تبلیغات
ادبستان گلپایگان - شکار شکارچی

                                

                                      شکار شکارچی

 

 

در پس هوایی مه الود و تاریکی و ظلمتی مبهم ، آهسته و با احتیاطی که همراه با ترسی فراگیر بود ، به جلو می رفت . سکوتی دهشتناک سراسر دشت را فرا گرفته بود و جز صدای تنهایی و نفس هایی که با دلهره به شماره افتاده بود چیزی به گوش نمی رسید ، او بود و فضای مه آلود و تاریکی و تنهایی و چشم هایی که خسته و هراسان ، راه به جایی نمی برد.

هر لحظه احساس می کرد که در میان مه ، کسی به سویش می آید و در پشت سرش سایه ای همراه با او و یا در کنارش در حرکت است و او در این شرایط حتی جرات سر بر گردان هم نداشت .

فقط می دانست که باید برود و ایستادن برایش امکان پذیر نبود .در تعجب بود که از میان این همه دوست و رفیق چرا فقط او در این شرایط وهم انگیز گرفتار شده است ! چرا خبری از آن ها نبود ، مبادا بلایی سرشان آمده ، تمام فکر و ذهنش از اندیشه های مبهم و مه آلود پر شده بود ، در همین افکار بود که ناگهان صدای خشن و و پر از نفرتی ،او را از رفتن باز داشت ، بایست و او در وحشتی عظیم ، در پشت تلی از خاک پنهان شد.

صدای بی قراری قلبش او را آزار می داد ، یعنی او کیست و چه می خواهد ! با ترس سرش را بالا گرفت و در لابه لای آن فضای مه آلود ، هیبتی عجیب و سیاه را دید که تبری بزرگ بر دست داشت .چشمان سرخش از خشم بر هم می خروشید ، نفس در سینه اش حبس شد ، دیگر جرات نگاه کردن هم نداشت ، صدای گام هایش نزدیک تر می شد تا جایی که احساس کرد ، سایه ای سیاه بر سرش سنگینی می کند ، نه راه فراری داشت و نه قدرت تکلم و نه ، نیرویی که از خود دفاع کند .

شناخت اواز موجودی که در برابرش با خشم بر سرش سایه افکنده بود هیچ بود ، نمی دانست با چه کسی روبه روست و چرا اینگونه از او خشمگین است؟

بر خود می لرزید ، دستهایش که روزی بر قلم فرمانروایی می کرد و او را در عرصه ی اندیشه به هر سویی که خود اراده می کرد می کشاند ، اینک در آن شرایط خاص ، حتی قدرت تکان خوردن هم نداشت .

گویی تمام سیستم عصبی بدنش و اندیشه و تفکر و عقل او از کار افتاده بود .     از خود می پرسید پس چرا سخن نمی گوید و مرا از این عذاب نمی رهاند ؟ منتظر چیست ؟... در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان سنگینی دست های سرد و خشنی را بر شانه هایش احساس کرد که می خواست او را از جا بلند کند ، ولی ترس چنان در حجم بدنش سنگینی می کرد که کسی نمی توانست او را از جا تکان دهد. در مقابل چشمانش فقط تاریکی بودو وهم و ترس و هیبتی عجیب که هر لحظه در سایه ای مبهم به شکلی وحشتناک ظاهر می شد .

تمام فضای ذهنش پر شده بود از سوال که چرا من ، بقیه کجایند ؟ چه بر سرشان آمده و چرابه آن ها کاری ندارد ، چرا حرف نمی زند و مرا از این رنج عظیم  نمی رهاند ؟ و چراهایی که برای آن جوابی نداشت و ناچارا باید منتظر لحظه های بعدی می شد تا آینده ای دیگر برای او رقم زده شود .ولی هر چه بود هیچ روزنه ی روشنی در آن دیده نمی شد ناگزیر سر بر خاک نهاد و گویی که  دیگر روح،  توان مقاومت در بدنش را نداشته باشد از او جدا شد و راه فرار را در پیش گرفت ، اما انگار آن سایه ی مهیب به جسم او کاری نداشت . ولی اکنون که روح از قالب بدن خاکی اش جدا شده بود  جسارت و سرعت بیشتری یافته بود و می توانست از هر منفذ و روزنه ای عبور کند و او همچنا ن با وحشت به پیش می رفت ولی آن سایه ،  با فاصله ای کم به دنبالش بود ، تا اینکه روح فراری احساس کرد سایه ای بر سرش   سنگینی می کند و او نیز دیگر تاب مقاومت نداشت که ناگهان در سقوطی وهم انگیز در میان گودالی تاریک که فقط صفحه ای سفید در انتهای آن دیده می شد کشیده شد ، چرا نمی رسید ، در ظاهر نزدیک بود اما هر چه می رفت ، گویی از آن دور تر می شد انگار کسی دستش را به سوی پایین می کشید ، و او همچنان می رفت تا انتهای سرنوشتی که به ظاهر سپید بود ، اما در عین سفیدی وهم انگیز و دهشتناک به نظر می رسید . به طوری که هر چه نزدیک تر می شد بر ترس و دلهره اش افزوده می شد ، ، تا اینکه سنگینی خاصی در خویش احساس کرد ، به ناگهان  در مقابل   چشمانش لکه های سیاه آغشته به خون ، در میان صفحه ی سفید ، چون ماری آتشین در خود می چرخید و به سویش با خشم و غضب نزدیک می شد ، توان بر گشت نداشت ، انگار فقط می بایست به سوی این سرنوشت مبهم می رفت ، در پشت سرش آن سایه ی سیاه که تا آن جا او را بدرقه کرده بود به ناگهان متوقف شد حس کرد آخر راه است ، چرا باید اینگونه در این عذاب سخت روح نا توانش را به آزمایش گذارد ، هر چه فکر می کرد نمی دانست که برای چه مستحق چنین عذابی است . و منظور از این تعقیب و گریز مبهم چیست؟ ... 

                                                                       

 

                   

 

ناگهان سایه ی سیاه تبر را بر سر خویش دید و صدایی که دستهایش را می طلبید ، ولی انگار نیرویی در او نبود که بتواند عضوی از بدنش را حرکت دهد ، هیچ چیز به فرمان او نبود ، حتی نگاهش که چون پرنده ای سر بریده هر لحظه بر شاخه ی انتظار پر و بال می زد .

گویی تمام اطراف او را آتش سرخی فرا گرفته بود و هر چه بود هیچ نقطه ی روشن و امیدی که او را به انجامی خوش رساند ، رخ نشان نمی داد. ناگزیر با ترس و لرز دستهایش را به جلو آورد ، تبر هر لحظه به دست های لرزان او نزدیک تر می شد و ثانیه ها برای اینکه او را بیشتر عذاب دهند زمان را به تمسخر گرفته و آهسته آهسته گامی به جلو بر می داشتند و او همچنان در حجم وسیعی از سوالات مبهم ، غرق این لحظه های تلخ و عذاب آور بود .

در آخر به خود جرات داد و گفت : چرا ؟ چرا باید دستهایم با این تبر قطع شود من که جرمی مرتکب نشده ام ؟ اندکی زمان ، در سکوتی معنا دار پاسخی برای ذهن آشفته اش نداشت ، تا اینکه صدای خشنی به گوشش رسید که می گفت : این تیغ انتقام است و این دست من نیست که تبر را به خونخواهی می خواند بلکه آه کسانی است که قلم در دستان ظالمت ، آنان را با زنجیری از کلام آتشین و نابحق ، از زندگی و واقعیت آن دور ساخت ، آبرویشان را به بازی گرفت و در آخر محکوم به مرگی شدند که تو و قلمت حکم آن را ناجوانمردانه صادر نمودید و این عذابی که تو متحمل شدی گوشه ی کوچکی از آن چیزی است که تو مستحق رسیدن به آن هستی . این گودال آتشین که در ابتدا سفید بود و تو با خیال راحت به   سویش می تاختی به قطره ی خون سیاه قلم و خون این افراد آغشته شده و آتش ابدی برای عذاب تو خواهد شد.

و او همچنان می گفت در حالی که او دیگر  گوشش ، ناتوان از     شنیدن حقیقت ،چیزی نمی شنید و محکوم به عذابی بود که هرگز برای آن پایانی نمی دید ، نمی دانست که همین قلم، همراه همیشگیش روزی او را به این ورطه ی عذاب خواهد کشاند ، دیگر سایه ی تبر با دستان لرزانش یکی شده بود و با قطع آن، تازه شروع عقوبتی بود که می بایست آن را تحمل می کرد تیزی تبر خون سرخش را در سطح آشفته ی فکرش ، گل افشان کرد و با صدای ناله ی بلند و زجر آور ش بود که تمام اهل خانه از خواب گران و ناز خویش بر خاستند و نمی دانستند از ترس به کدام سو پناه ببرند و او همچنان داد می زد و دستش را تکان می داد ، همه با تعجب بر سرش حاضر شدند ولی او همچنان خود را در آن فضای وهم انگیز و درد آور حسُ می کرد ، تا اینکه زلال پاک آب لیوانی توانست او را از آن رویا جدا سازد و او را در واقعیت مکانی یعنی اطاق کارش قرار دهد . مدتی با ترس و لرز به همه می نگریست و دستهایش را ورانداز می کرد وقتی مطمئن شد که واقعا خواب دیده خدا را شکر کرد و قلم های روی میز را به ترتیب با تراش اندیشه ای جدید صیقل داد و وضویی ساخت و نماز شکری به جای آورد و سپس سر توبه بر سجاده ی عنایت الهی نهاد و قسم خورد که دیگر کسی از نیش زبانش راهی بیمارستان و ... نشود و اولین جمله ی تازه ای که بر صفحه ی سپید اندشه نگاشت و آن را برای همیشه در قاب ذهنش جای داد این بود :

 

 

( دانی چرا در سیر خویش بر خود می لرزد قلم

 

                  ترسد که ظلمی را زند در حق مظلومی رقم ) 

 

پایان

 

 

 

زهره ملکی