تبلیغات
ادبستان گلپایگان - نقدی بر اثار طاهره صفار زاده

                                                        به نام خدا

 

نقدی بر آثار طاهره صفارزاده

 

طاهره صفارزاده درسال1317 در سیرجان متولد شد. بعد از تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه شیراز و در رشته ی زبان های خارجی موفق به اخذ لیسانس گرددید سپس برای ادامه ی تحصیل راهی آمریکا شد و دکتری زبان و ادبیات انگلیسی و creative writing را دریافت کرد.

زندگی در محیط آمریکا و آشنایی با شعرای دیگر در کار شعری او تأثیر فراوان به جای گذاشت که در کتاب " سد و بازوان" مشهود است. "سد و بازوان" ترجمه ی منتخبی از دو کتاب " چتر سرخ" و " چتر سرخ و بعد" است که وی به زبان انگلیسی به چاپ رساند و بعدها به فارسی ترجمه شد.

از اوایل جوانی وارد مبارزات سیاسی شد و درگیری های شدیدی با ساواک داشت. شعر "سفر عاشقانه" به صورت زیرزمینی چاپ و دست به دست می گشت ، آیندگان ادبی صرفا به خاطر چاپ این شعر توقیف شد.

پس از مراجعت به ایران ، صفارزاده کار تدریس خود را در دانشگاه شهید بهشتی آغاز کرد و در دانشگاه تهران ادامه داد .

از آثار او می توان "رهگذر مهتاب" ، "دفتر دوم" ، " سد و بازوان" ( که منتخبی از چتر سرخ و چتر سرخ و بعد است) ، " طنین در دلتا" ، "سفرپنجم" ، " بیعت با بیداری" ،" دیدار صبح" و یک مجموعه داستان به نام " پیوندهای تلخ" و هم چنین " اصول و مبانی ترجمه" و " ترجمه ی مفاهیم بنیادی قرآن مجید" را نام برد.

"رهگذر مهتاب " مجموعه شعرهای 1335 تا 1341 طاهره صفارزاده و اولین تجربه ی شعری اوست که

 به چاپ رسیده است . در این کتاب به اشعاری بر می خوریم با قالب های متفاوت که قالب های قدیمی تر چون چارپاره و غزل بخش بیش تری را در آن اشغال می کند . وزن کاملاً رعایت شده ، چه به صورت وزن عروضی سنتی و چه به صورت وزن نیمایی.تصاویر اغلب ساده و گاه تکراری است :

چو رسد لحظه ی بدرود امید

جهد از سینه برون ناوک آه

گوهر اشک و دل سوخته را

چه کنم گر نکنم هدیه ی راه[1]

گرچه گاه به تصاویر زیبایی نیز برمی خوریم :

قلم در دست من

از قلب من بر کاغذی

شعر خزان می ریخت[2]

از نظر محتوا ، عاشقانه ها بیشترین درصد شعرهای کتاب را تشکیل می دهند و بعد از آن اشعار اجتماعی و فلسفی که هر دو گروه در کتاب های بعدی شاعر به کمال می رسند ، اصولاً نوآوری که بعد ها صفت بارز صفّارزاده می شود در "رهگذر مهتاب " چه ازنظر شکل و چه از نظر محتوا کم رنگ است ، اما درآثار بعدی وی با شاعری خلّاق و پویا مواجهیم که زبان شعریش برخاسته از کوشش های او برای رسیدن به فرم

دلخواه است و تأثیر هیچ شاعر دیگری را در اشعار او نمی توان یافت.

صفّارزاده در "دفتر دوم " وزن را کاملاً و در همه ی شعرها رعایت نکرد و در "طنین در دلتا " طنین را جایگزین وزن ساخت زیرا طنین به عنوان ضربه های بیداری جای وزن راکه به عقیده ی اوخاصیّت تخدیری دارد پر می کند. صفّارزاده در مورد طنین می گوید :

" به نظرمن یک اثر هنری باید در کلیّت مطرح شود،یعنی اگر عوامل سازنده ی شعر،کلمه،تصویر،  تشبیه،

استعاره و تعبیر شاعرانه نتوانند در ساختن این کلیّت مؤثّر باشند، زائدند ؛همان طور که قضاوت درباره ی هریک از این اجزا هم بدون درنظر داشتن این کلیّت و فضای شعر بیهوده است. خوب در کلیّتی که ارتباطات ذهنی و عینی دقیقاً حفظ شده و دریافت ها توالی پیداکرده باشند حتی یک عبارت ساده ی محاوره ای هم موقعیتی دارد و انرژی شعر را القا می کند و این انرژی به هم پیوسته ، خواننده را، البتــّه خوانــنده ای کــه

با آگاهی و توجه ، رویدادهای شعر را دنبال می کند، به جلو می برد و برای دنبال کردن شعر بیدار نگه می دارد. با این توضیح در شعری که به کلیّت رسیده باشد طنین " بعد معنایی" یک خط، یک کلمه و یا یک تصویر است ، مثلاً در این دو خط :

 

سوختن هیزم را دیده بودم

سوختن هیزم و اسکلت انسان رانه[3]

اگر خواننده دقت نکند می گویدچیز مهمی نیست ، سوختن مرده را ندیدی که ندیده باش ولی اگر دقّت کند

می فهمد که کلمه ی" اسکلت" شاخص یک هندی فقرزده است که وقتی می میرد درست مثل یک اسکلت است ، گوشت بین اسکلت و آتش حایل نیست ،آن اسکلت است که می سوزد.

یا مثلاً وقتی باز در همین شعر می گویم :

یک روز دوشنبه سه بیکار را در پارک دیدیم

که کنار هم ایستاده بودند

سه پیردختر در سه پیراهن گلدار

با سه بینی بزرگ در یک امتداد

ادی گفت خواهرند

لیندولف گفت یهودی اند

هر سه روی شانه ی چپشان برگشته بودند

من یک یهودی را می شناسم که در زندگی قبلی اش

                                                اس اس بوده است[4]

در این تصویر طنین های مختلف وجود دارد ، با توجه به این که محل، مرده سوزان است و حرف مرگ، سطر " من یک یهودی را می شناسم که در زندگی قبلی اش اس اس بوده است " تصادف های عالم تناسخ را مفهومی ضربه وار می دهد و یا در همین تصویر وقتی مشخصات سه پیردختر مطرح می شود ، "ادی" که سمبل یک آدم معمولی است به طور طبیعی می گوید خواهرند "لیندولف" که یک آلمانی است که از اسمش

این طور می فهمیم ، قبل از خواهر بودن به یهودی بودن آن ها فکر می کند."[5]

البته در کتاب های "سفرپنجم" ، " بیعت با بیداری" و "دیدار صبح" اشعار موزون هم دیده می شود ولی هماهنگی وزنی رعایت نشده است.

صفّارزاده از زبان محاوره در شعرش کاملا استفاده می کند و به خصوص از "طنین در دلتا " این زبان مشهودتر شده است :

امروز به عبدالرحمن گفتم لیوان های هتل را کمی ضدعفونی کند

گفت در کلکته مرض از این حرف ها بیشتر است [6]

در این گونه شعرها ، صفّارزاده سعی در رام کردن کلمات روزمره و استخدام آن ها در شعر دارد ، به کار

بردن واژه هایی چون زکام ، پرسیاوشان ،کتری در شعر، نیاز به شهامت دارد با این حال در شعر او خیلی

 خوب جا گرفته اند:

زکام دیرینه

تب دیرینه است

همخانه ام

پرسیاوشان را

در کتری کسالت

             می جوشاند[7]

طنز از خصوصیات زبانی اوست که لطف خاصی به کلامش می دهد :

دوست من رئیس شده است

دوست دوست من رئیس شده است

دوست دوست دوست من رئیس شده است[8]

که دراین قطعه شعرمفهوم پارتی بازی را با طنز بیان می کند و یا :

ملک از جمیع جهات آباد است

آباد از تمدن فرعونیان

فانتوم

     نئون

         پلیس

             پلاسکو[9]

موسیقی داخلی یا واج آرایی یکی از عوامل زیبایی کلام او در عین بی وزنی است:

زمین خوراک تو خواهد شد

و تو خوراک زمین خواهی شد

و ما غبار خوارانیم

                 همدگر خواران

                            نه خام خواران

                                      نه گیاه خواران[10]

و البته صفّارزاده متوجّه است که زیبایی آهنگ جای معنا را نگیرد :

تو آچا را چه قدر قشنگ می گویی

آچا

   آچا

      آچا

کلمه ی عجیبی است

آهنگی منبسط با طنین گرفته

حرف را از آهنگ جدا ببینیم[11]

" با انتخاب کلمه ی خوش آهنگی مثل " آچا" که در زبان هندی معانی ( بله ، خوبه ، درسته ،چشم و اطاعت) دارد و بندگی شرقی را القا می کند ، به معنای درونی یک کلمه و جدایی آن از آهنگ توجّه می دهد. "[12]

تداعی های پی در پی نیز از خصوصیات سبکی صفّارزاده است که نمونه ی مشخص آن شعر " سفر اول"در کتاب "طنین در دلتا است :

دودها

     دو پله یکی

                بالا می روند

آسانسور طبقه ی دوم شب از کار افتاده است

زندگی تکرار نگاه آسانسورچی است

بالا

پایین

پایین

بالا[13]

تماشای بالا رفتن دودها دودها ، آسانسور را تداعی می کند و این که زندگی شبیه نگاه آسانسورچی است :

بی تحرّک و بی تلاطم ، بالا- پایین . و یا :

پسر روی جنازه ی پدر آتش می گذارد و برهمن دعا می خواند

برهمنان چرا منتر را برای وفور غلّه نمی کارند

بوی استخوان

           بوی عود

اعتراف آن مرده نزد برهمنان چه بود

در قبرستان پاهایم از شانه های عمویم آویزان بود

میان چادری های سیاه پوش گردش می کردیم

تشنه بودم کولی ها مشک آب را دریغ می کردند

بوی قهوه می آید بوی قلیان به من قاقا دادند

مادر میسیز هارمز که مرد میسیز هارمز گفت

آدم در مرگ مادرش

هی باید کارت بنویسد هی باید تلفون جواب دهد

من قاقا را روی قالی پرتاب کردم[14]

دیدن یک صحنه ی مرگ ، شاعر را به خاطرات خود می برد و خاطره ی قبرستان را در کودکی به یادش می آورد و از آن جا به یاد " میسیز هارمز" امریکایی می افتد و عکس العمل او در مورد مرگ مادرش و از آن جا دوباره به خاطرات خود می رسد : من قاقا را روی قالی پرتاب کردم

سمبل نیز نقش خاصی در بیان صفّارزاده دارد ، اصولا ًشعر وی شعری سمبلیک است ، او هم از سمبل های

قدیمی تر چون شب ، زمستان ،سرما ، بهار ، سپیده و هم از سمبل هایی که احتمالا خودساخته و در هر صورت دارای تازگی هستند استفاده می کند.

سمبل های قدیمی مانند :

دهبان پارسی

از بستر شکایت و شب برخاست

خوابش نمی ربود

شب پایدار بود[15]

"شب" به عنوان سمبل تیره روزی و بدبختی و ظلم در اشعار او زیاد تکرار شده است و یا "سرما" در همان مفهوم :

سرما ز سلطه ی نفس تو

                      هراس دارد سرما[16]

اما سمبل های تازه سهم بیشتری در شعر صفّارزاده دارند :

این تپه

این بلندی را

بالا باید رفت[17]

"تپه "و" بلندی "سمبل یک مرحله ، یک برهه از زمان و یک دوران است با مشکلات خاصّ خودش . توجّه به سطور بعدی شعر این مفهوم را روشن تر بیان می کند :

بر تپه ی نخستین

در عهد باران

آلونک درختی

یگانه خانه ی ما بود[18]

و یا "کوتوله ها " به عنوان سمبل آدم های کوتاه فکر در شعر زیر:

چکار دارم

کوتوله ها چه شدند

چکاره شدند

کجا هستند

و یا چرا نمی شنوند

صدای پای کسی را

که از افق بر می گردد

و برمی گردد به افق[19]

 

صفّارزاده کار شعری خود را از دوازده سالگی آغاز می کند. حق طلبی و مخالفت با زورگویی و ستم حتی در اشعار کودکی او به چشم می خورد :

طبیعت بار دیگر با توانگر                               هماهنگ ستم بر بینوا شد

لباس خشم بر تن دیده پر کین                             برای بینوا محنت قضا شد

مسلح شد فلک چون با زمستان                           دماری سخت می خواهد برآرد

ز رنجور و ضعیف و زیردستی                         که سرمایه زر و قدرت ندارد[20]

این ابیات که از شعر " بینوا و زمستان" اولین شعر شاعر نقل شد ، علاوه بر محکم بودن از نظر زبانی ، از نظر محتوا نیز قابل توجه است و احساس او را نسبت به نارسایی های اجتماعی حتی در دوازده سالگی نشان می دهد ، همین احساس است که در کارهای بعدی او به تعهّد و احساس مسئولیّتی عمیق می رسد که آن را لازمه ی شاعری می داند :

شاعر باید شاعر به واقعه ی هستی باشد

وقتی که از نمای فاخر شعرت

به خویش می بالی

آیا ارج تشبیه را در می یابی

آیا دست تو هم

همچون دست الفاظ

به سوی بلندی

به سوی نور

به سوی نیروانا هست؟[21]

او خطاب به شاعر ایده ال خود می گوید :

تو رمزهای ریاضت

تو رازهای رسالت

تو قصه های قساوت را می دانی

تو از قبیله ی شعری

من خویشاوندت هستم

و پشتم از تو گرم است

و پشتم ازتو که می دانی گرم است[22]

تأکید صفّارزاده روی آگاهی و انتقال آن است و ردپای این بینش را در بیش تر اشعار اجتماعی او می توان دید، او خود می گوید :

و این گونه است

که من همیشه از بیداری می گویم در شعر

وقتی که شهر خوابیده بود بیدار بودم

واز بیداری می گفتم

                    از راه

                        از حرکت[23]

شاید بتوان این چند سطر از شعر " سفر اول" را بیانیه ی شعری صفّارزاده چه از نظر زبان و چه از نظر محتوا دانست :

شعری بخوان شارات شعری بخوان

شعری بی تشویش وزن

شعری با روشنی استعاره

زمزمه ای روشنفکرانه

گوش ها راهیان آهنگ اند

طنین، حرکتی است که حرف من در ذهن خواننده می آغازد[24]

در این بیانیه است که صفّارزاده آشکارا با وزن مخالفت می کند و طنین را جایگزین آن می سازد و همین جاست که نسبت به تعقیدهای بی جای کلام اعتراض می کند ، چراکه او شعر را برای مردم می خواهد ، پیچیدگی ها و تعقیدهای بی جا باعث ابهام زیاد شعر و مخفی ماندن پیام آن می شود. او این اعتراض را جــای

دیگر هم عنوان کرده است وقتی می گوید :

لفافه ی استعاره را کمی بگشاییم

من میل دارم شنیده شوم[25]

و این میل او به شنیده شدن و روشنی شعر به دلیل پیام متعهدانه ی شعر اوست ، " زمزمه ای روشنفکرانه "

اشاره به همین پیام دارد.

صفّارزاده ، تعهد را در زبان و محتوای شعر ، هر دو، قابل گسترش می داند :

" به نظر من تعهد ازشاعر ناشی می شود. هم چنین شاعر باید- یعنی در تعهد اوست- که به نهایت وسعت شعری دست یابد ، یعنی شعرش با حفظ روابط ساختمانی اصلی از لحاظ فرم ، کل و جزء زندگی را در بر گیرد ، از لحاظ محتوا ، شعری که به نهایت وسعت برسد به نهایت تعهد هم رسیده است."[26]

و در جواب این سؤال که ابعاد تعهد انسان در شرایط فردی ، اجتماعی ، تاریخی چیست؟ اظهار می دارد :

" همان انسان بودن و ابعاد  تعهد انسانیّت بی شمار است . هرکس در هر کار و هر شرایط تاریخی اگر به این مفهوم بی توجّه باشد ، از پرورش نیروی محرّکه ی وجدان فارغ می ماند. قلمرو پرورش این نیرو به خصوص حوزه ی مسئولیّت دوجانبه است ، یعنی مسئولیّتی که ظالم و مظلوم ، استثمارشونده و استثمارکننده هردو را مقصرمی شناسد. این کامل ترین نوع مسئولیّت است ، همان مسئولیّتی که قرآن برای انسان تعیین می کند."[27]

او شاعری عمیقاً مذهبی است و مذهب پشتوانه ی عدالت خواهی ها و مبارزات اجتماعی اوست. این تمایلات مذهبی که از ابتدا رگه های آن را در شعر او حتی در " رهگذر مهتاب " که اولین کتاب شاعر است ، می توان دید ، در شعر  " سفر عاشقانه " از کتاب " سفر پنجم " به اوج می رسد. " سفر عاشقانه" نقطه ی عطف

این گونه تمایلات  مذهبی است و پس از آن در" بیعت با بیداری " و " دیدار صبح "این گرایش را شکفته تر می بینیم.

صفّارزاده از آیات قرآن و مسائل و شخصیت های مذهبی در شعرش به بهترین نحو استفاده می کند. او تبلور ایده ال خود را در مذهب می جوید. با ذکر نمونه ای از این دست اشعاروی ، بحث را به پایان می بریم ، گرچه بررسی بار غنی محتوایی شعر صفّارزاده و خلاقیّت های او درزمینه ی فرم ، زبان و محتوای شعر ، مجالی بس وسیع تر می طلبد.

من اهل مذهب بیدارانم

وخانه ام در دو سوی خیابانی است

که مردم عایق

در آن گذر دارند

صدای هق هقی از دوردست می آید

چه طور این همه جان قشنگ را

عایق کردند

چه طور

چه طور

چه طور

تبت یدا ابی لهبٍ وتب

تبت یدا ابی لهبٍ وتب

تبت یدا ابی لهبٍ وتب

و این صدا

 که از بضاعت سلسله ی صوتی بیرون است

راهی در رگ هایم دارد

به راه باید رفت[28]

 



]