تبلیغات
ادبستان گلپایگان - شاعران معاصر ایران ( پرورین اعتصامی )

پروین اعتصامی

روز 25 اسفند ماه مصادف با سالروز تولد " رخشنده اعتصامی " مشهور به " پروین اعتصامی " از شاعران بسیار نامی معاصر است . پدرش " اعتصام الملك " از دانشمندان و ادیبان نامور و مادرش " اختر الملوك " دختر "غلامعلی‌خان " و نوه شاعر معروف " شوری بخشایشی " بود. در کودکی با پدر به تهران آمد و ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی فرا گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت.

پروین در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی، ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

وی در سال 1313 خورشیدی با پسرعموی پدرش فضل الله آرتا (همایون فال)، رئیس شهربانی كرمانشاه، ازدواج كرد ولی این وصلت دیری نپائید و منجر به جدایی گردید. بعد از آن واقعه پروین مدتی در كتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت كتابداری داشت و به كار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد ، تا اینكه در 34 سالگی و در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیكر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی به خاك سپردند.

سالشمار زندگی پروین اعتصامی:

1285- تولد در 25 اسفند ماه، شهر تبریز.

1291- مهاجرت به تهران بهمراه خانواده در سن شش سالگی .

1292- سرودن اولین اشعار در سن 7 سالگی .

1293- شروع به سرودن اشعار به سبک انوری .

1297- سرودن شعر " ای مرغک " در سن 12 سالگی .
" ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه "
" پرواز کن و پریدن آموز "
" تا کی حرکات کودکانه؟ "
" در باغ و چمن چمیدن آموز "
" رام تو نمی شود زمانه "
" رام از چه شدی ؟ رمیدن آموز "
" مندیش که دام هست یا نه "
" بر مردم چشم ، دیدن آموز "
" شو روز به فکر آب و دانه "
" هنگام شب آرمیدن آموز "

1300- سرودن شعر در مزمت ستمگران و ثروتمندان با نام " برزگر " .
" برزگری پند به فرزند داد، کای پسر "
" این پیشه پس از من تو راست "
" مدت ما جمله به محنت گذشت "
" نوبت خون خوردن و رنج شماست "
" هر چه کنی نخست همان بدروی "
" کار بد و نیک ، چو کوه و صداست "
" گفت چنین ، کای پدر نیک رای "
" صاعقه ی ما ستم اغنیاست "
" پیشه آنان ، همه آرام و خواب "
" قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست "
" ما فقرا ، از همه بیگانه ایم "
" مرد غنی ، با همه کس آشناست "
" خوابگه آن را که سمور و خزست "
" کی غم سرمای زمستان ماست "
" تیره دلان را چه غم از تیرگیست "
" بی خبران را چه خبر از خداست "
1303- اتمام دوره مدرسه دخترانه آمریکایی ها .
- ایراد سخنرانی در مراسم جشن فارغ التحصیلی با عنوان " زن و تاریخ " .

1304- شروع به تدریس ادبیات زبان فارسی و انگلیسی در مدرسه دخترانه آمریکایی ها بمدت 2 سال .

1305- شروع همراهی پدرش در مسافرتهای داخلی و خارجی تا سال 1303 .

1313- ازدواج با پسر عموی پدرش همایون فال .
- عزیمت به کرمانشاه و شروع زندگی مشترک 4 ماه پس از ازدواج .
- بازگشت به تهران و اقامت در خانه پدری .
1314- جدایی از همسرش پس از 4 ماه زندگی مشترک بدلیل اخلاق نامناسب و لاابالی گری های وی .
- شروع بکار در کتابخانه در کتابخانه ی دانشسرای عالی بعنوان کتابدار .
- چاپ دیوان اشعارش به اهتمام پدرش .

1315- عدم قبول مدال لیاقت درجه 3 فرهنگ، اهدایی از طرف وزارت فرهنگ وقت .
- عدم پذیرش پیشنهاد ورود به دربار ( عهده داری امور آموزش مربوط به محمد رضا شاه پهلوی به دستور مستقیم رضا شاه ) از طرف وزارت فرهنگ .

1316- از دست دادن پدر در سن 31 سالگی .

1320- شروع ابتلا به بیماری حصبه و بستری شدن در سوم بهمن ماه .
- در گذشت در اثر همین عارضه در 16 فروردین ماه .


سروده پروین بر سنگ مزار خویش :


" اینکه خاک سیهش بالین است "
" اختر چرخ ادب پروین است "
" گر چه جز تلخی از ایام ندید "
" هر چه خواهی سخنش شیرین است "
" صاحب آنهمه گفتار امروز "
" سائل فاتحه و یاسین است "
" دوستان به که ز وی یاد کنند "
" دل بی دوست دلی غمگین است "
" خاک در دیده بسی جان فرساست "
" سنگ بر سینه بسی سنگین است "
" بیند این بستر و عبرت گیرد "
" هر که را چشم حقیقت بین است "
" هر که باشی و زهر جا برسی "
" آخرین منزل هستی این است "
" آدمی هر چه توانگر باشد "
" چو بدین نقطه رسد مسکین است "
" اندر آنجا که قضا حمله کند "
" چاره تسلیم و ادب تمکین است "
" زادن و کشتن و پنهان کردن "
" دهر را رسم و ره دیرین است "
" خرم آن کس که در این محنت‌گاه "
" خاطری را سبب تسکین است "

روحش شاد و قرین رحمت باد

آثار :

قصیده شماره 1:فکرت مکن نیامده فردا را
قصیده شماره 2: در صف گل جا مده این خار را
قصیده شماره 3: نگهدار ز آلودگی پاک جانرا
قصیده شماره 4:بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
قصیده شماره 5: وی داده باد حادثه بر بادت
قصیده شماره 6: صد بیم خزانش بهر بهار است
قصیده شماره 7: آب هوی و حرص نه آبست، آذر است
قصیده شماره 8: زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قصیده شماره 9: وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
قصیده شماره 10: تا چشم بهم بر زنی خرابست
قصیده شماره 11: از رهزن ایام در امانست
قصیده شماره 12: چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
قصیده شماره 13: تکیه بر بیهده گفتار نداشت
قصیده شماره 14: ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
قصیده شماره 15: در ره عقل کاروانی داشت
قصیده شماره 16: بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
قصیده شماره 17: ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
قصیده شماره 18: بسی کار دشوار کسان کنند
قصیده شماره 19: گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود
قصیده شماره 20: آنکو وجود پاک نیالاید
قصیده شماره 21: نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
قصیده شماره 22: لیک دوک تو نگردید ازین بهتر
قصیده شماره 23: نرهد مار فسای از بد مار آخر
قصیده شماره 24: دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش
قصیده شماره 25: دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
قصیده شماره 26: ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام
قصیده شماره 27: که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
قصیده شماره 28: به کز این پس کندش نطق خرد ابکم
قصیده شماره 29: گاه سود و گه زیان میوریم
قصیده شماره 30: از بدشان چهر جان پاک بگردان
قصیده شماره 31: عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان
قصیده شماره 32: آن به که نگردیش به پیرامن
قصیده شماره 33: تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
قصیده شماره 34: زشتروئی چه کند آینه‌ی گردون
قصیده شماره 35: بجهان گذران تکیه مکن چندین
قصیده شماره 36: با تن دون یار گشتی دون شدی
قصیده شماره 37: گیتی ننهد ز سر سیه‌کاری
قصیده شماره 38: ره نیکان چه سپاری که گرانباری
قصیده شماره 39: سالها کرده تباهی و هوسرانی
قصیده شماره 40: فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی
قصیده شماره 41: مخواه از درخت جهان سایبانی
قصیده شماره 42: همی پوینده در راه خطائی

مثنویات :

آتش دل: به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
آرزوها: ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
آرزوها: ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
آرزوها: ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
آروزها: ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
آرزوها: ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
آرزوی پرواز: کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
آرزوی مادر: جهاندیده کشاورزی بدشتی
آسایش بزرگان: شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست
آشیان ویران: از ساحت پاک آشیانی
آئین آینه: وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای
احسان بی ثمر: بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت
ارزش گوهر: مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
از یک غزل: بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
اشک یتیم: روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
امروز و فردا: بلبل آهسته به گل گفت شبی
امید و نومیدی: به نومیدی، سحرگه گفت امید
اندوه فقر: با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار
ای رنجبر: تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ای گربه: ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
ای مرغک: ای مرغک خرد، ز اشیانه
باد بروت: عالمی طعنه زد به نادانی
بازی زندگی: عدسی وقت پختن، از ماشی
بام شکسته: بادی وزید و لانه‌ی خردی خراب کرد
بلبل و مور: بلبلی از جلوه‌ی گل بی قرار
برف و بوستان: به ماه دی، گلستان گفت با برف
برگ گریزان: شنیدستم که وقت برگریزان
بنفشه: بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
بهای جوانی: خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم
بهای نیکی: بزرگی داد یک درهم گدا را
بی آرزو: بغاری تیره، درویشی دمی خفت
بی پدر: به سر خاک پدر، دخترکی
پایمال آز: دید موری در رهی پیلی سترک
پایه و دیوار: گفت دیوار قصر پادشهی
پیام گل: به آب روان گفت گل کاز تو خواهم
پیک پیری: ز سری، موی سپیدی روئید
پیوند نور: بدامان گلستانی شبانگاه
تاراج روزگار: نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
توانا و ناتوان: در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
توشه‌ی پژمردگی: لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت
تهیدست: دختری خرد، بمهمانی رفت
تیر و کمان: گفت تیری با کمان، روز نبرد
تیره‌بخت: دختری خرد، شکایت سر کرد
تیمارخوار: گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
جامه‌ی عرفان: به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد
جان و تن: کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
جمال حق: نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
جولای خدا: کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست
چند پند: کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
حدیث مهر: گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
حقیقت و مجاز: بلبلی شیفته میگفت به گل
خاطر خشنود: بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
خوان کرم: بر سر راهی، گدائی تیره‌روز
خون دل: مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
درخت بی بر: آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
دریای نور: بالماس میزد چکش زرگری
دزد خانه: حکایت کرد سرهنگی به کسری
دزد و قاضی: برد دزدی را سوی قاضی عسس
دکان ریا: اینچنین خواندم که روزی روبهی
دو محضر: قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
دو همدرد: بلبلی گفت بکنج قفسی
دو همراز: در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
دیدن و نادیدن: شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل: شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر: گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای
ذره: شنیده‌اید که روزی بچشمه‌ی خورشید
ذره و خفاش: در آنساعت که چشم روز میخفت
راه دل: ای که عمریست راه پیمائی
رفوی وقت: گفت سوزن با رفوگر وقت شام
رنج نخست: خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
روباه نفس: ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
روح آزاد: تو چو زری، ای روان تابناک
روح آزرده: بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری
روش آفرینش: سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
زاهد خودبین: آن نشنیدید که در شیروان
سپید و سیاه: کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
سختی و سختیها: نهفتن بعمری غم آشکاری
سرنوشت: به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
سرود خارکن: بصحرا، سرود اینچنین خارکن
سرو سنگ: نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
سعی و عمل: براهی در، سلیمان دید موری
سفر اشک: اشک طرف دیده را گردید و رفت
سیه روی: بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
شاهد و شمع: شاهدی گفت بشمعی کامشب
شب: شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
شباویز: چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شرط نیکنامی: نیکنامی نباشد، از ره عجب
شکایت پیرزن: روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
شکسته: با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر
شکنج روح: بزندان تاریک، در بند سخت
شوق برابری: نارونی بود به هندوستان
صاعقه‌ی ما، ستم اغنیاست: برزگری پند به فرزند داد
صاف و درد: غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
صید پریشان: شنیدم بود در دامان راغی
طفل یتیم: کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
طوطی و شکر: تاجری در کشور هندوستان
عشق حق: عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
عمر گل: سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
عهد خونین: ببام قلعه‌ای، باز شکاری
عیبجو: زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
غرور نیکبختان: ز دامی دید گنجشگی همائی
فرشته‌ی انس: در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
فریاد حسرت: فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
فریب آشتی: ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت
فلسفه: نخودی گفت لوبیائی را
قائد تقدیر: کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
قدر هستی: سرو خندید سحر، بر گل سرخ
قلب مجروح: دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کارآگاه: گربه‌ی پیری، ز شکار اوفتاد
کارگاه حریر: به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
کاروان چمن: گفت با صید قفس، مرغ چمن
کارهای ما: نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم
کرباس و الماس: یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
کعبه‌ی دل: گه احرام، روز عید قربان
کمان قضا: موشکی را بمهر، مادر گفت
کوته نظر: شمع بگریست گه سوز و گداز
کودک آرزومند: دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
کوه و کاه: بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
کیفر بی هنر: بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
گذشته‌ی بی حاصل: کاشکی، وقت را شتاب نبود
گرگ و سگ: پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گرگ و شبان: شنیدستم یکی چوپان نادان
گره گشای: پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
گریه‌ی بی سود: باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل
گفتار و کردار: به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
گل بی عیب: بلبلی گفت سحر با گل سرخ
گل پژمرده: صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
گل پنهان: نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
گل خودرو: بطرف گلشنی، در نوبهاری
گل سرخ: گل سرخ، روزی ز گرما فسرد
گل و خار: در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
گل و خاک: صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
گل و شبنم: گلی، خندید در باغی سحرگاه
گله‌ی بیجا: گفت گرگی با سگی، دور از رمه
گنج ایمن: نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
گنج درویش: دزد عیاری، بفکر دستبرد
گوهر اشک: آن نشنیدید که یک قطره اشک
گوهر و سنگ: شنیدستم که اندر معدنی تنگ
لطف حق: مادر موسی، چو موسی را به نیل
مادر دوراندیش: با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان
مرغ زیرک: یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
مست و هشیار: محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
معمار نادان: دید موری طاسک لغزنده‌ای
مناظره: شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت
مور و مار: با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
نا آزموده: قاضی بغداد، شد بیمار سخت
نا اهل: نوگلی، روزی ز شورستان دمید
ناتوان: جوانی چنین گفت روزی به پیری
نامه به نوشیروان: بزرگمهر، به شیروان نوشت که خلق
نشان آزادگی: به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
نغمه‌ی خوشه‌چین: ز درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
نغمه‌ی رفوگر: شب شد و پیر رفوگر ناله کرد
نغمه‌ی صبح: صبح آمد و مرغ صبحگاهی
نکته‌ای چند: هر که با پاکدلان، صبح و مسائی داد
نکوهش بیجا: سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
نکوهش بی‌خبران: همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
نکوهش نکوهیده: جعل پیر گفت با انگشت
نوروز: سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
نهال آرزو: ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
نیکی دل: ای دل، اول قدم نیکدلان
هرچه باداباد: گفت با خاک، صبحگاهی باد
همنشین ناهموار: آب نالید، وقت جوشیدن
یاد یاران: ای جسم سیاه مومیائی
مقطعات: ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام: اینکه خاک سیهش بالین است

تمثیلات و مقطعات :

آتش دل: به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
آرزوها: ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
آرزوها: ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
آرزوها: ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
آروزها: ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
آرزوها: ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن
آرزوی پرواز: کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
آرزوی مادر: جهاندیده کشاورزی بدشتی
آسایش بزرگان: شنیده‌اید که آسایش بزرگان چیست
آشیان ویران: از ساحت پاک آشیانی
آئین آینه: وقت سحر، به آینه‌ای گفت شانه‌ای
احسان بی ثمر: بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت
ارزش گوهر: مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی
از یک غزل: بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
اشک یتیم: روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
امروز و فردا: بلبل آهسته به گل گفت شبی
امید و نومیدی: به نومیدی، سحرگه گفت امید
اندوه فقر: با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار
ای رنجبر: تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ای گربه: ای گربه، ترا چه شد که ناگاه
ای مرغک: ای مرغک خرد، ز اشیانه
باد بروت: عالمی طعنه زد به نادانی
بازی زندگی: عدسی وقت پختن، از ماشی
بام شکسته: بادی وزید و لانه‌ی خردی خراب کرد
بلبل و مور: بلبلی از جلوه‌ی گل بی قرار
برف و بوستان: به ماه دی، گلستان گفت با برف
برگ گریزان: شنیدستم که وقت برگریزان
بنفشه: بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش
بهای جوانی: خمید نرگس پژمرده‌ای ز انده و شرم
بهای نیکی: بزرگی داد یک درهم گدا را
بی آرزو: بغاری تیره، درویشی دمی خفت
بی پدر: به سر خاک پدر، دخترکی
پایمال آز: دید موری در رهی پیلی سترک
پایه و دیوار: گفت دیوار قصر پادشهی
پیام گل: به آب روان گفت گل کاز تو خواهم
پیک پیری: ز سری، موی سپیدی روئید
پیوند نور: بدامان گلستانی شبانگاه
تاراج روزگار: نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
توانا و ناتوان: در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
توشه‌ی پژمردگی: لاله‌ای با نرگس پژمرده گفت
تهیدست: دختری خرد، بمهمانی رفت
تیر و کمان: گفت تیری با کمان، روز نبرد
تیره‌بخت: دختری خرد، شکایت سر کرد
تیمارخوار: گفت ماهیخوار با ماهی ز دور
جامه‌ی عرفان: به درویشی، بزرگی جامه‌ای داد
جان و تن: کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
جمال حق: نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
جولای خدا: کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست
چند پند: کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
حدیث مهر: گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
حقیقت و مجاز: بلبلی شیفته میگفت به گل
خاطر خشنود: بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
خوان کرم: بر سر راهی، گدائی تیره‌روز
خون دل: مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد
درخت بی بر: آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
دریای نور: بالماس میزد چکش زرگری
دزد خانه: حکایت کرد سرهنگی به کسری
دزد و قاضی: برد دزدی را سوی قاضی عسس
دکان ریا: اینچنین خواندم که روزی روبهی
دو محضر: قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
دو همدرد: بلبلی گفت بکنج قفسی
دو همراز: در آبگیر، سحرگاه بط بماهی گفت
دیدن و نادیدن: شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
دیده و دل: شکایت کرد روزی دیده با دل
دیوانه و زنجیر: گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای
ذره: شنیده‌اید که روزی بچشمه‌ی خورشید
ذره و خفاش: در آنساعت که چشم روز میخفت
راه دل: ای که عمریست راه پیمائی
رفوی وقت: گفت سوزن با رفوگر وقت شام
رنج نخست: خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
روباه نفس: ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار
روح آزاد: تو چو زری، ای روان تابناک
روح آزرده: بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری
روش آفرینش: سخن گفت با خویش، دلوی بنخوت
زاهد خودبین: آن نشنیدید که در شیروان
سپید و سیاه: کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
سختی و سختیها: نهفتن بعمری غم آشکاری
سرنوشت: به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم
سرود خارکن: بصحرا، سرود اینچنین خارکن
سرو سنگ: نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
سعی و عمل: براهی در، سلیمان دید موری
سفر اشک: اشک طرف دیده را گردید و رفت
سیه روی: بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
شاهد و شمع: شاهدی گفت بشمعی کامشب
شب: شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
شباویز: چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شرط نیکنامی: نیکنامی نباشد، از ره عجب
شکایت پیرزن: روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
شکسته: با بنفشه، لاله گفت ای بیخبر
شکنج روح: بزندان تاریک، در بند سخت
شوق برابری: نارونی بود به هندوستان
صاعقه‌ی ما، ستم اغنیاست: برزگری پند به فرزند داد
صاف و درد: غنچه‌ای گفت به پژمرده گلی
صید پریشان: شنیدم بود در دامان راغی
طفل یتیم: کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
طوطی و شکر: تاجری در کشور هندوستان
عشق حق: عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
عمر گل: سحرگه، غنچه‌ای در طرف گلزار
عهد خونین: ببام قلعه‌ای، باز شکاری
عیبجو: زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زد
غرور نیکبختان: ز دامی دید گنجشگی همائی
فرشته‌ی انس: در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
فریاد حسرت: فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
فریب آشتی: ز حیله، بر در موشی نشست گربه و گفت
فلسفه: نخودی گفت لوبیائی را
قائد تقدیر: کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
قدر هستی: سرو خندید سحر، بر گل سرخ
قلب مجروح: دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کارآگاه: گربه‌ی پیری، ز شکار اوفتاد
کارگاه حریر: به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
کاروان چمن: گفت با صید قفس، مرغ چمن
کارهای ما: نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم
کرباس و الماس: یکی گوهر فروشی، ثروت اندوز
کعبه‌ی دل: گه احرام، روز عید قربان
کمان قضا: موشکی را بمهر، مادر گفت
کوته نظر: شمع بگریست گه سوز و گداز
کودک آرزومند: دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
کوه و کاه: بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
کیفر بی هنر: بخویش، هیمه گه سوختن بزاری گفت
گذشته‌ی بی حاصل: کاشکی، وقت را شتاب نبود
گرگ و سگ: پیام داد سگ گله را، شبی گرگی
گرگ و شبان: شنیدستم یکی چوپان نادان
گره گشای: پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
گریه‌ی بی سود: باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل
گفتار و کردار: به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان
گل بی عیب: بلبلی گفت سحر با گل سرخ
گل پژمرده: صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
گل پنهان: نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
گل خودرو: بطرف گلشنی، در نوبهاری
گل سرخ: گل سرخ، روزی ز گرما فسرد
گل و خار: در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
گل و خاک: صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
گل و شبنم: گلی، خندید در باغی سحرگاه
گله‌ی بیجا: گفت گرگی با سگی، دور از رمه
گنج ایمن: نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
گنج درویش: دزد عیاری، بفکر دستبرد
گوهر اشک: آن نشنیدید که یک قطره اشک
گوهر و سنگ: شنیدستم که اندر معدنی تنگ
لطف حق: مادر موسی، چو موسی را به نیل
مادر دوراندیش: با مرغکان خویش، چنین گفت ماکیان
مرغ زیرک: یکی مرغ زیرک، ز کوتاه بامی
مست و هشیار: محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
معمار نادان: دید موری طاسک لغزنده‌ای
مناظره: شنیده‌اید میان دو قطره خون چه گذشت
مور و مار: با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
نا آزموده: قاضی بغداد، شد بیمار سخت
نا اهل: نوگلی، روزی ز شورستان دمید
ناتوان: جوانی چنین گفت روزی به پیری
نامه به نوشیروان: بزرگمهر، به شیروان نوشت که خلق
نشان آزادگی: به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
نغمه‌ی خوشه‌چین: ز درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
نغمه‌ی رفوگر: شب شد و پیر رفوگر ناله کرد
نغمه‌ی صبح: صبح آمد و مرغ صبحگاهی
نکته‌ای چند: هر که با پاکدلان، صبح و مسائی داد
نکوهش بیجا: سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
نکوهش بی‌خبران: همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
نکوهش نکوهیده: جعل پیر گفت با انگشت
نوروز: سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
نهال آرزو: ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
نیکی دل: ای دل، اول قدم نیکدلان
هرچه باداباد: گفت با خاک، صبحگاهی باد
همنشین ناهموار: آب نالید، وقت جوشیدن
یاد یاران: ای جسم سیاه مومیائی
مقطعات: ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
این قطعه را در تعزیت پدر بزرگوار خود سروده‌ام: پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام: اینکه خاک سیهش بالین است