می‌شود؛ اصلاً هست یا نیست؟ ( هو الظاهر و الباطن)

 

نزاع عارفان و فیلسوفان بر سر این است؛ که اثبات خدا توسط فیلسوفان، شناخت خدا را منوط به شناخت چیزهای دیگر می‌کند. مثلاً برای اثبات واجب‌الوجود، باید اول واجب و وجود را شناخت و سپس خدا را، که این با شناخت بی‌واسطه‌ی خدا توسط عارفان منافات دارد. گویا خدای آشکار را در پرده‌های منطق و استدلال می‌پوشانند. ( کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم ترا )

 

خداوند خودش را به ما می‌شناساند و بدون عنایتش ما قادر به شناخت او نیستیم. در صورت انجام اعمال نیکو نیز چیزی از او طلبکار نیستیم؛ چون توفیق انجام آن را هم، خدا داده است.

 

خداوند خود گواه خود است.

 

« هر علم حصولی مسبوق به علم حضوری است » علامه طباطبائی

 

یعنی هر علمی را باید بر شخص تجلی کند ( به‌صورت کشف و شهود ) تا سپس بتوان آن را در قالب منطق واستدلال درآورد.

 

گناه نافرمانی در مقابل اربابی نیست؛ که عصبانی شده و طلب مغفرت و التماس، دل او را به رحم می‌آورد. چون خداوند از این تصورات مبراست. بلکه گناه، لکه‌ی سیاهی در دل ما ایجاد می‌کند که استغفار و تضرع آن را از بین می‌برد. به عبارت دیگر، گناه بیگانه‌ای است که وارد ضمیر الهی ما می‌شود و ما با توبه، این بیگانه که سیستم آسمانی ما را به هم می‌ریزد را، از خود دور می‌کنیم.

 

کسالت و عدم رغبت به دعا و نماز، می‌تواند در اثر تیرگی دل و گناه باشد. اگر خطائی کنی؛ این‌گونه از آستان جانان محروم می‌شوی.

 

«دل‌ها را روی‌آوردن (بسط، اقبال) و روی‌گردانی (قبض، ادبار) است. اگر دل روی آورد؛ به مستحبات وادارید و اگر روی برگرداند؛ بر انجام واجب‌هایش بسنده کنید.»

 

نهج‌البلاغه کلمه قصار 312

 

مولوی نیز در مثنوی، وقتی چشمه‌ی جوشان ذوقش فروکش می‌کند؛ می‌گوید :« گویا کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم؛ یا لقمه‌ای خورده‌ام که نباید می‌خوردم؛ و برای لقمه‌ای، حکمت لقمانی گرو برداشته شده است.

 

بهر لقمه گشته لقمانی گرو/ وقت لقمان است ای لقمه برو

 

جائی که برق عصیان، بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد، دعوی بی‌گناهی

 

حافظ

 

همیشه قبض‌ها بد نیست؛ بلکه ممکن است بسط بعدی باشد. مثل فراق عاشق و معشوق است که اگر عشقی عمیق باشد؛ آتشش را شعله‌ورتر می‌کند و اگر عشقی سطحی باشد؛ آتش آن را خاموش می‌کند.

 

اگر هنگام قبض، امیدوارانه به کوبیدن این در ادامه دهی؛ بالاخره به‌رویت باز می‌شود.

 

گفت پیغمبر که چون کوبی دری / عاقبت زآن در برون آید سری

 

مثنوی دفتر سوم 4782

 

می‌توان گفت که شب قدر برای همه یکسان نیست. وقتی کسی از نظر لطافت روح به حدی برسد که لایق انوار الهی شود؛ شب قدر اوست. اما چون اغلب مردم، در نیمه‌ی دوم ماه رمضان، پس از مدت‌ها عبادت، حد کافی از این فضیلت را درک می‌کنند؛ 23 رمضان شب قدر عمومی است.

 

تردید بین شب 19 ،21 و 23 رمضان به‌عنوان شب قدر، حقیقی نیست. تفاوت انسان‌ها در رسیدن به قدر خویش است. مثل امتحانی که در 3 نوبت برگزار می‌شود. زرنگ‌ها در نوبت اول آماده‌اند و امتحان می‌دهند؛ و عده‌ای در نوبت دوم و نوبت سوم، که آخرین فرصت است.

 

هرجا نزولی هست صعودی هم هست. قرآن مجید آن‌چنان نازل نمی‌شود که به خاک بیفتد و دست هر کسی به آن برسد. بلکه صعودی لازم است تا در حد توان خود از آن بهره گرفت. بنابراین شب قدر، جز شب نزول قرآن، شب صعود اولیاء هم هست.

 

سلام در سوره‌ی قدر، سلام به معنی تعارف نیست. بلکه سلامتی از همه نقائص، کشمکش‌ها، تعارض‌ها و ناپاکی‌هاست.

 

محی‌الدین ابن عربی می‌گوید: « شب قدر در تمامی شب‌های سال سیار است و من آن را در بعضی ماه‌های سال دیده‌ام.»

 

گر برکنم دل و بردارم از تو مهر / این مهر بر که افکنم، این دل کجا برم -حافظ

 

دین دو چهره دارد، دین خادم و دین مخدوم. دین خادم برای زندگی است یعنی به بهتر شدن زندگی کمک می‌کند؛ مثل فقه، اخلاق دنیوی و دعاهای دنیاطلبانه. دین مخدوم دینی است که زندگی برای اوست و زندگی دنیوی خادم اوست. این جنبه‌ی دین ( یعنی چهره‌ی عاشقانه و عارفانه‌ی دین ) جنبه‌ی اصلی دین است. پرداختن به هرکدام از این دو جنبه، و رها کردن جنبه‌ی دیگر، باعث می‌شود به هدف اصلی دین نرسیم.

 

عمر طولانی بدون رضایت حق، ارزشی ندارد. مانند ابلیس که عمر طولانی از خدا طلب کرد؛ اما این عمر طولانی، باعث تثبیت لعنت الهی شد.

 

گفت انظرنی الی یوم‌‌الجزا / کاشکی گفتی که تبنا ربنا               مولوی

 

بعضی از دعاها برای این نیست که خدا بشنود؛ به این خاطر است که خودمان بشنویم و بر وظایفمان آگاه شویم. مانند دعای ماه رمضان مبنی بر بی‌نیاز شدن تمام فقیران ، . . . . .

 

اجابت دعا لزوماً روا شدن حاجت نیست؛ چون دعا مهمترین روش خداشناسی است بنابراین آشنائی بیشتر و احساس نزدیکی به خدا، اجابت محسوب می‌شود.

 

خداوند نه تنها علت محدثه، بلکه علت مبقیه هم هست. یعنی خداوند جز این‌که علت به‌وجود آمدن ماست؛ بقای ما هم مستلزم به بقای اوست. به‌عبارت دیگر ما هر لحظه در حال خلق شدن هستیم.

 

قرآن فقط سخنان یک طرفه خدا نیست بلکه روایت سخن گفتن دوسویه‌ی پیامبران و خدا یا فرشتگان و خداست.

 

دعا باعث همدلی و محرمی انسان با خدا می‌شود و انسان اشارات حق را درک می‌کند. در این حالت خداوند از صورت یک علت‌العلل عبوس به معشوقی بدل می‌شود که با صمیمیت و لطافت با او مکالمه می‌کنیم. و این انس است که وحشت زندگی در دنیا را از بین می‌برد.

 

حافظ در مورد خلوتگه خاص با خدا نشستن و غم دنیا نخوردن می‌گوید :

 

راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این / می خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم

 

که برگردانی از حدیث رسول اکرم است که فرمود : « ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی – شب را با خداوند به روز می‌آرم و از دست او می‌خورم و می‌آشامم.»

 

اولین مرحله‌ی توبه، توبه از گناه است. که اگر چه مرحله‌ی مهمی است. اما شاید بتوان گفت: ساده‌ترین مراحل است. مرحله‌ی بعدی، توبه از خیال است. یعنی اجازه ورود فکر گناه و به‌طور کلی خیالی که رنگ و بوئی از خدا نداشته باشد را، به دل و ذهن نداد.

 

برای اولیاء الله، نه تنها انجام گناه، که هوسی که برای نافرمانی خدا در دل شعله بکشد، گناه محسوب می‌شود و توبه از آن لازم است.

 

ترس از خدا، نه تنها ترس از عذاب آخرت، یا مجازات در دنیاست؛ بلکه ترس از این هم هست که از نظر لطف الهی محروم شوی. مانند عاشقی که می‌داند اگر کاری ناصواب کند، معشوق از او آزرده می‌شود و مثلاً دیگر با او حرف نمی‌زند. یا از لبخند دلدار محروم می‌گردد. این هم ترسی بزرگ است؛ ولی با ترسی که رعیت از پادشاه دارد ماهیتاً فرق می‌کند. اگر چه می‌تواند شدیدتر هم باشد.

 

خداوند آن‌که نمی‌ترسد را می‌ترساند؛ و آن‌که می‌ترسد را به آرامش دعوت می‌کند؛ بدین ترتیب ترس او زائل می‌شود و کامش از محبت الهی شیرین می‌گردد. بنابراین کسی که از خوف الهی بهره‌مند نیست از محبت الهی نیز بهره نمی‌برد.

 

نترسی اولیه انسان، یک بی‌خیالی ابلهانه است. ولی نترسی که خدا ایجاد می‌کند، آرامش و طمئنینه است. اولی مثل کودکی است که بی‌پروا در یک میدان مین، شادمانه بازی می‌کند و دومی مثل کسی است که به سرزمینی امن و آسوده رسیده است.

 

هرچه گناه بزرگتر باشد آمرزش آن، نعمت بزرگتری است. توبه کیمیائی است، که هر چه خاک بیشتری باشد، طلای بیشتری به دست می‌آورد چون خدا گفته است؛ گناهان توبه‌کنندگان را تبدیل به ثواب می‌کند. پس هرچه گناه بزرگتر باشد، توبه از آن ( گرچه مشکل‌تر است اما ) ثواب بیشتری دارد. البته این نمی‌تواند مجوز انجام گناه‌های بزرگ باشد؛ چون اولاً گناهی که از روی آگاهی باشد آمرزیده نمی‌شود؛ ( یا سخت آمرزیده می‌شود ) و از سوی دیگر هرچه گناه بزرگ‌تر باشد، خطر آن‌که به دره‌ی ضلالت سقوط کنی و دیگر نتوانی زیر بار آن، کمر راست کنی، بیشتر است.

 

برای توبه واقعی باید ریشه‌های گناه را قطع کرد. یعنی روش زندگی را تغییر داد، دوستان ناباب را کنار گذاشت و خلاصه تغییر اساسی در زندگی ایجاد کرد. در غیر این صورت تَنَبُّه ظاهری ایجاد می‌شود که دوامی ندارد.

 

البته تَنَبُّه‌های موقتی را هم باید غنیمت شمرد. به قول حافظ :

 

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

 

کس را وقوف نیست که پایان کار چیست

 

ولی توبه‌ی واقعی چنان محکم است که با وسوسه‌ی نامحرمی یا شعله کشیدن هوسی از بین نمی‌رود.

 

آدمی معمولاً از 35 – 40 سالگی به بعد، نان دوران جوانی را می‌خورد. چون پس از آن روح استخوانی و تغییرناپذیر می‌شود.

 

کار اصلی شیطان، تزئین کردن بدی‌ها و خوب جلوه دادن آن‌هاست.

 

بهترین دعا، خواستن چشم بصیرت است که زشتی گناه را ببینیم و از آن دوری کنیم. همچنین گناه را بزرگ و زیاد بدانیم ( استکثار شر ) و خوبی‌های خودمان را قلیل وکم ببینیم. ( استقلال خیر )

 

استغفار 6 مرحله دارد

 

1-      پشیمانی

 

2-      عزم بر طرد و ترک گذشته

 

3-      ادای حقوق ضایع شده مردم

 

4-      قضای فرایض ضایع شده

 

5-      آب کردن گوشتی که از حرام بر تن روئیده با حزن و ریاضت

 

6-      رنج طاعت را به بدنی که شیرینی معصیت را چشیده، چشاندن

 

سلام شب قدر، و سلامی که در بهشت وجود دارد تعارف نیست؛ بلکه سلامتی است که بر مؤمنان دمیده می‌شود و نقص‌ها و عیوب و ناپاکی‌ها و زنگارها را از دلشان پاک می‌کند.

 

تو مگو ما را بر آن شه بار نیست/ با کریمان کارها دشوار نیست          مولوی

 

آغاز دعا از خداست چون خدا اذن و شوق دعا را داده است.

 

شیرینی و لطف سخن گفتن با خدا، باعث می‌شود بسیاری از دعاها طولانی باشد.

 

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم/همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

 

حرام دارم با مردمان سخن گفتن/ و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

 

هزار گونه بلنگم به‌هر رهم که برند/ رهی که آن به سوی توست ترکتاز کنم

 

دیوان شمس غزل 1724

 

سخت خوش مستی ولی ای بوالحسن/ اندکی راه است تا بینا شدن       مولوی

 

خلق هم یک‌سره نهال خدایند / هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن

 

ناصر خسرو

 

بگذر از فقری که عریانی دهد / واطلب فقری که سلطانی دهد

 

اقبال لاهوری

 

کسی که عاشق است نه تنها رئوف و مهربان می‌شود بلکه دلیر و پرجرأت هم خواهد شد.

 

خداوند معشوق محتشم است. یعنی اگر چه زیبا و مهربان است تا بندگانش به او انس بگیرند؛ اما پرهیبت نیز هست؛ تا بندگان حد خود را نگه دارند و در مقابلش گستاخی نکنند.

 

عشق الهی چون عشق به دریاست. دریا معشوقی است که اگرچه هم‌آغوشی‌اش آرزوی عاشق است؛ اما عاشق‌کش هم هست و اگر حد خود را رعایت نکنی جانت به خطر می‌افتد.

 

تأکید بیش از حد بر محبت الهی ( مخصوصاً در مسیحیت و برخی فرقه‌های عرفانی ) و حذف مفهوم خوف، باعث تجری مردمان می‌شود و پرده‌ی احتشام بین رب و مربوب را می‌درد؛ که سبب اباحی‌گری و تحریف در دین شده است.

 

کافر و مؤمن هر دو تسلیم خدا هستند. مؤمن از سر بصیرت و شناسائی به فرمانش گردن می‌نهد؛ اما کافر از سر اجبار. کافران بر سر اختیار ناچیز خود پا می‌فشارند اما مؤمنان این اختیار را، به جبری عاشقانه می‌فروشند و به بالاتر از اختیار دست می‌یابند.

 

بَدَأ و این‌که اراده‌ی خداوند تغییر کند؛ آیا با توحید و این اصل که ذات خداوند از تغییر و دگرگونی منزه است؛ سازگار است؟ . . . اراده‌ی خداوند می‌تواند تغییر کند؛ حتی توسط اعمال یا دعاهای ما. اما این تغییری نیست که در ذات الهی ایجاد شود. خداوند اراده کرده است که بعضی چیزها قابل تغییر باشد و تقدم و تأخر بسیاری از امور جابجا شود. این در طول اراده‌ی الهی است نه در عرض آن. مثلاً خداوند اراده کرده بود که قوم یونس عذاب شوند؛ ولی چون توبه کردند؛ این اراده تغییر کرد.

 

گرچه دعا اراده‌ی الهی را تغییر می‌دهد؛ ولی دعا هم از خداوند شروع می‌شود و تا او اجازه ندهد؛ ما دست به‌دعا نمی‌بریم.

 

هم دعا از تو اجابت هم ز تو / ایمنی از تو مهابت هم ز تو

 

مثنوی معنوی 692/2

 

این‌که ما هر جا گیر کردیم و تدبیر کارآئی نداشت دعا کنیم؛ شک کردن در قدرت الهی است. چون کارهائی که طبق قوانین طبیعت و یا بر اساس تدبیر و عملکرد ماست هم، بدون اراده‌ی مستقیم الهی امکان‌پذیر نیست.

 

در همه کار باید دعا کرد؛ چه سخت و چه مشکل.

 

برآورده شدن حاجات مثل جایزه‌ای است که به کودک برای درس خواندن داده می‌شود.

 

چون که با کودک سر وکارم فتاد / هم زبان کودکان باید گشاد

 

که برو کُتّابمکتب‌خانه تا مُرغت خَرَم / یا مویز و جوزگردو و فستقپسته آورم

 

مثنوی معنوی 2576/4

 

بالاترین اثر دعا این است که او به ما توجه خاص کند و بگوید چه می‌خواهی ( چه برآورده شود و چه برآورده نشود )

 

بی‌خود شده‌ام اما، بی‌خودتر از این خواهم / با چشم تو می‌گویم، من مست چنین خواهم

 

من تخت نمی‌خواهم، من تاج نمی‌خواهم / در خدمتت افتاده، بر روی زمین خواهم

 

آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من / گفتا که چه می‌خواهی، گفتم که همین خواهم

 

غزلیات شمس 1469

 

بهشت روی زمین، مؤانست و همنشینی با خداست و بهشت اُخروی هم چیزی جز دنباله‌ی همین بهشت نخواهد بود.

 

دعاهائی که برای حاجت دنیوی باشد؛ دعاهای فراقی است و دعا برای خود خداوند، دعاهای وصالی است.

 

وجود حقیر ما ممکن است با اندوهی کوچک تا حد خودکشی برود و با شادی حقیری سرمست شود. اما اگر رود حقیر خود را، به اقیانوس الهی پیوند دهیم؛ بزرگترین طوفان‌ها نیز این رود کوچک را متلاطم نمی‌کند. به همین خاطر اولیاءالله ترس و غمی ندارند.

 

اگر قصد مطرح کردن حاجتی را در دعا داریم؛ باید صریحاً بگوئیم و بر آن اصرار کنیم. این نشانه‌ی مهم و جدی بودن دعاست.

 

دعا باید مستمر باشد؛ چون معلوم نیست چه لحظه‌ای، هنگامه‌ی اجابت دعاست.

 

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشی / شاید که نگاهی کند آگاه نباشی

 

نفس اماره، گاهی آن‌چنان در وجود ما، جا برای روح الهی ما تنگ می‌کند که کارد به استخوانمان می‌رسد و مبارزه با آن، مثل مبارزه با خودمان است. اما اگر خودمان را به خدا بفروشیم؛ او این باغ دل‌انگیز که از علف‌های هرز آکنده است را، پاک می‌کند.

 

توکل از نظر غزالی 3 مرتبه دارد:

 

مرتبه‌ی اول توکل چنان است که کسی بر وکیل خود اعتماد کند.

 

مرتبه‌ی دوم توکل طفل بر مادر خویش است که جز او کسی را نمی‌شناسد و پناهی به‌غیر او ندارد.

 

مرتبه‌ی سوم توکل مرده‌وار خود را به مرده‌شو سپردن است و یا قلم‌وار در دست نویسنده نشستن است.

 

ای اخی دست از دعا کردن مدار / با اجابت یا رد اویت چه کار؟      

 

مثنوی معنوی 1344/4

 

یکی از مجازات‌های خداوند برای گناهکاران، محروم شدن از لذت دعا و طاعت است.

 

انسان را می‌توان از طریق معشوقش شناخت. علت عشق آدمی به چیزهای مختلف، هماهنگی و سنخیّتی است که او با آن‌ها دارد.

 

مولوی می‌گوید :

 

اول ای دل، دفع شر موش کن / وانگهان در جمع گندم جوش کن

 

روزن‌های وجود ما، که موش‌های شیطانی در آن نفوذ می‌کند؛ در درجه اول حواس ماست؛ که باید کنترل کنیم و هر چیزی را به آن راه ندهیم.

 

ریشه اصلی خارهای وجود انسان، شُح یعنی بخل و عدم ایثار، و خودخواهی است. شیطان به‌خاطر این شح تکبر کرد؛ و گذشت‌ازخود و سجده را تحمل نکرد.

 

آخرین چیزی که از قلب صدیقان خارج می‌شود؛ حب جاه و مقام‌پرستی است.  ( آخر ما یخرج من قلوب الصدیقین حب‌الجاه )

 

تقوی طیف وسیعی دارد که اولین آن در حد توان، و بالاترین آن به‌جا آوردن حق تقوای الهی است.

 

تقوا انضباط روحی است که همراه پیروی از خدا باشد.

 

در تعابیر عارفانه، جهان گیسوی یار ( خداوند ) است؛ که گرچه چهره‌ی زیبای او را می‌پوشاند ولی راهنمای ما به ‌سوی او هم هست. اگر تاری از زلف او را دنبال نکنی به چهره‌اش نمی‌رسی.

 

دانشمندان و فیلسوفان، چنان از بوی گیسوی الهی مستند که از دیدار چهره‌ی او غافل گشته‌اند.

 

محبت به دیگران و چیزهای دیگر، اگر خدا را در پشت آن ببینیم، شرک نیست.