تبلیغات
ادبستان گلپایگان - داستان هایی از ادبیات فارسی ( 3 ) یوسف و زلیخا

داستان‌هایی از ادبیات فارسی ( ۳ ) یوسف و زلیخا

این داستان در کتاب تورات و قرآن کریم آمده است ؛ اما داستانی که عبدالرحمن جامی (879- 818 هـ ق) در پنجمین منظومه‌ی هفت اورنگ خود نقل می‌‌کند ؛ با این کتاب‌های دینی کمی متفاوت است . در کتاب جامی ، زلیخا زنی عاشق است که تقدیر باعث می‌شود ؛ قدم از دایره‌ی عفت و پاکدامنی بیرون بگذارد . او چهره‌ای کاملا شیطانی ندارد و عاقبت هم به وصال معشوق می‌رسد . نکته‌ی جالب این است که بر خلاف اغلب داستان‌های عاشقانه‌‌ ، معشوق مرد و عاشق زن است . در به نثر آوردن این داستان ، از آن قسمت‌های ماجرا که در قرآن آمده است ؛ به علت شهرت بیش از حد آن ، با اشاره‌ای می‌گذرم و به باقی داستان می‌پردازم ( البته باز هم به صورت مختصر )

 

 

         در مغرب زمین پادشاهی به نام طیموس زندگی می‌کرد که دختری زیبارو به‌نام زلیخا داشت . شهرت زیبایی این دختر به همه‌جا رسیده بود و خواستگاران زیادی از امیران و پادشاهان جهان داشت ؛ اما به هیچ‌کدام روی خوش نشان نمی‌داد و دلش از غم عشق فارغ بود . او در ناز و نعمت زندگی را به خوشی می‌گذراند ؛ تا این‌که شبی در خواب ، جوانی را می‌بیند که زیبائیش از حد انسانی افزونتر است و به یک نگاه دل از او می‌برد . زلیخا از خواب برمی‌خیزد ولی دیگر آن خوشی‌ها و شادی‌های کودکانه از دلش رخت بسته است . او به هرجا می‌نگرد چهره‌ی محبوب را می‌بیند و با خیال او راز و نیاز می‌کند .

          زلیخا دایه‌ای دارد که از کودکی از او نگهداری می‌کرده‌ ؛ و زنی حیله‌گر است . او به تغییر در رفتار و کردار زلیخا پی‌می‌برد و با چرب‌زبانی از او می‌پرسد که : « چرا غمگینی ؟ گویا عاشق کسی هستی؛ بگو او کیست ؟ » زلیخا راز خوابی که دیده‌است را بیان می‌کند ودایه نیز این راز را ، پنهانی به پدر زلیخا می‌گوید و باعث آشفتگی او می‌شود .

          این عشق ، روز به روز زلیخا را نحیف‌تر و فرسوده‌تر می‌کند تا این‌که پس از یک‌سال ، دوباره آن جوان بی‌همتا را در خواب می‌بیند و به پایش می‌افتد که : «  کیستی ؟ از فرشتگانی یا آدمیان ؟ » جوان زبان به سخن می‌گشاید که : « من انسانم و اگر تو واقعا عاشق من هستی باید پیمان ببندی که با کسی ازدواج نکنی ؛ چون من نیز دلبسته‌ی تو هستم » . زلیخا با خوشحالی بیدار می‌شود و دستور می‌دهد حلقه‌ای طلایی و جواهرنشان ، به شکل مار بسازند و به نشانه‌ی پای‌بندی به عشق آن جوان ، به پایش می‌بندد .

          زلیخا در این عشق تا یک‌سال دیگر می‌سوزد و می‌سازد تا این‌که برای سومین بار ، جوان زیبارو را در خواب می‌بیند ؛ این‌بار با التماس و زاری از او خواهش می‌کند که نام و محل زندگیش را بگوید . جوان می‌گوید : « اگر به گفتن این مطلب راضی می‌شوی ؛ عزیز مصرم و در آن کشور خواهم بود » . زلیخا با شادی بسیار برمی‌خیزد و از کنیزان و ندیمه‌های خود از مصر می‌پرسد . دیگر در هر مجلسی که می‌نشیند آن‌قدر از سرزمین‌های مختلف سخن می‌گوید تا کلام به مصر و عزیز برسد و این‌گونه به قلب خود آرامش می‌دهد .

          هم‌چنان از هر سرزمینی جوانان بسیاری به خواستگاری زلیخا می‌آایند ولی زلیخا که چشم امید به سرزمین مصر دوخته است ؛ همه را از خود می‌راند . تا این‌که آوازه‌ی زیبایی زلیخا به گوش بوطیفار ، عزیز(وزیر و خزانه‌دار) مصر هم می‌رسد و خواستگارانی را به نزد طیموس (پدر زلیخا ) می‌فرستد . زلیخا شادمان از این‌که لحظه‌ی وصال نزدیک است ؛ همسری عزیز مصر را می‌پذیرد و با کاروانی از خدمتکاران به سوی مصر حرکت می‌کند .در نزدیکی مصر ، عزیز به استقبال کارون می‌رود و با تقدیم هدایا به آنان خوش‌آمد می‌گوید . زلیخا که برای دیدن معشوق بی‌تاب است ؛ از دایه می‌خواهد لحظه‌ای عزیز را به او نشان دهد . دایه شکافی در دیوار خیمه ایجاد می‌کند تا او بتواند معشوقش را ببیند . زلیخا چون عزیز را می‌بیند ؛ آه از نهادش بر می‌آید که : « او آن‌جوان نیست که من در خواب دیدم ؛ ای وای که گمراه شدم و عمرم تباه شد ! » .اما به دلش الهام می‌شود که :« اگر چه عزیز مصر ، منظور و مقصود تو نیست ؛ ولی بدون او هم نمی‌توانی به معشوقت برسی» . پس زلیخا آرام می‌گیرد و به انتظار دلدار می‌نشیند .

          از سوی دیگر در سرزمین کنعان ، یوسف فرزند زیباروی یعقوب پیامبر ، مورد حسادت 10 برادر خود قرار می‌گیرد و او را ابتدا در چاه می‌اندازند و سپس او را به بهایی اندک ، به کاروانی که رهسپار مصر است ؛ می‌فروشند . کاروان به مصر می‌رسد و یوسف را به معرض فروش می‌گذارند . زیبایی شگفت‌انگیز یوسف ، ولوله‌ای در مصر برمی‌انگیزد و از همه‌جا مردم برای برای دیدن او به بازار برده‌فروشان سرازیر می‌شوند . زلیخا هم که از فراق یار و ملالت خانه‌ی عزیز دلگیر است ؛ و برای گردش به مرکز شهر آمده‌است ؛ از ازدحام مردم کنجکاو می‌شود . وقتی نزدیک می‌رود با دیدن یوسف ناله‌ای جانسوز برمی‌آورد و به دایه می‌گوید : « این همان جوانی است که در خواب دیدم و به عشق او از خانه‌ی پدر آواره شدم » . اما دایه او را به صبر و شکیبایی توصیه می‌کند .

          هنگام فروش یوسف ، وقتی هر کسی ، قیمتی را بیان می‌کند ؛ زلیخا چنان قیمتی پیشنهاد می‌کند که زبان همه‌ی خریداران بسته می‌شود ؛ بنابراین یوسف را خریده و با شادمانی به خانه می‌برد . زلیخا ، یوسف را با بهترین لباس و جواهرات می‌آراید و به‌جای این که او را به‌عنوان غلام به خدمت بگیرد ؛ خودش خدمتگزار او می‌شود . اما هرچه زلیخا به یوسف مهربانی می‌کند و عشق به‌پایش می‌ریزد ؛ از او جز سردی و کناره‌گیری نمی‌بیند و با وجود اصرار دایه و زلیخا ، یوسف به خاطر شرم و پاکدامنی ، حتی به چهره‌ی او هم نگاهی نمی‌افکند .

          زلیخا که از هجران یار بی‌طاقت شده‌است ؛ به دایه التماس می‌کند که : « چاره‌ای ساز تا دلدارم با من مهربانتر شود و آتش عشقم در دلش شعله‌ور گردد ». دایه می‌گوید : « باید خرج بسیاری کنی و ساختمانی بزرگ و زیبا بسازی . در این ساختمان باید 7 اتاق تودرتو باشد که در اتاق اول نقاشان تصویر تو و یوسف را در کنار هم ، بر در و دیوار و سقف و کف اتاق بکشند ؛ تا وقتی یوسف از تو رو برمی‌گرداند به هرجا نگاه کند ؛ خودش و تو را در کنار هم ببیند . در اتاق دوم تصویرها تو و یوسف را به هم نزدیکتر نشان دهند و به همین ترتیب تا اتاق هفتم که در آغوش هم باشید و به وصال هم رسیده‌اید . یوسف چون این تصاویر را در هرسوی اتاق‌ها ببیند آتش هوس در دلش روشن می‌شود و تو را به کام دل می‌رساند.

          زلیخا به معماران و نقاشان دستور می‌دهد ؛ این‌چنین ساختمانی را برای او آماده کنند . پس از آماده شدن ساختمان ، زلیخا خود را به زیباترین حالت می‌‌‌آراید ؛ یوسف را به اتاق اول دعوت و کرشمه و دلبری آغاز می‌کند . اما افسون او در یوسف اثر نمی‌کند . پس او را مرحله‌به‌مرحله به اتاق‌های دیگر می‌برد . در اتاق هفتم ، کار زلیخا به التماس و زاری می‌رسد ولی یوسف به هر طرف روی برمی‌گرداند ( حتی پرده‌ها و سقف ) خود را در آغوش زلیخا می‌بیند ؛ بالاخره رغبتی به زلیخا پیدا می‌کند و به او می‌گوید : « من از نسل پاکان و پیامبرانم و این کار زشت ، شایسته‌ی من نیست . اگر امروز از من دست‌برداری ؛ تا دامن من به گناه آلوده‌‌نشود ؛ قول می‌‌دهم بزودی به وصال من برسی » .

 اما زلیخا طاقت بر این عشق را ندارد و می‌گوید : « نمی‌دانم چه مانعی هست که نتوانیم امروز را به خوشی بگذرانیم » . یوسف پاسخ می‌دهد 2 چیز مانع من است اول خشم و مجازات پروردگارم که به مرا به این زیبایی آفرید و دوم قهر و غضب عزیز ، که ولی‌نعمت من است » . زلیخا می‌گوید : « از جانب عزیز نگران نباش که او را شرابی زهرآلود می‌دهم و او را قربانی تو می‌کنم ؛ پروردگارت هم که خودت می‌گویی بخشنده است ؛ من آن‌قدر طلاو نقره برای کفاره‌ی گناهت خرج می‌کنم ؛ تا تو را ببخشد » . یوسف جواب می‌دهد : « من به مرگ عزیز ، که جز مهربانی از او او ندیده‌ام ؛راضی نیستم . و آمرزش پروردگار را هم نمی‌توان با رشوه دادن به او بدست آورد » . در این غوغای اصرار عاشق و فرار معشوق ، پیراهن یوسف از پشت پاره می‌شود . زلیخا تهدید به خودکشی می‌کند ولی یوسف با مهربانی او را آرام می‌کند و از خانه بیرون می‌‌آید .

در بیرون از خانه یوسف به عزیز برخورد می‌کند . عزیز از حال او می‌پرسد ولی یوسف راز زلیخا را فاش نمی‌کند . آن‌دو به داخل خانه می‌آیند . زلیخا وقتی آن‌دو را با هم می‌بیند به‌خاطر نگرانی از کار زشتی که انجام داده است ؛ پیش‌دستی می‌کند و به یوسف نسبت خیانت و تجاوز می‌دهد و پارگی پیراهن یوسف را نشانه‌ی دفاع از ناموسش می‌داند . یوسف به‌ناچار حقیقت را می‌گوید و از خود دفاع می‌کند . عزیز در حیرانی این‌که واقعیت چیست ؟ و دروغگو کیست ؟ سرگردان می‌ماند . بالاخره به‌خاطر این‌که ، پارگی پیراهن یوسف از پشت ، و در نتیجه‌ی فرار بوده است ؛ عزیز به دروغ‌گویی زلیخا و پاکدامنی یوسف پی‌می‌برد .

هر سه نفر در گیر در این ماجرا ، سعی می‌کنند داستان پنهان بماند ؛ اما داستان این رسوایی منتشر می‌شود و زنان مصری زبان به طعنه و کنایه می‌گشایند که : « زلیخا چرا دل به عشق غلامی پست و بی‌مقدار سپرده‌است ؛ و شرم‌آورتر این‌که ، غلام نیز دست رد به سینه‌ی او زده‌است » . این سخنان بر زلیخا بسیار گران می‌آید ؛ پس جشنی فراهم می‌آورد و زنان صاحب‌منصبان و اشراف مصر را به آن دعوت می‌کند . سپس در دست هرکدام کارد و ترنجی قرار داده و به یوسف فرمان می‌دهد ؛ تا در جمعشان حاضر شود . زنان مصری چون چهره‌ی زیبا و آسمانی یوسف را می‌بینند ؛ چنان حیران او می‌شوند که به‌جای ترنج دست خود را می‌برند و درد و رنجی حس نمی‌کنند . از آن زنان ، عده‌ای از عشق یوسف جان به‌در نمی‌برند و در همان مجلس می‌میرند ؛ عده‌ای دیوانه و مجنون می‌شوند ؛ و بقیه نیز چون زلیخا دل به عشق غلام زیبارو می‌سپارند . از این پس زنان مصر دست از سرزنش زلیخا برمی‌دارند ولی از سوی دیگر ، رقیب عشق او نیز می‌شوند و هرکدام برای جلب محبت یوسف قاصدی ، به‌سوی او می‌فرستند .

سرانجام یوسف به‌درگاه پروردگار دعا می‌کند : « خدوندا من در زندان بودن را به همنشینی با این زنان وسوسه‌گر ترجیح  می‌دهم » . خداوند دعای او را مستجاب می‌کند و زلیخا برای رام کردن این زیباروی سرکش ، او را به زندان می‌اندازد . مدتی می‌گذرد . ندیدن روی معشوق ، به‌جای این‌که آتش عشق زلیخا را خاموش کند ؛ بیشتر آن را شعله‌ور می‌سازد . او از به زندان انداختن یوسف پشیمان می‌شود اما دیگر دیر شده و او حتی از دیدن روی دلدار هم محروم گشته‌است . او گاهی شبانه به زندان می‌رود و از دور به تماشای او می‌نشیند ؛ و گاه به پشت‌بام رفته و از آن‌جا ، به یاد یوسف به بام زندان چشم می‌دوزد . اما دلش تسلی نمی‌یابد و کم‌کم فراق یوسف بر سلامتی جسم و روح او اثر می‌گذارد و هر روز فرسوده‌تر و شکسته‌تر می‌گردد .

پس از سال‌ها ، یوسف بر اثر شهرتش به تعبیر خواب در زندان و تعبیر خواب پادشاه مصر ، از زندان آزاد می‌گردد وبه عزیزی مصر برگزیده می‌شود . شوهر زلیخا نیز می‌میرد و او را تنها می‌گذارد . زلیخا که از عشق یوسف پیر و شکسته شده و بینایی‌اش را از دست داده است ؛ پس از مرگ شوهرش فقیر می‌گردد و کارش به گدایی و ویرانه‌نشینی می‌کشد .

زلیخا بر گذرگاه عبور یوسف ، خانه‌ای از نی می‌سازد و به انتظار او می‌نشیند . در این خانه ، هرگاه زلیخا از عشق یوسف ناله می‌کند صدایش در نی‌ها می‌پیچد وآنان نیز با او همنوا می‌شوند . زلیخا که بت‌پرست بوده‌است ؛ شبی در پیشگاه بتش سجده می‌کند و می‌گوید : « من سال‌ها تو را عبادت کرده‌ام و همیشه دعایم این بوده که مرا به وصال یوسف برسانی . این‌بار فقط می‌خواهم یک‌بار دیگر او را ببینم و با من سخن بگوید » . صبحگاه وقتی یوسف از آن‌جا عبور می‌کند ؛ زلیخا هر چه فریاد می‌زند ؛ از شلوغی و غوغای همراهان او ، کسی به او توجهی نمی‌کند . زلیخا به خانه برمی‌گردد و با دست خود بتش را می‌شکند و از روی تضرع و اخلاص ، پیشانی  بر خاک می‌گذارد و می‌گوید : « ای پروردگار یوسف ! تو که یوسف را از مشکلات رهانیدی و به سروری رساندی ؛ ذلت و خواری مرا ببین و به من رحمی کن . مرا از این غم رهایی ده و به وصال معشوقم برسان »  . هنگام برگشتن ، یوسف صدای گریه و مناجات زلیخا را می‌‌شنود و دلش به رحم می‌آید . به همراهانش دستور می‌دهد که آن پیرزن بیچاره را به بارگاه او بیاورند تا شاید بتواند مشکلش را حل کند .

در بارگاه یوسف ، وقتی زلیخا را به نزد او می‌برند ؛ زلیخا بی‌اختیار دهان به خنده می‌گشاید . یوسف از خنده‌های بی‌امان او تعحب می‌کند و علتش را می‌پرسد . زلیخا می‌گوید : « آن‌زمان که جوان و زیبا بودم و ثروتم را به پایت می‌ریختم مرا از خود می‌راندی ؛ ولی اکنون که از عشق تو پیر و نابینا و ناتوان شده‌ام ؛ مرا به حضورت می‌پذیری » . یوسف او را می‌شناسد و می‌گوید : « زلیخا ! چه بر سرت آمده است ؟ » . زلیخا از شوق این‌که یوسف برای اولین بار او را به‌نام خطاب می‌کند مدهوش می‌شود . پس از به هوش آمدن می‌گوید : « عمر ، آبرو ، ثروت ، جوانی و  زیبایی من بر سر عشق تو بر باد رفت و سرانجامم این شده‌است » . یوسف شگفت‌زده می‌پرسد : « اکنون از من چه می‌خواهی ؟ » زلیخا می‌گوید ابتدا این‌که دعا کنی خدا جوانی و زیباییم را به من برگرداند» . یوسف دست به دعا برمی‌دارد و زلیخا دوباره جوان و زیبا می‌شود . زلیخا می‌گوید: « و دیگر این‌که با من ازدواج کنی » . یوسف در می‌ماند که چه جوابی دهد . در همان حال جبرئیل نازل می‌گردد و پسندیده بودن این وصلت را خبر می‌دهد .

پس سال‌ها فراق ، زلیخا به وصال یوسف می‌رسد. اما چندی بعد ، یوسف ، پدر و مادرش را در خواب می‌بیند که خبر از نزدیکی مرگ او می‌دهند . بنابراین زلیخا هنوز از جام وصال سیراب نگشته است ؛ که دوباره به درد فراق مبتلا می‌شود . ولی این‌بار طاقت نمی‌آورد و از غصه‌ی فراق معشوق می‌میرد .

برای خواندن اصل داستان به شعر ، از این آدرس  استفاده کنید

 http://www.bamdad.org/~digilib/index.php?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=4212

 

واما بعد

در این داستان زلیخا قدم‌به‌قدم در عشق یوسف پیش می‌رود واز تمام دارایی‌هایش ( مثل زیبایی ، جوانی‌ ، هوس‌انگیزی ، ثروت ، حیله‌گری‌های دایه و …….)‌ برای رسیدن به معشوق استفاده می‌کند و به جایی نمی‌رسد اما وقتی تمام  چیزهایی که به آن امید دارد را از دست می‌دهد و در عشق پاکباز می‌شود ؛ به وصال معشوق می‌رسد . در عشق الهی نیز این‌چنین است . عاشقی که به دارائی‌های مادی و معنوی خود مثل نماز ، دعا ، زیارت و......  دل‌خوش است به جایی نمی‌رسد و در این عشق جز به عنایت الهی نباید به چیزی امید داشت . البته منظور این نیست که کسی نباید توشه‌ای از معنویات اندوخته‌باشد . چون این مفلسی است که با عشق سازگار نیست . بلکه باید چیزی داشته باشی که بتوانی در قمار عشق تمامش را ببازی . امیدوارم برداشت من از این داستان درست باشد .

 

یک شعر

در ایام نوروز بیتی از یک غزل مرحوم سید حسن حسینی را از تلویزیون شنیدم که به نظرم بسیار زیبا بود

 

یک‌به‌یک با مژه‌هایت دل من مشغول است / میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم

 

چند هایکو

          دوستی در پیامی که برای وبلاگ من فرستاده بود گفته بود : « دوست دارم در وبلاگ‌ها مطالبی از خود وبلاگ‌نویس بخوانم نه نقل قول‌هایی که می‌توان در کتاب‌ها هم ‌آنها را پیدا کرد » . من با این‌که با این نظر کاملا موافق نیستم ( چون اکثر ما ایرانیان دوست داریم بیشتر حرف بزنیم تا گوش کنیم و حتی اگر هم بتوانیم جلوی حرف دیگران را بگیریم . در حالی‌که به شنیدن ، یاد گرفتن و تحمل کردن عقاید دیگران ، ازجمله گذشتگان  بسیار نیاز داریم ) ولی به احترام نظر این دوست سعی می‌کنم در هر یادداشت مطالبی از خودم را هم بیاورم ( گرچه بقیه‌ی مطالب هم کپی صرف نیست بلکه برداشت‌های من از متون کهن است ) . در این یادداشت چند شعر کوتاه را می‌‌آورم که بی‌شباهت به هایکوهای ژاپنی نیست هر چند قوانین این نوع شعر در آن رعایت نشده است یعنی نه سه خط است ، نه هفده هجاست و . . . . ( شیر بی یال دم و اشکم )

گره

دست من

دست تو

به هم گره می خورد

خون جریان می یابد

قلبم گرم می شود

 

وصله

یک شقایق تنها

در میان علف ها

کسی او را نمی بیند

روزی در میان علف ها

الاغی او را می خورد

 

 

غریب

روزی در میان کرها و لال ها

قصه ای می گفتم

کسی خندید

کسی گریست

و من می خواستم بروم