تبلیغات
ادبستان گلپایگان - هزارو یک شب
یادداشتی بر 1001 شب از آذر نفیسی

افسانه مشهور شهرزاد این گونه آغاز می‌شود: در زمان‌های قدیم دو برادر بودند که هر یک برکشوری حکومت راندند. روزی، برادر کِهتر که شاه‌زمان نام داشت، به قصد دیدار شهریار، برادر مِهتر راهی دیار او شد. در میانه راه دریافت که ره‌آورد سفر برای برادر را پشت سر برجا نهاده است. و از نیمه راه آهنگ بازگشت کرد. هنگامی که به قصر خود رسید، ملکه را دست در آغوش غلامی سیاه یافت. پس هر دو را بکُشت و با دلی آزرده راه قصر برادر را در پیش گرفت. اما در آنجا نیز دو برادر ملکه شهریار را گرم عشق‌بازی با غلامی سیاه در مجلس عیش و نوشی که تنها غلامان در آن شرکت داشتند، غافل‌گیر کردند. از آن پس هر دو شاه، سرخورده و دل تنگ، مُلک خویش رها کردند و سر به بیابان گذاشتند.


    روزی که بر کناره دریای عمان می‌گذشتند، دیدند که دریا شکافته شد و ستونی دود از آن برخاست که به عفریتی بدل شد. عفریت صندوق آهنینی را گشود و زن زیبایی که عفریت او را درشب عروسی‌اش ربوده بود، از آن به درآمد. دو برادر،وحشت‌زده کوشیدند تا بر بالای درختی پنهان شوند. اما هنگامی که عفریت سر بردامان زن نهاده و خفته بود، چشم زن جوان به دو برادر افتاد. پس، سر عفریت را از دامان خود برداشت و دو برادر را واداشت تا علی رغم خطر دیده‌شدن و هلاک از درخت به زیر آیند و با او عشق‌بازی کنند. سپس از هریک از آنان انگشتری گرفت و آن را به مجموعه ۵۷۰ انگشتری که از قربانیان قبلی خود گرد آورده بود افزود و گفت که به این گونه از عفریت انتقام می‌کشد.


    واقعه، چنان تأثیر تکان دهنده‌ای بر دو برادر نهاد که شاه‌زمان ترک دنیا گفت و جانب عزلت و اعتکاف پیش گرفت و شهریار، ملکه و غلام سیاه و دیگر غلامان را بکشُت و از آن پس تا سه سال هر شب دختری باکره را به نکاح خود درآورد و بامداد سر از تن او جدا ساخت. چیزی نگذشت که در سراسر مُلک باکره‌ای نماند: همه یا کُشته‌شده یا از شهر گریخته بودند. سرانجام شهرزاد دختر دانا و خردمند وزیر، داوطلب عروسی با شهریار شد. شهرزاد در شب عروسی از شهریار رخصت خواست تا برای خواهر کوچک‌تر خود، دنیازاد، داستانی بسراید. شهریار که خود مجذوب داستان شده بود، به شهرزاد امان داد که تا پایان داستان خود زنده بماند. شهرزاد با زیرکی و فراست شهریار را با سلسله داستان‌های خود، به دنبال کشاند تا سرانجام پس از هزار و یک شب، که سه فرزند پسر از شهریار به دنیا آورده بود، شهریار از کشتارها چشم پوشید و شهرزاد را ملکه محبوب خود ساخت. بنا بر بعضی روایات، شاه‌زمان نیز با دنیازاد پیوند ازدواج بست. آشکار است که از آن پس همگی آنان تا پایان عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.


    من نیز، چون بسیاری دیگر از هم‌سالان و هم‌وطنانم، به یاد نمی‌آورم که نخستین بار این داستان را چه زمانی شنیده‌ام. گویی از آن داستان‌هایی است که انسان با آن به دنیا می‌آید. اما خوب به یاد دارم که آخرین بار آن را کِی خواندم. برای درس ادبیات بود و کلاسی که شش تن از بهترین و با هوش ترین دانشجویان دخترم در آن شرکت داشتند. پیش از آنکه به خواندن بعضی از رمان‌های محبوبم چون غرور و تعصب و ارتکاب جرم با قصد قبلی که در آن‌ها زنان نقش‌های اصلی را بر عهده دارند، بپردازم، شهرزاد را برای بحث در باره رابطه‌ی بین افسانه و واقعیت برگزیدم. پیش از آنکه خواندن متون اصلی درس را آغاز کنیم، سؤالاتی را که در ذهن خود داشتیم، تنظیم کردیم. سؤالاتی چون: آثار تخیّلی چگونه می‌توانند ما را دراین وضعیت فروماندگی و بی پناهی کنونی که به عنوان "زن" به آن دچاریم، یاری دهند؟ بی شک این آثار به ما دستورالعملی برای دست یابی به راه حلی آسان به دست نمی‌دادند، اما باز شک نیست که لذت خواندن آنها به ما یاری کرد تا در برابر واقعیت به ظاهر تغییر ناپذیر و سرکوبگر، زندگی خودمان را باز بیافرینیم. قصّه دختر دانای وزیر گویی آغازگاه مناسی برای غور در قدرت ادبیات برای تغییر دادن واقعیت بود.


    «سرگذشت شهرزاد، که حکایت چارچوب هزار و یکشب را تشکیل می‌دهد از درونمایه‌ای قدیم و همیشگی برخوردار است: این درونمایه که وقتی واقعیت همه درها را به روی ما می‌بندد، چه می‌توان کرد؟، وقتی زندگی خارج از اراده ما و تغییرناپذیر به نظر می‌آید، وقتی زندگی معمایی حل ناشدنی به نظر می‌رسد و تنها نیروی تخیّل می‌تواند بیرون شدی از ظلمات حیرت بنمایاند، چه می‌توان کرد؟ از آنجا که خود را به این درونمایه بسیار نزدیک می‌یافتم، برآن شدم تا معمّا-واقعیت خود را به گونه چارچوبی برای غور در داستان شهرزاد به کار برم، رابطه‌ای که میان معضلمن و معضل شهرزاد وجود دارد نیز شاید خود دلیل دیگری بر حساسیت من نسبت به این داستان بود. شهرزاد، همواره، درمقالات و سخنرانی‌های من در نقش‌های گوناگون سر برمی‌آورد و خودنمایی می‌کرد تا سرانجام بر آن شدم از او بخواهم در نوشته کنونی‌ام نقش اصلی را برعهده گیرد.


    گفته می‌شود که مهم‌ترین داستان هزارو یک شب همان داستان چارچوب آن است و این گفته دور از حقیقت نیست. با آنکه نسبت به داستان‌هایی که شهرزاد می‌سراید، حکایتی ساده می‌نماید وازچنان قدرت خیال‌پردازی بهره‌مند نیست، اما درواقع جاودانه‌ترین آن‌هاست. همچون همه‌ی قصّه‌های خوب قدرت آن دارد که خوانندگانش را با کشفی سحرآسا درباره زندگی خودشان به حیرت اندازد. شنوندگان نیز مانند خوانندگان داستان می‌توانند با مربوط کردن آن به جنبه‌ای‌ مهم از تجربه‌های زندگی‌ خود آن را گسترش دهند و از نو تعبیر کنند. خارق العاده‌تر از آن است که ربطی با واقعیت در آن بتوان یافت، اما به سبب همین ناواقعی‌ بودن، به سبب این که به راستی‌ بافتگی‌ و ساختگی‌ است، می‌تواند تجربه‌های ما را به راه‌هایی‌ نامنتظر به نمایش درآورد و برآنها نور بیفکند.


    قالب داستان بیرونی‌، علی رغم سادگی‌اش، دارای ساختاری‌ یکدست است که از طریق تکرار ایجاد می‌شود. کار بردِ ماهرانه تنوع در عین تکرار، پویایی شخصیت‌ها و اعمال را در داستان می‌آفریند. امیدوارم بتوانم نشان دهم که چگونه استفاده از تکرار، فضاهایی آفریند که به خوانندگان امکان دهد تا داستان را بنا بر تجربه خود تعبیر و ترجمه کنند. شاید بخشی از هیجان انگیزی داستان شهرزاد به سبب آن است که هنگامی که داستان مهین بانوی قصّه‌ها در یادمان طنین می‌افکند، از طریق پیوندهای آن با زندگی خودمان، خود را همسر و هم دوش او می‌یابیم.


    ریتم درونی داستان از طریق یک سلسله وقایع مختلف که همه یک عمل- یعنی خیانت- را تکرار می‌کنند، حفظ می‌شود. خیانت، بغرنج و غامض همه شخصیت‌های داستان است. اعمال افراد از طریق شیوه رویارویی شان با این امر و واکنشی که نسبت به آن نشان می‌دهد، تعیین می‌شوند. بخش اول داستان، که من آن را، داستان شاه می‌خوانم- (در برابر بخش دوّم، که قصّه شهرزاد است) اساساً حول محور چگونگی واکنش و برخورد شاهان در قبال این بغرنج است. با پیشرفت داستان، یکی از برادران، شاه زمان، رفته رفته در برادر دیگر حل می‌شود تا زمانی که دیگر از صحنه داستان غایب می‌گردد. همین امر در مورد همه زنان اصلی داستان صادق است. آنان نیز از صحنه محو می‌شوند، تا سرانجام تنها شهرزاد برجا می‌ماند.


    قصّه شاه به سه کشف نسبتاً یکسان تقسیم می‌شود: آگاهی شاه‌زمان از خیانت همسرش، پی بردن شهریار به خیانت همسر خود، و سرانجام آگاهی دو برادر از خیانت زنِ ربوده شده به عفریت یا دیوی که او را ربوده است. یک عمل واحد در قبال سه شخصیت مختلف تکرار می‌شود، اما در هر داستان، عمل خیانت در ابعاد بزرگ‌تری نموده می‌شود: ملکه شاه‌زمان با غلامی سیاه به شوهرش خیانت می‌کند، ملکه شهریار به شوهرش با غلامی سیاه و در مجلس عیش و نوش خیانت می‌کند، که کنایه از آن است که غلامان بسیاری به همسر شاه دست یافته‌اند، و زن عفریت پانصد و هفتاد بار به او خیانت کرده‌است. واکنش هر یک از دو برادر نسبت به کشف خیانت به دیگران بسیار خاص و قابل توجه است: شاه زمان هنگامی که رنج بزرگ‌تر برادرش را می‌بیند، آرام می‌یابد و هر دو برادر هنگامی که تقدیر شوم تر دیو را می‌بینند، به سرنوشت خود تن می‌دهند. یعنی که دو پادشاه از طریق مشاهده روایت اغراق شده‌ای از آنچه بر سر خودشان آمده به وضع خود پی می‌برند. عمل دیدن و مشاهده کردن دیگری از فاصله، به خودشناسی، به نتیجه گیری‌های خاصی درمورد خویشتن منجر می‌شود که به نوبه خود به اقدامی دیگر، می‌انجامد. صحنه‌های خیانت به صحنه‌های نمایشی می‌مانند که برای تماشاگرانی خاص بازی می‌شود؛ تماشاگرانی که به تماشای زندگی خود نشسته‌اند. درجای دیگر نشان خواهم داد که چگونه این فاصله گیری برای داستانِ چارچوب و نیز برای نقشی که شهرزاد باید برعهده گیرد اساسی است.


    اما این پایان داستان نیست. نه تنها به هردو شاه خیانت شده، بلکه هر دو به بدترین نحو ممکن تحقیر شده‌اند: به آنان نه از سوی کسانی هم‌شأن ایشان، بلکه از سوی زیردستان‌شان، دو غلام سیاه، خیانت شده‌است. و بعد، خودِ آن‌ها وادار می‌شوند به دیو -که در اینجا بر جای غلامان سیاه نشسته است- خیانت کنند. شاهان اکنون باید خود را با خیانت کنندگان به خود سر به سر احساس کنند. اما انتقام کامشان را نه شیرین، که تلخ آگین می‌کند. رابطه جنسی آنان با زن جوان برعکس روش معمول دراین موارد است. در این‌جا مردان‌اند که از ترس جان به زنی تسلیم می‌شوند. برای آنکه به زخم آنان نمک تحقیر نیز پاشیده شود، زن آگاه شان می‌کند که آنان را نیز چون صدها مرد پیشتر، نه به دلیل جذابیت مقاومت ناپذیرشان، بلکه تنها به عنوان ابزار انتقام جویی انتخاب کرده است و به این ترتیب بهانه‌ای برای آنکه این واقعه را از مقوله فتح و پیروزی به شمار آورند، به دستشان نمی‌دهد. افشاگری‌های زن، دو برادر را به این نتیجه می‌رساند که هیچ مردی، حتی اگر دیو باشد، از مکر زنان در امان نیست.


    شاهان، تنها نه از مشاهده سرنوشت دیو، بلکه هم‌چنین از طریق بازی‌کردن نقش غلامان سیاه و همسان شدن با کسانی که مورد تحقیر و تنفرشان هستند، به دشواری کارِ خویش پی می‌برند. شاید این سؤال، که از طنزی مقبول نیز خالی نیست پیش آید که از این دو کدام تحقیر آمیز‌تر است: اینکه به کسی که او را خوار و خفیف می‌شمارید خیانت کنید یا اینکه چنین کسی به شما خیانت کند؟ دوشاه، با تجربه هردو شق قضیه، بهانه کافی در دست دارند تا همه زنان را محکوم سازند. ماجرای دیو و زن جوان حرکت دورانی جهان دو برادر را کامل می‌کند. هنگامی که این جهان کاملاً وارون می‌شود، شاهان دیگر خود را چون گذشته به انجام امورشان قادر نمی‌یابند. اگرچه هر یک شیوه زندگی به کلی مخالف با دیگری را در پیش می‌گیرد- یکی به کلی از دنیا دست می‌کشد و دامن انزوا می‌گیرد و دیگری به قاتلی زنجیره‌ای بدل می‌گردد- اما نتیجه عمل آنان یکسان است، دیگر نمی‌توانند زندگی شان را چون گذشته بگردانند. بیگانه و تنها‌اند. دراین نقطه، زندگی دو شاه و سراسر آنچه در نظرشان بدیهی و عادی بوده‌است، به معمایی به ظاهر حل ناشدنی تبدیل می‌شود.


    پیش از آنکه پیشتر برویم باید به یاد آوریم که در این‌جا نه با داستانی تکامل یافته، بلکه با افسانه سر و کار داریم. و ساختار آن، کمال و سرشاری و ریزه کاری لازم برای ‌جادادن بسیاری پیچیدگی‌های درونی را فاقد است. درعوض تنها ستون فقراتی را که زندگی‌های نا استوار شخصیت‌ها بر آن متکی است، نشان می‌دهد. این ستونِ فقرات نشان دهنده جامعه‌ای سخت هرم وار و سلسله مراتبی است که شاه در رأس آن قرار دارد و هر شخصیت از طریق جایگاه خود دراین هرم معین و مشخص می‌شود. در درون چنین ساختاری فضا برای ابراز وجود یا روابط درونی فردی نمی‌ماند. بنابراین بیشتر روابط در افسانه قطبی شده‌اند که در یک سوی آن شاه و در سوی دیگر زیردستان قرار دارند و شاه بر زندگی خصوصی و عمومی آنان قدرت مطلق دارد و در صورت لزوم اراده خود را از راه‌های خشونت آمیز اعمال می‌کند. در چنین چارچوب قطبی شده‌ای اختلافات رفع نمی‌شوند، بلکه تنها حذف و نابود می‌گردند.


    درچنین جهانی زندگی خصوصی شهروندان وابسته و تابع زندگی عمومی آنان است. در جهان پشت دیوارها زندگانی‌ای گشوده می‌شود که از همان روش‌ها و قوانین زندگی عمومی تبعیت می‌کند. به موازات استفاده از نیروی خشونت در بیرون، در درون نیز رابطه میان ارباب مذکور و قربانیان مؤنث براساس قدرت فیزیکی محض قرار دارد. وصلت آنها با بکارت زدایی از عروس باکره آغاز می‌شود که عملی خشونت بار و نوعی فتح است . خیانت کردن زن به مرد تنها در حوزه جنسی معنا می‌یابد و به مثابه نافرمانی شمرده می‌شود که کیفر آن مرگ است. هر سه چهره مذکر داستان که هر سه نماینده قدرت می‌باشند، در رابطه با زنان خود برای رسیدن به هدف از زور استفاده می‌کنند. دیو سعی در به دست آوردن دل زن و ابراز عشق به او نمی‌کند، بلکه او را می‌رباید و در صندوقی آهنین زندانی می‌کند. قضاوت دو شاه درباره بی وفایی دو ملکه نیازی به دادخواهی و دادگاه ندارد. اعمال آنان به اندازه کافی برای رأی دادن به محکومیت شان روشن است.


    در هر سیستم فکری استبدادی، استفاده آزادانه از کلام بسیار خطرناک است. قلمرو کلمات، جهان تعبیر، ابهام و تردید است. در داستان، شاه هیچگونه معما یا سؤالی را برنمی‌تابد. قربانیان باکره خاموش اند. هیچ کس با شاه از در بحث و نکوهش در نمی‌آید. امکان وجود معضل بی درنگ بر مطلق بودن قدرت شاه رنگ تردید می‌زند- آنان که از قدرت او سر می‌پیچند باید نابود شوند. علاوه برآن، کسانی که ظرفیت بالقوه نافرمانی درآنان است- یعنی باکره گان- نیز باید نابود شوند. آنچه دوشاه درنمی‌یابند، اما ما خوانندگان خوشبختانه به آن پی می‌بریم، آن است که آنان خود زمانی که در برابر قدرت فیزیکی قوی تر تهدید می‌شوند، ناگزیر از در اطاعت درمی‌آیند. هنگامی که زن جوان آنان را با تهدید به مرگ وا می‌دارد که با او همخوابگی کنند، آن جرأت و شجاعت شایسته نام و مقام خود را از دست می‌دهند. آنان نیز به دست زور و قهر از پا در می‌آیند.


    یک نکته مهم دیگر نیز هست که باید یادآوری شود. ساختار هرمی و قطبی جامعه و روابط درونی آن، استفاده از قهر را آسان می‌کند و به قدرتی که بر جامعه مستولی است کمک می‌رساند. از این رو، تنش ها و اختلافات سرکوب و حل ناشده باقی می‌مانند. روابط استبدادی و خود کامه شاه را در عین حال هم بسیارقوی وهم سخت شکننده و آسیب پذیر می‌سازند. اختلاف ها و تنش های حل ناشده سرانجام در هرم اجتماعی شکاف ایجاد می‌کنند. هنگامی که بخش زیرین هرم به لرزه درآمد، رأس آن به احتمال زیاد اول از همه فرو می‌ریزد. بنابراین، منبع قدرتِ شاه، خود علت اصلی سقوط او می‌شود.


    اکنون جمع بندی کوتاهی از داستان تا اینجا به دست دهیم. شاه که خود را تنها از طریق نقش عمومی خود تعریف می‌کند از طریق امری خصوصی به نقشی برآب بدل می‌شود. او هنوز به اختلاف ها، به روابط درونی بین فضاهای خصوصی و عمومی امکان موجودیت نداده است. او راه ارتباط خلاق با دیگران را نمی‌داند و تنها زبانی که به کار می‌برد، زبان زور و قهر است. پس دراین صورت شاه از این همه مشاهدات و تجربه های شخصی خود چه آموخته است، پاسخ این سؤال در بخش بعدی داستان یافت می‌شود، که درآن شاه و شهرزاد برای یکدیگر جانشین ناپذیر می‌شوند.


 


 


    پیش از ورود شهرزاد به صحنه داستان، زنان بردو گونه اند. آنان که خیانت می‌کنند و کُشته می شوند و آنان که کُشته می‌شوند پیش از آنکه امکان خیانت بیابند. اگرچه زن ربوده به دست دیو داستان خود را می‌گوید و زنده می‌ماند، اما نقش او در واقع برای تأکید و تصریح بر ماهیت پلید زشتکاری دو ملکه است. باکره‌گان که برخلاف شهرزاد صدایی در داستان ندارند غالباً از چشم منتقدان دور مانده‌اند. اما سکوت آنان پرمعنی است. آنان هم بکارت و هم جان خود را تسلیم می‌کنند بی آنکه مقاومت یا اعتراضی نشان دهند. نه سؤالی می‌کنند، نه آگاهی دارند، نه قادرند بر شاه تأثیری بگذارند. تنها می‌توانند جسم خود را تسلیم کنند. آنان در واقع وجود ندارند زیرا هیچ تصویری از خود نمی‌دهند، درگمنامی می‌میرند و اثری از خود باقی نمی گذارند. انان روی دیگر سکه "زنان شرور" یعنی ملکه‌ها و زن دیو هستند. هردو گروه، به خاموشی، حکومت شاه را با عمل کردن در محدوده شاه و قوانین خودسرانه او می‌پذیرند. اگر یکی از باکره‌ها خنجری با خود به بستر شاه می‌بُرد می‌توانستیم جسارت او را تحسین کنیم، اما چه شاه کُشته می‌شد و یا نمی‌شد، نوع رابطه عوض نمی‌شد. او نیز چون شاه کوشیده بود تا به آسانترین و سریع ترین راه ممکن حریف را از میان ببرد یعنی به شیوه نابود کردن رو می‌آورد که هم قاتل و هم قربانی، هر دو را تحقیر و خوار می‌کند. انسان برای تغییر دادن رابطه ای که بر او تحمیل شده، می بایست ذهنیتی را تغییر دهد که خشونت را به گونه راه حل اختلافات موجه می‌شمارد.


    از داستان آنان چنین بر می‌آید که در برابر نیروی مطلق جز اطاعت محض و هویت خویش را از دست نهادن و یا تقلب و دروغگویی راه دیگری وجود ندارد. به نظر می‌رسد که دو ملکه از آن روی باید تنبیه شوند که با بی وفایی خود نیروی مردانگی دو برادر را به عنوان مرد، و نیز قدرت مطلق آنان را در مقام شاه زیر سؤال برده و به خطر انداخته اند. امّا زائل کردن بکارت از باکره‌گان آنچه را همسر شاه از او گرفته بود، به او باز پس نمی‌دهد. نه شاه و نه آنان از سرنوشت فجیع خود چیزی نمی‌آموزند. برای تغییر دادن وضعیت راکد باید از آن فاصله گرفت. باید آن را به شیوه ای متفاوت با آنچه آفریده اند، نگریست. باید آن را با تأمل و تخیّل نگریست تا امکانات پنهان در واقعیت لایزال را پیدا و پدیدار کرد. بیوفایی زنان قدرت مطلق شاه را از او نمی گیرد، بلکه تعادل او را بر هم می‌زند. زنِ اسیرِ دیو چشمان شاه را به خطاهای خود باز نمی کند و شاه با کُشتن عروسانش نگریستن را نمی‌آموزد. این زنان به مثابه قربانی مسئولیتی در تلاش برای تغییر دادن اوضاع برعهده نمی‌گیرند- یا دروغ می‌گویند، یا اطاعت می‌کنند و تسلیم می شوند. تنها شهرزاد است که می‌تواند با خونسردی وضعیت خود را تماشا کند و از آن فراتر برود.


    شهرزاد نیز چون شاه فرصت دارد تا از طریق نگریستن به کسان دیگری که در وضعیت او قرار دارند، درخود بنگرد. اما او، برخلاف شاه که هرگز از سرنوشت مردان دیگر چیزی نمی آموزد، قادر است تا از سرنوشت زنان دیگر عبرت بگیرد. این امر او را نه تنها از شاه، که از همه شخصیت های دیگر داستان متفاوت می سازد. درست از همین روست که او تنها زنی است که نه از راه منصب و مقامی که در هرم اجتماعی و جنسی دارد، بلکه از طریق ویژگی های شخصی اش توصیف و شناسانده می شود. دوشاه دانا و شجاع توصیف شده اند. اما نه دانش آنان در لحظات بحرانی عمرشان و در حل معضلات زندگی شان کمکی به آنان می کند و نه کُشتن بامدادی باکره ای بی پناه و بی مدد، حتی بنا به معیارهای آن روزگار، نیازی به شجاعت دارد. تنها شهرزاد است که متفاوت است.


    اما تفاوت شهرزاد درکجاست " او در داستان دانا" و " پیش بین" توصیف می شود. او شاعران و ادیبان و سخنوران و شاهان پیشین را می شناسد و بر احوال و اقوال آنان آگاه است. اما آنچه در اینجا اهمیت دارد- همان گونه که هم در انتخاب این صفات برای شهرزاد از سوی راوی داستان و هم در اعمال شخص شهرزاد خواهیم دید- نوع دانایی شهرزاد است.


    چرا که دانایی تنها از طریق شیوه های اِعمال و کاربرد آن مکشوف می شود."پیش بین" در لغت هم به معنای کسی است که قدرت دیدن جلوتر از خود را دارد و هم به معنای دوراندیش و حازم به کار می رود. هرچند راوی داستان این کلمه را با توجه به ظرافت های معنائی آن در زبان فارسی به کار نبرده باشد، اما هردو کار برد در این داستان جا افتاده و مناسب است. و این نه از آن است که داستان جا برای تعبیرات مختلف بسیار دارد، بلکه از آن سبب است که معنای دوگانه این لغت دقیقاً با شخصیت و اعمال شهرزاد می برازد.


    با دور اندیشی جلوتر از خود را دیدن، یک جنبه از دانایی شهرزاد است و توانایی او در دیدن گذشته و شناخت مردمانی که گذشته را ساخته اند، جنبه دیگر آن است درک گذشته و دیدن آینده به نیروهای جادویی تخیّل نیاز دارد. تخیّل شهرزاد او را تا حد به خطر افکندن جانش پیش می راند. می توان ادعا کرد که شهرزاد افسانه های خود را برای نجات جان خود می سراید. این ادعا در خود داستان به جاست. هم چنین به شخصیت شهرزاد به مثابه زن نگرشی مدرن دارد. در واقع، انگیزه استفاده از حکایات برای نجات خود یا دیگران از مرگ در سنت داستان گویی شرقی معمول و مرسوم است و در قصّه های شهرزاد نیز بسیار رخ می دهد و یکی از عواملی است که آنها را به قصّه چارچوب می پیوندد. اما قصد من آن است که به این انگیزه از زاویه ای متفاوت و ادبی تر بنگرم و به این منظور بحث خود را براساس عناصر داستانی خود قصّه به کار رفته اند، قرار خواهم داد.


    سه سال تمام شاه هر بامداد دختری را کُشته است. مردمان نومیدانه دختران خودرا برداشته و از شهر گریخته اند. جز دختران وزیر هیچ باکره ای در شهر نمانده است. شاه به وزیر فرمان می دهد تا باکره مناسبی برای او بیابد. در داستان هیچ اشاره ای نیست که نشان دهد دختران وزیر که در میان زنان شهر ممتازترین موقعیت را دارند، درخطر آن باشند که به عنوان عروس شاه برگزیده شوند. هنگامی که وزیر از جست و جوی خود نومید می شود، نگران و بیمناک برجان خود به خانه می آید. شهرزاد که سبب اندوه پدر را در می یابد، به او اندرز می دهد که نگران نباشد و خاطر آسوده بدارد و از پدر می خواهد تا او را به عقد شاه درآورد: می خواهد بکوشد جان دختران مردم را از این ورطه بلا نجات دهد. پدر شهرزاد برای منصرف کردن او از این تصمیم خطرناک داستانی نقل می کند و بیمناک است که آنچه بر سر همسر دهقان در داستان آمده بر شهرزاد نیز روی دهد.


    داستان وزیر در باره دهقان ثروتمندی است که زبان حیوانات را می داند. این رازی است که اگر آشکار شود دهقان جان خود را از دست خواهد داد. روزی همسر دهقان از سرکنجکاوی برآن می شود تا از راز دهقان آگاه شود. به این منظور قهر و اخم پیشه می کند و از حرف زدن با دهقان خودداری می کند. حتی گفتن اینکه آشکار شدن راز به قیمت جان دهقان پایان خواهد گرفت نیز در او اثر نمی کند. سر انجام دهقان برآن می شود که راز خود را فاش کند و بمیرد. زمانی که مرگ خود را تدارک می بیند به گفت و گوی سگ و خروس خود گوش می دهد. خروس لاف از آن می زند که می تواند از پس اداره پنجاه زن خود برآید حال آنکه ارباب او بلد نیست که با کتک زدن تنها زنش عقل را به سر او بیاورد. دهقان پند خروس خردمند را به گوش می گیرد و زنش را به باد کتک می گیرد تا آنکه زن قسم می خورد که دیگر هرگز قصد دانستن راز شوهر را نکند.


    معمولاً در پایان این گونه حکایات، شنونده پند اخلاقی مستقر در داستان را می گیرد و بنا بر آن رفتار می کند. نتیجه اخلاقی وزیر از این حکایت آن است که زنانی که در کار مردان دخالت کنند بد می بینند. اما شهرزاد شنونده ای معمولی نیست. همان گونه که بعداً نیز داستان گویی معمولی نخواهد بود. او از این داستان نتیجه ای مخالف آنچه پدر می خواست به او بیاموزد، می گیرد. زن بدبخت و احمق دهقان نمایشی کاریکاتوروار از همه زنانی است که در داستانِ چارچوب آمده اند. زن دهقان نیز چون دو ملکه از شوهر خود نافرمانی می کند، و مانند باکره گان بی پناه تنها از طریق قهر بدنی کنترل پذیر است. شهرزاد، به همان گونه که از واقعیت می آموزد، در افسانه نیز آنچه را که از چشم دیگران پوشیده است، می خواند و می بیند. در می یابد که برای رسیدن به مقصود، نباید چون دیگران باشد- به خصوص نباید مانند زن دهقان یا باکره گان قربانی باشد. برای نجات حکومت شاه، باید جان خود را به خطر اندازد، اما نباید آن را تسلیم کند.


    شهرزاد واقعیت خود را، نه چون شاه از طریق قهر بدنی، بلکه از راه تخیّل و تأمل تحقق می بخشد. شجاعت او در به خطر افکندن جان خود تنها جنبه جسمانی و مادی ندارد، از بُعدی معنوی و روحی نیز برخوردار است. آنچه او را از دیگر شخصیت های داستان متفاوت می سازد، شیوه رویارویی او با معضلی است که زندگی عده زیادی به آن بستگی دارد. دانش تخیلی شهرزاد به او قدرت می بخشد تا با این معضل به شیوه ای سخت نامعمول روبرو شود- همچون معمایی که باید حل شود. در واقع، بسیاری از بهترین داستان های هزار و یکشب برگرد معما یا معضلی شکل گرفته اند که حل آنها برای شخصیت ها به مسأله مرگوزندگی تبدیل می شود. به نظر من علت اصلی که این قصّه های قدیمی امروز هم می توانند در ما علاقه و هیجان برانگیزند، همین است، و نیز، این یکی از دلایلی است که شهرزاد را در چشم خواننده مدرن چنین امروزی نشان می دهد. اما این کیفیت چگونه قرن ها پس از آنکه به صورت بخش فنا ناپذیری از واقعیت شهرزاد درآمد، او را به ما پیوند می زند؟


    در پایان قرن بیستم، و پس از این همه داستان ها که گفته اند و خوانده ایم، از خود می پرسم که شهرزاد چه نوع دیگری از ذهنیت و چه نوع دیگری از شیوه داستان نویسی را به یاد من می آورد. و شگفتا که او مرا به یاد نوع شخصیتی می اندازد که در داستان سرایی شرقی بدیلی ندارد: شخصیت کارآگاه. شهرزاد مرا به یاد همتای مؤنّث وجاودانی شِرلاک هُمز می اندازد. آنچه این دو شخصیت به ظاهر بسیار ناهمانند را که به دو زمانه و دو قلمرو و دو جنس متفاوت تعلق دارند به هم مربوط می کند، ذهنیت آن دو است.


    شِرلاک موفق می شود زیرا به جنایت به گونه معمّا می نگرد، با فاصله عاطفی، با تخیّل، باتفکّرمنظّم با آن روبرو می شود ومسئله غامض و معمّایی را از محیط آن جدا می کند و به دنیای شخصی خود می برد. ذهنیت او، در اساس، ذهنیت هنرمنداست. بارها خود را به گونه هنرمند معرفی می کند و ترفندهای حرفه خود راشگردهای هنری می خواند و یا باواژگان رمان نویس از آنها یاد می کند. که این امر البته از سوی خالق آن، کونان دویل، به صورتی ناآگاهانه انجام نگرفته است. کونان دویل به کارآگاه خود به گونه نوعی هنرمند می نگریست وحتّی برای اوشجره نامه ای هنری ساخته بود. (مثلاً در مترجم یونانی شرلاک هُمز می گوید که مادر بزرگش خواهر "ورنه" بوده است و: «وقتی که هنر درخون انسان باشد، می تواند به عجیب ترین شکل ها درآید.»


    نکته مشترک شرلاکو شهرزاد آن است که هردو به این معنی هنرمندند: هردو با واقعیت ازطریق تخیّل روبرو می شوند، کارخودرا به خاطر نفس آن انجام می دهند، بلند پروازند، بسیاربلندپروازتر از آنکه تنها سر خود را به سلامت به دربرند یا شهرت و ثروت گرد آورند. پیام آنان این است که تنها راه تسلط برهرج ومرج و پریشانی که ما را فرا گرفته است، تنها راه رهایی از رنج و درد و خشونتی که از کنترل ما بیرون است، آفرینش امکانات دیگر از طریق فاصله گیری وتخیّل و از طریق فراتر رفتن از محدودیت های موجود و به ظاهر غلبه ناپذیر است. شهرزاد و شرلاک آنجا که دیگران شکست می خورند، پیروز می شوندچرا که آنان هنرمندانی هستند که هنر را به خاطر هنر به کار می برند. در توضیح و توجیه بیشتر این همسانی میان شرلاک و شهرزاد لازم است باردیگر به یک جنبه کلیدی در قصّه گویی شهرزاد اشاره کنم. چرا که آنچه را من نیروی تخیل شهرزاد می نامم معمولاً "مکر" شهرزاد نامیده اند. از یک سو می توان استدلال کرد که ضعیفان، برای بقای خویش راهی جز دست زدن به مکر وخدعه ندارند و از آنجا که با زنان همواره به گونه جنس "ضعیف تر" رفتار شده، مکر و حیله به طبیعت ثانوی آنان تبدیل شده است. از سوی دیگر نیز می توان استدلال کرد که زنان طبیعتاً گمراه و گناه آلودند و بنابراین برحسب دیدگاه ها یا پیشداوری های هرکس می توان از شهرزاد در به کار بردن خدعه و مکر دفاع کرد یا او را محکوم ساخت.


    چه در داستان و چه در واقعیت، معمولاً معمولی ترین آدم ها برای پیشبرد هدف های خود به حیله و مکر دست می یازند. اما هنرمندی شهرزاد درآن است که به مفاهیم قدیمی معانی و امکانات نو می بخشد. در داستان های او بسیاری از زنان و مردان برای دفاع از خود یا نجات خود به حیله دست می زنند. اما استفاده آنان از مکر و حیله به گونه ای است که جادوگران در داستان های پریان عصا یا جاروی جادویی خود را به کار می برند. مکر و حیله واقعیت را، و شاید آنچه را عموماً حقیقت می خوانیم، وارون و کژ و مژ می سازد. اما نوع مکری که شهرزاد با موفقیت به کار می برد از نوع هنر یک رمان نویس خوب است. او فریب را تنها نه به منظور آفریدن توهم واقعیت، بلکه برای به دست دادن حقیقتی پنهانی، بصیرتی پنهانی به کار می برد. این درون بینی ها به ما کمک می کند تا معماها و معضلات خود را در زندگی واقعی حل و فصل کنیم. واقعیت موهوم، در آثار داستانی راه حل مستقیمی برای معماهای ما به دست نمی دهد. اما درون بینی هایی که از آنها به دست می آوریم ما را قادر می سازند تا تلقی هایمان را تغییر دهیم و به زندگی با نگاهی تازه و دیگرگونه بنگریم. درنهایت، در برابر این چشم اندازها و امکانات تازه برای اندیشیدن و حس کردن و عمل کردن دیگر نمی توانیم مانند گذشته عمل کنیم. از طریق آنها جان هایمان از بند رها می شوند، دل هایمان به نور درون روشن و برافروخته می شوند و تخیّلمان ما را آزاد می سازد.


    شهرزاد با قصّه هایش تنها جان خود را نمی خرد. اوشاه را هم تغییر می دهد، به او دیدگاه متفاوتی از خودش و از واقعیت عرضه می کند، او را به اعتماد، به امید و به زندگی بر می گرداند و بدین سان خود و او را آزاد می سازد. نکته جالب این که آنچه در شرلاک "نبوغ" وصف شده، در شهرزاد "مکر" خوانده می شود. انتساب "مکر" به نبوغ شهرزاد از وجود جامعه ای استبدادی حکایت می کند که موجودیت آن وابسته به حفظ هرم قدرت است و برای این کار باید قوی ترین نیروهای سرنگون سازِ خود را خوار و خفیف سازد. همچنین هنگامی که به یاد آوریم چگونه زنی «ضعیف»، بازیرکی و فراستی که درردّ شرکت در بازی سلطانی مستبد از خود نشان می دهد، کارستانی می کند که زورمندترین مردان حتّی خواب آن را از راه توسّل به زور نمی بینند، درهای امکاناتی تازه را به روی خود گشاده می بینیم.


    اکنون وقت آن است تا به سراغ شاه برویم که شب همه شب به قصّه ها گوش می دهد و در تار و پود آنها گرفتارتر می شود و در عین حال منتظر بامداد است تا طبق معمول کار خودرا انجام دهد. گویی از تغییراتی که در او رخ می دهد بی خبر است.


    روزها، شاه تنها یک قلمرو می شناسد، قلمروی زشت و خام دست زور و قهر را. او به نیروهای مختلفی که درجهان خصوصی اش وجود دارد آگاهی ندارد. نمی داند چگونه شب های خصوصی اش را به روزهای عمومی اش مربوط کند. نسبت به زنانش هیچ گونه کنجکاوی ندارد. در مقام کسی که در همه موارد آخرین حرف را می زند، جستجوگر نیست، مردم را به گونه افراد نمی بیند، حرف هاشان را نمی شنود. امّا داستان های شهرزاد به او می آموزند که به جای کلی بینی و تصمیم بخشی، جهان را به گونه مجموعه ای از افراد متفاوت، از زنانی که خیانت می کنند، زنانی که وفا دارند و زنانی که به آنها خیانت می شود، بنگرد. کنجکاوی و شوق او به دانستن آنچه بعد رخ می دهد او را وا می دارد تا قضاوت سریع و حکم بی فکرانه ای را که در زندگی واقعی کرده است، به تعویق اندازد. پیش از شنیدن داستان ها، کنجکاوی او تخیلی نبود. خودمدارانه بود و توسط دید محدود او بسته و مسدود بود. داستان ها به او می آموزند که از خود به درآید و به سرنوشت دیگران علاقمند شود. شاید از همه مهم تر آن است که شاه می آموزد به رابطه میان زندگی عمومی و خصوصی خود پی ببرد. از این طریق رابطه او با زنان تغییر می یابد. آنچه تنها از سر کنجکاوی و سلطه جویی جنسی بود، اکنون با کنجکاوی فکری و تخیلی درمی آمیزد. زمانی که عمل جسمانیِ جنسی با رابطه عاطفی و ذهنی همراه می شود، عشق پدید می آید و شاه شفا می یابد.


    در واقع شاه به دو سفر متفاوت دست می زند: سفری که درآغاز داستان روی می دهد و درآن او و برادرش در دشت و دمن سرگردانند و با زن جوان دیو ملاقات می کنند. در اینجا واقعیت است که به صورت وهم و پندار ظاهر می شود، که شاه را می فریبد و او را به باور کردن حقایق کاذب، یا نیم حقیقت ها وامی دارد. به این باور که: همه زنان طبعاً خائن و بی وفایند. در سفر دوم، شهرزاد او را به راه می آورد و از دنیای تنگش به دنیایی دیگر، به دنیای داستان می برد. در اینجاست که چشم درونی اش، چشم تخیّلش، او را به مروارید پنهان حقیقت رهنمون می گردد.


    در این مرحله می بینیم که چگونه رابطه شهرزاد و شاه معکوس می شود و این جا به جایی چه کنایه آمیز است. هنگامی که شهرزاد عروس شاه می شود، شاه، بکارت او را نیز چون دیگر عروسان می زداید. شهرزاد می گذارد تا شاه او را "تصرف" کند. اما از آن پس، شهرزاد است که با بافتن داستان هایش به گرد یک هزار و یک شب که شاه حکومت وحشت خود را با کُشتن دختران جوان می گسترد، شاه را تصرف می کند. او شاه را به جهانی می برد که با حکومت و احکام وی بیگانه است، که درآن شاه چنان شیفته داستان های شهرزاد می شود که شهرزاد می تواند بر او فرمان براند، به او بیاموزد که پیش از آنکه دوباره حاکم بر سرنوشت خود شود، چگونه زیردست باشد. کاملاً منطقی است که رابطه شاه با شهرزاد تنها رابطه ای باشد که میوه های واقعی از آن به بار می آید. سه فرزند پسر. آری، توانایی جنسی، جز برتری جسمی بر جنس مخالف، به بسا چیزهای دیگر نیاز دارد.


    شاه از طریق شهرزاد می آموزد که به زندگی و به سرگذشت ها به نوعی دیگر بنگرد. پیش از آن، شاه به صحنه های خیانت و بی وفایی چون طرفی ذینفع و درگیر می نگریست. اما اکنون او به داستان ها به خاطرلذت ناب شنیدن، گوش می دهد. یعنی که در داستان ها به گونه شنونده ای بی نظر شرکت می کند و به خاطر این گونه شرکت کردن پاداش می بیند، همان گونه که شهرزاد از طریق شفا یافتن شاه پاداش می بیند. هردو، هنگامی که خود را از هدف های تنگ و شخصی خود جدا می کنند، به نتیجه می رسند.


    اکنون به پایان داستان نزدیک می شویم. بنا به سنت داستان های شهرزاد وقت آن است که به جست و جوی پند و پیام اخلاقی داستان برآئیم. پس بار دیگر داستان را، و این بار در پرتو پیام آن، مرور کنیم: موقعیت شهریار درجامعه، اعمال او را محدود می کند. او درمقام شاه فرمان روای مطلق سرزمین است. این امر او را برمرگ و زندگی خصوصی و بیرونی زیردستانش حاکم می گرداند. شاه در مقام دستگاه حاکم نیازی به شناسایی و تفاوت گذاری میان زیردستانش ندارد. در روابط خود ناگزیر از پذیرش و رویارویی با نسبیت و ابهام نیست. با این همه، نکته طنز آمیز و جالب آنست که این احساسات خصوصی شاه است که او را به سوی عمل بسیار عمومی و بیرونیِ کشتنِ همه زنانی که وارد رابطه خصوصی با او می شوند، هدایت می کند. هم چنین، به نظر می رسد که نقش عمومی شهریار به عنوان سلطان مطلق العنان، حکومت او را در حوزه خصوصی زندگی اش تضمین خواهد کرد، و به نظر می رسد که زندگی خصوصی او بسیار کم اهمیت تر از زندگی عمومی اوست. اما چنین نیست. برعکس، از بی وفایی یک زن تعادل شاه برهم می خورد و خِرد زنی دیگر از نو به او تعادل می بخشد. سرانجام اینکه، معضل او براثر تهدیدی از بیرون و از سوی دشمنی سیاسی به وجود نیامده است. بلکه از درون دیوارهای به ظاهر امن کاخ او سرچشمه گرفته است. وابستگی متقابل فضاهای خصوصی و عمومی در داستان به گونه استعاره ای از معضل ترین و دشوارترین روابط در هرجامعه- یعنی رابطه بین زن و مرد، رابطه بین اربابان قدرت و زیردستان آنها در می آید.


    این خط فکری ما را به آغاز این نوشته و به سؤالی باز می رساند که من و دانشجویانم طرح کردیم: هنگامی که واقعیت چون دامی به نظر می رسد، هنگامی که جامعه هیچ فضای عمومی و خصوصی را ارائه نمی کند که افراد بتوانند درآن آزادانه زندگی خود را به دست گرفته و به آن شکل دهند، چه باید کرد؟ یک پاسخ را می توان از شهرزاد شنید: تحقق بسیاری از حقوق ما در واقعیت، به آفریدن آن حقوق توسط خود ما، به آفریدن فضاهای آزاد در تخیّلمان و به شجاعت ما در مبارزه برای کسب این حقوق و فضاها بستگی دارد. و این کار آسانی نیست. آسان تر آن است که مسئولیت ها را رها کنیم و به قربانی بدل شویم، خودمان را از دایره عمل و درنتیجه ملامت شنوی بیرون قرار دهیم و به این سان دورها را تسلسل بخشیم.


    برماست که انتخاب کنیم: مانند آن صدها باکره بی نامِ بی چهره باشیم که چشیده شویم بی آنکه خود بچشیم و از جهان برویم بی آنکه از خود نشانی بگذاریم. یا مانند شهرزاد در گوشه های نامنتظر واقعیت در کمین و انتظار فرصت باشیم، زندگی را جهتی دیگر بخشیم، قدرت را سرنگون سازیم، روابط را از نو نامگذاری کنیم، جاودانی شویم، با قصد قبلی مرتکب عمل شویم، و این "پیام" شهرزاد است.


    قصّه ما به سر رسیده است. ازاین پس دیگر همه چیز به خوبی و خوشی خواهد گذشت. اما هنوز نکته دیگری باقی است: می گویند پس از آنکه شهرزاد به داستان سرایی خود پایان داد از نو از صحنه بیرون رانده شد، زیرا این شاه بود که امر داد تا داستان های او به تحریر درآیند. در نظر من این امر همان قدر بی اهمیت است که این واقعیت که به احتمال زیاد خالق و راوی داستان های هزار و یکشب مرد بوده است.


    در این صورت چهره و تصویر شهرزاد حتی لایق تر و قدرتمندتر می شود و امتیاز دیگری به قدرت و جادوی تخیّل می دهد: خوش آن مردی که جرأت و شجاعت به تخیّل درآوردن چنین زنی را داشته است. و خوشا شهرزاد که چنان شاهی را آن گونه جزئی از وجود خود می کند که مشتاق ثبت وضبط داستان هایش شود. شاه بدین سان برای همیشه به کار هنری شهرزاد بدل شده است، و ما همواره او را آن گونه که شهرزاد آفریده است، خواهیم دید. اکنون باید به داستان چارچوبی خود در اینجا و اکنون، در قلمروی دیگر، در واقعیتی دیگر و با معضلی به ظاهر متفاوت باز گردم. من دریافته ام که این واقعیت معمّایی است که زندگی من و زندگی دانشجویانم و زندگی بسیاری دیگر به حل آن بستگی دارد. امّا، به هرحال قصّه این واقعیت و این معمّا هنوز به سر نرسیده است و تا زمانی که نتوانیم به مدد تخیّل و تفکّر برای آن پایانی شایسته خلق کنیم ادامه خواهد داشت.