تبلیغات
ادبستان گلپایگان - آینه های گجی

 ( طبل تو خالی )

 

دیدم همه در تاب و تَبند و برو بیا ، من نیز که تازه وارد شده بودم نمی دانستم چه کار کنم، البته من هم مهمان بودم اما چون به قول آن ها فامیل نزدیک بودم با هم ،رودرواسی نداشتیم . پرسیدم به نیروی کمکی احتیاج ندارید؟   بگویید چه کار کنم .  خاله جان نفس زنان گفت : زهره جان خیلی وقتمان کم است حواسم نبود که لیوان هایمان برای پذیرایی از این مهمان ها مناسب نیستند ، اگه می شه و زحمتی نیست به بازار برو و چند دست لیوان از نوع عالی که مناسب زمان و برازنده ی این مهمانی باشد بخر . من با تعجب گفتم:   حرفی ندارم ولی از کجا معلوم شما سلیقه ی من را بپسندید !

گفت : کاری نداره به فروشنده بگو برای مهمان های با کلاس و با فرهنگ می خواهیم خودش می داند چه نوع لیوانی بدهد .گفتم مگر شما تا حالا مهمان با کلاس نداشتید که حالا دچار چنین بحرانی شده اید ؟ خاله که دیگه عصبانی شده بود گفت : اخه این ها با همه فرق دارند شما فقط برو . دیدم که دیگه جای سوالی باقی نمانده و خاله هم از شدت استرس و هیجان تحمل سوال های بی مورد من را ندارد بلافاصله راهی شدم ، تمام   مغازه ها را با چشم بصیرت و به دقت از نظر گذراندم اما جرات خریدن هیچ کدام را نداشتم تا اینکه وارد مغازه ای شدم و مردّد با چشمانی حیرت زده به هر طرف می نگریستم تا اینکه فروشنده گفت : ببخشید خانم می توانم کمکی کنم ؟ گفتم البته، من چند دست لیوان که درخور شان و مقام     مهمان هایی با کلاس و با فرهنگ باشد می خواهم ، راستش چون برای خودم نیست در انتخابشان شک دارم . فروشنده لبخندی زد  و گفت اتفاقا چند نوع جدید را تازه آورده ام البته قیمتش هم ، معادل ارزش مهمان هایتان است.  گفتم اشکالی ندارد لطفا آماده کنید می بَرم .

موقع پول دادن که شد یادم آمد که اصلا پولی از خاله نگرفته ام . فهمیدم که باید از جیب مبارک هزینه کنم تا ابروی خاله جان نرود . بالاخره به خانه برگشتم ، هنوز همه  در رفت و آمد و هیجانی وصف ناپذیر برای جور کردن وسایل مناسب حال و شان مهمانهایشان بودند با خودم گفتم حتما این ها بسیار تحصیل کرده و یا از خارج تشریف فرما می شوند که اینگونه وضع ظاهر و باطن همه را به هم ریخته اند .

خلاصه با دلشوره لیوان ها را به خاله نشان دادم خدا را شکر به تایید همگان جز خودم رسید . سپس من هم با اشتیاق به جریان در هم گسیخته ی فضای خانه پیوستم تا شرایط برای یک پذیرایی آبرومندانه کاملا مهیّا شود. خیلی دلم می خواست هر چه زودتر با این مهمان های عزیز اشنا شوم و بینم لیاقت این همه درد سر و گرفتاری را دارند یا نه ؟ تا اینکه خاله جان لحظه ای را برای همه زنگ تفریح اعلام نمود و نشست.

 اما در همان حال هم ، وضعیت اشپز خانه را بررسی می نمود که از انواع شربت ها و شیرینی ها و میوه ها چیزی کم نباشد . در همین حال ، ناگهان رنگ  رخسار خاله جان به زردی گرایید و لبهایش سفید شد و چشمهایش بر روی قابلمه های روی گاز متمرکز شد . همه متعجب شدیدم ، فکر کردیم به خاطر فشار کار و زحمت زیاد است ، بلافاصله با انتخاب یکی از شربت های موجود برای تنظیم حال و روز خاله به سویش رفتم و با اصرار خواستم که کمی از آن شربت بنوشد . اما او محکم  بر سرش می زد و می گفت آبرویم رفت ، حالا چه کار کنم تا یک ساعت دیگه همه از راه می رسند .گفتم مگه چی شده همه چیز که آماده است و همه آمادگی لازم را برای پذیرایی داریم. اما خاله مرتب می گفت : دیدی چه شد ، آبریم رفت آنقدر سرگرم جور کردن وسایل خانه و تمییز کردن محیط بودم که از اصل موضوع قافل شدم .

آن ها اصرار داشتند که حتما دست پخت خودم را برای شام آماده کنم ، همه گفتند اشکالی ندارد مگه درست نکردی پس این قابلمه ها روی گاز چی هستند . گفت : همه را چیدم روی گاز و می خواستم مقدمات آن ها را فراهم کنم که به یا د تهیه ی لیوان ها افتادم و از موضوع قافل شدم ویادم رفت گاز را روشن کنم الان هم که دیگه دیر شده تا یک ساعت دیگه می آیند. دیدم که حال خاله به وضعیت بحرانی شدن نزدیک است  با بی خیالی گفتم ای بابا این همه رستوران ، زنگ می زنیم بهترین غذا ها را می آوررند زحمت شما هم کم می شودگفت : نه می فهمند من به آن ها  قول دادم خلاصه با دلایلی قانع کننده خاله را  به یک ارامش نسبی رسانیدم اما خاله هنوز هم در سوز و گداز آن غفلت سنگین بود و مرتب خودش را سرزنش می کرد تا اینکه بالاخره زنگ خانه به صدا در آمد و همه خود را بطور اتوماتیک آماده کردند که ناگهان متوجه شدم خاله جان با همان لباس هایی که به قول خودش در شان مهمان هایش نبود اماده استقبال است .

گفتم خاله لباستان را عوض نکردید هنوز حرفم تمام نشده بود که در باز شد و مهمان ها  وارد شدند و خاله با ناراحتی ناچار با آن وضع به استقبالشان رفت در حالیکه دلشوره و اضطراب سراپایش را تسخیر نموده بود تا جایی که همه فهمیدند . در همان حال گفتم خاله ، تلفن ، و آن جا بود که او توانست از این فرصت استفاده کند و به سر و وضع خود سامان دهد. آنقدر گرفتار حال و روحیات خاله بودم که یادم رفت مهمان های عزیزش را مورد کاوش و بررسی اولیه قرار دهم و میزان باکلاس بودن آن ها را بسنجم اما متاسفانه من همیشیه در تشخیص این موضع ( با کلاس بودن و یا با فرهنگ بودن ) دچار مشکل می شدم زیرا مقیاس واستاندارد  صحیحی در دست نداشتم و نمی دانستم دقیقا چه گروه و طبقه ای از افراد جامعه در این مقوله می گنجند و آن مهمانی بهترین فرصت برای یافتن این حقیقت گمنام بود . این بار می خواستم با دید و نگرش خاله بفهم که با کلاس بودن یعنی چه ؟ شاید ان شب می توانستم به معنای این دو کلمه پی ببرم.

وارد پذیرایی شدم با بوی انواع و اقسام عطر و... سرم به ناگهان دچار یک شوک ناگهانی شد زیرا من به شدت به بوی انواع عطر حساسیت داشتم و دچار سردرد های شدید می شدم .اما دیگه کار از کار گذشته بود و اولین فواید با کلاس بودن را با تمام وجود احساس کردم .

هر کدام از خانم ها با شکل و شمایل عجیب و غریب و رنگ های متنوع همانند یک گل مصنوعی در صدر اتاق  خود نمایی می کردند .تا اینکه در نهایت ادب و احترام در کنار یکی از این خانم های عزیر نشستم .

خانم هایی که گویی عادت داشتند کلام را در طول زمان با کشش و ناز و ادا در دهان بچرخانند و سپس آن را با خنده ای تصنّعی تحویل      گوش های هیجان زده ی میزبان نمایند.

احساس می کردم در یک مغازه ی لباس فروشی نشسته ام و چشمهایم هر لحظه رنگ های متنوع و مدل های عجیب و غریب و نامتعارف را به حافظه ی متحیرم می سپارد. از ظاهرشان که چیزی نصیبم نشد یعنی نتوانستم به خود بقبولانم که بی حجابی یا بد حجابی نوعی فرهنگ و با کلاسی محسوب می شود گفتم شاید منطق و طرز تفکرشان و یاحجم  بانک اطلاعات تخصّصی و علمی شان با دیگران متفاوت و در سطح بالاتری است با توجه با صحبت هایی که با ان ها داشتم فهمیدم که از فوق دیپلم بالاتر در بینشان نیست واز  نوع فرهنگ برخوردشان با یکدیگر نیز جز یک غرور تربیت نیافته و تکبری بیجا چیزی دستگیرم نشد همانطور مانده بودم که این همه برو و بیا و وسواس و دلواپسی های خاله جان برای چه کسانی بوده است ؟ مخصوصا وقتی که با آن لیوان های کلاس بالا در حال نوشیدن انواع شربت های گوارا بودند داغم تازه تر می شد و یاد مبلغی   می افتادم که به ناچار به پای این موجودات از خود راضی به هدر داده ام .

با خود گفتم چرا منطق خاله تا این حد دچار یک شوک درونی گشته که برپیشانی به ظاهر بلند این مهمان های بد حجاب بر چسب با فرهنگ بودن را می زند.

کسانی که حتی اختیارانتخاب  نوع و مدل لباس خویش را ندارند و همیشه ذهنشان در امواج مسموم ماهواره ای غرب به دنبال یک شکل و شمایل تازه می باشد که به زور خود را هم جنس آن موجودات از خود راضی نشان دهند. کسانی که راهزن اندیشه و تفکر و حتی قدرت اختیار و النتخاب آنانند.

  نمی دانم چرا هر چه زمان می گذرد معنای لغات نیز در فرهنگنامه ی ذهن مردم دچاریک  تغییر ویروسی می شود و هر چیزی معنای جدا از ماهیّت خویش می یابد.در همین فکرو خیال بودم که همسر خاله که از ریز اتفاقات قبل از برگزاری مهمانی  بی خبر بود و فقط تلفنی از او خواسته بودند که شام را از بهترین رستوران شهر تهیه کند ودر عین حال  یادشان رفته بود که به ایشان متذکر شوند که در به سامان رساندن این وظیفه ی مهم ، کاملا سرّی عمل نماید تا مهمان ها متوجه خانگی نبودن غذا ها نشوند . با شور و هیجان زیاد و دیگ به دست  ، طوری اعلام حضور کرد که همسایه های اطراف هم از آمدنش مطلع شدند تا چه رسد به آن قوم با کلاس که در پذیرایی منتظر ورود آقای خانه بودند.

 همه به احترامش برخاستند و او همچنان لبخند زنان با خوش آمد گویی و کلماتی که معلوم بود تازه یاد گرفته با آنان احوال پرسی می کرد و در نهایت  عرض نمود تمام شهر را گشتم تا غذایی لذیذ و در خور شما عزیران فراهم سازم ببخشید که دیر شد .

در همین اوضاع وخیم خاله که آن روز در جریان نوسانات و هیجان آن مهمانی پر دردسر فشارش شدیدا در رفت و آمد بود دیگر توانش تمام شد و بی هوش بر زمین ، کنار آبروی از دست رفته اش لحظه ای آرام گرفت .برای خاله  دیگه همه چیز تمام شده بود و هیچ نوع شربت و دارویی برای به جا آوردن حالش موثر نبود .

دوباره همه در تب و تاب آمدند تا خاله جان را از آن وضعیت بحرانی برهانند تا مبادا  با کلاس های جمع دچار یک افسردگی لحظه ای شوند.

خلاصه هیچ وقت آن مهمانی و هیجانی که به خاطر یک توهم اجتماعی و گروهی که آخرش نفهمیدم چرا به آن ها لفظ با کلاس و با فرهنگ اطلاق شده بود از ذهنم هرگز پاک نخواهد شد .

کاش کسی بود که می توانست معنایی متعارف و واقعی از این دو واژه که به تازگی در هر خانه و فکر هر خانمی در این شهر لانه کرده ارائه می د اد و ما را از این سر در گمی مبهم می رهاند . چطور می توانیم کلماتی که به اشتباه در ذهن مردم به شیوه ی امروزی زیر سایه ی توجهات خاص غربی ها  معنا شده را اصلاح کرد و صحیح ان را در لوح اندیشه ی آنان نوشت .  

( در ضمن از اینکه برای تفهیم یک حقیقت تلخ اجتماعی و فرهنگی ( بد حجابی ) مجبور شدم از خاله ی خیالیم نیز در ترسیم این موضوع کمک بگیرم از همه عذر خواسته و امیدوارم این مشکل با فرهنگ سازی و آگاهی و بینشی عمیق از طرف مسئولین گرامی شهر و یاری خود مردم  تا دیر نشده به زودی در  شهرمان کم رنگ تر شود . )

 

با تشکر

زهره ملکی