تبلیغات
ادبستان گلپایگان - تاریخ ادبیات

درس سیزدهم (عین القضات همدانی )

عین القضات در حالیکه نگاهی به جماعت حاضر در جلسه می انداخت و کمی احساس خجالت به چهر ه اش سرخی خاصی بخشیده بود ، در حالیکه سرش را به پایین انداخته بود شروع به سخن گفتن نمود.

راستش را بخواهید من در اواخر قرن پنجم در همدان متولد شدم و چون پدرم از اسم عبدالله خوشش می آمد ، این اسم مبارک را بر من نهاد و من خیلی با هوش بودم البته اگر تعریف از خود نباشد ، توانستم خیلی از علوم زمانه را یاد بگیرم و اگر همه به سختی یک لقب و عنوان را در طول زندگی کسب می کردند ولی هر که بنا بر اندیشه اش لقبی به من می داد از جمله ( عین القضات ، میانجی ( اهل میانه ) و همدانی ) و از جمله افتخارات این بنده که هرگز نصیب شما نخواهد شد این بود که من با کمال افتخار شاگردی احمد غزّالی و عمر خیام را نیز تجربه کرده ام و به حسین بن منصور حلاج آن ،عارف بزرگ،  بسیار ارادت خاصی داشتم و درس های زیادی از عقاید او آموختم.

البته دو گروه از مردم به من خیلی توجه داشتند ، آن هم فقط به خاطر عقاید عرفانی و اندیشه های نابم ، یکی دوستانم و دیگری دشمنانم.

به اینجا که رسید آهی کشید و گفت: آن هم چه دشمنانی خدا نصیب گرگ بیابان نکند ، کسانی که آنقدر در گوش ابوالقاسم درگزینی ، وزیر سنجر چون شیطان زمزمه کردند و او را بر علیه من تحریک نمودند تا جایی که خون پاک مرا برای ریختن مباح دانستند و ححتی مدتی در بغداد زندانی بودم و همین ها باعث شدند که من در سن سی و سه سالگی با زندگی برود گویم.

ولی قبل از اینکه آن ها مرا بکشند با تلاش بسیار رساله هایی ( مقاله ) به عنوان یزدان شناخت و تمهیدات که مخفیانه همه ی عقاید عارفانه و صوفیانه ام را در آن ها منتقل نمودم ، برای شما به یادگار گذاشته ام.

البته اگر بخواهید شیواترین و شیرین ترین نوشته های عارفانه و صوفیانه ی من را بخوانید باید به سراغ نامه های من بروید ، که من در همین جا اجازه ی خواندن آن ها را به شما می دهم. و نمی دانید که چقدر سبک نگارش من ساده و بی تکلف و روان است ولی خوب ،    برای خود نمایی هم که شده کمی از ایات قرآنی و اشعار فارسی و عربی هم به آن افزوده ام که نگویند چیزی بلد نیست.

( سهروردی ) :

سهرودی در حالیکه سرش را با تاسف تکان می داد و بر چهره ی عین القضات با ابهام خاصی خیره شده بود گفت : چه تصادفی ! جناب آقای عین القضات چقدر اندیشه و روح و روان و حتی روش مرگ من و شما به هم نزدیک است چون من نیز بر اثر حسادت برخی از بی عقلان زمانه در محیط تنگ زندان خفه شدن به صورت سنتی اما خشن را تجربه کرده ام . جانم را گرفتند اما ما بین هر ده دقیقه ، یک پیام بازگانی بیست دقیقه ای با صدای بلند و رسا پخش می کردند و من تا می خواستم جانی بگیرم دوباره مراحل خفه شدن را می گذراندم. بگذریم باید از اول شروع کنیم .

من هم در گوشه ای از این دنیا نزدیک زنجان در روستایی به نام سهرود متولد شدم ، اما نمی دانم چرا از همان اول مطالب و مفاهیم خاص عرفانی و معنوی را طوری درک می کردم که دیگران قادربه درک آن نبودند در سرم پر از سوال های فلسفی و عرفانی و مفاهیم صوفیانه بود و نمی  انستم چگونه این حجم وسیع اطلاعات را به ذهن خام مردم آن زمان منتقل نمایم ، پس سعی کردم ار حکمت خُسروانی که شامل افکار و عقاید فلسفی ایرانیان قدیم ، مخصوصا دوره ی ساسانی بود استفاده کنم و برای اولین بار مفاهیم فلسفی و عرفانی را که مدت ها با هم قهر بودند  آشتی دهم و به کمک آن ها ( فلسفه و عرفان ) مکتبی به نام فلسفه ی اشراق به وجود بیاورم. اما بعضی از آدم های متعصب که درک شان به اندازه ی فهم یک گنجشک بالاتر نمی رفت مرا به بی دینی متهم نمودند تا این که این ابلهان باعث شدند که صلاح الدین ایوبی ( فرمانروای مصر و شام ) فرمان قتل من بیچاره را در سن سی و شش سالگی صادر نماید. البته من هم به مانند شما قبل از اینکه کشته شوم برای اینکه عقاید و آثارم به دست دیگران برسد آن ها را در کتاب هایی به ثبت رساندم که هم به زبان عربی و هم به زبان فارسی است ( کتاب : حکمه الاشراق ) و دیگر رساله هایی با عنوان :   ( آواز پر جبرئیل ، رساله العشق ، لغت موران ، صفیر سیمرغ ، رساله الطیر،روزی با جماعت صوفیان )   که همه ی آن ها سرشار از ذوق عارفانه و تمثیل گرایی و زبان رمزی من بوده است.

 

( ابوسعید ابوالخیر)  :

نوبت به ابوسعید ابوالخیر رسید گفت : اهل خراسانم ، من نیز چون شما در دنیای عرفان و مفاهیم صوفیانه غرق بودم شاگردان زیادی داشتم و سخنان و اشعار زیادی سروده ام اما تا زمانیکه زنده بودم نتوانستم یعنی به عقلم نرسید که چون شما عقایدم را به دستان سپید کاغذ بسپارم تا برای ایندگان محفوظ بماند. اما خدا خیرش بدهد ، محمد بن منور یکی از نوه های عزیز من است که او پس از گذشت صدو سی سال از مرگ من ، با اینکه اصلا مرا ندیده بود ولی احساس می کرد که نسبت به من و رفتارو گفتارم علاقه ی خاصی دارد و مرتب از اجداد و نزدیکان و افراد مختلف در مورد من و شیوه ی زندگی و اندیشه ام پرس و جو می کرد و بدین وسیله بود که اطلاعات زیادی در باره ی من در کتاب ( اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابی الخیر ) جمع آوری نمود و به آن ها نظم خاصی بخشید و از آن سخنان و اشعار پراکنده ی من کتابی شیرین و دلپذیر به وجود آورد . و آن را به سه باب تقسیم نمود ، مخصوصا از این کارش خوششم آمد که در باب دوم فقط به توضیح سخنان و اشعارم پرداخته و الحق که این کتابش باعث روسفیدی من شد ، هر چند که او زحمت کشید اما نام من برای همیشه زنده شد زیرا این کتاب بهترین کتابی است که به نثر صوفیانه و به زبان فارسی است.

نثر های داستانی ( فرامرزبن خداداد کاتب ارّجانی ) :

در چهره ی فرامرز، دو دلی و شک و تردید موج می زد و مرتب پیام های کوتاهی نصیب اینترنت ذهن همگان می نمود ، در حالیکه همه منتظر بارگیری اطلاعات جدید دیگری در مورد شخص چهارم بودند، بالاخره او با مکثی کوتاه شروع به سخن گفتن نمود و گفت : در مرحله ی اول به خاطر دو چیز از شما عزیزان عذر خواهی می کنم ، یکی به خاطر اسم و فامیل طولانیم که شاید به راحتی جایی در ذهن شما پیدا نکند البته اگر همان فرامرزبن خداداد هم بگوید من راضی هستم چون بقیه ی آن عنوان  ( کاتب ) و نشان دهنده ی محل تولدم ( ارّجان ) است ، دوم اینکه من احساس شرمندگی می کنم که مثل شما اقایان ( عین القضات و سهروردی و... )  اهل دل و عرفان نیستم ، بیشتر به داستان نویسی علاقه دارم و مرتب دنبال حکایت های قدیمی و شخصیت های مهم تاریخی و داستانی هستم. خدا رحمت کند جناب اقای صدقه بن ابی القاسم را که او نیز اهل شیراز بود و داستان های زیادی از گذشته ی ایران در حافظه داشت و هر چه از او می شنیدم با نثری شیوا و استوار و به زبان محاوره ، طوری که همه بفهمند ، می نوشتم که شاید یکی از بهترین آن داستان ها ، داستان سمک عیار است ، این داستان را در سال ( 585 ) آغاز کردم . سمک شخصیت جالبی داشت طبق گفته ی ابی القاسم ، او جثه ی کوچک و ظریفی داشت اما هوش و عقل بزرگی او را در همه جا همراهی می کرد و شجاعت و ایثار و مردانگی و صفا و وفاداری از صفات مثبت او بود که از گروه عیاران به شمار می آمد من نیز بیشتر سرگذشت پهلوانی ها ی او و حوادث مربوط به مرزبان بن شاه فرخ را در این کتاب به تصویر کشیده ام. و تا توانستم به تبلیغ نام های ایرانی و رسم و رسو.م و فرهنگ اجتماعی ایرانیان پر داختم ، طوری که کتابم از جهت اجتماعی و جا معه شناسی آنقدر مهم است که می توان آن را به صورت یک منبع مهم درسی برای دانشجویان معرفی نمود .

( سند باد حکیم هندی  ) :

سند باد،  با لهجه ی شیرنی گفت : خوش به حال شما ها که حداقل اگر زحمت کشیدید کتابی هم از خود به یادگار گذاشتید.اما من که با زحمت فراوان کتاب ( سند باد نامه ) را در قالب یک داستان شیرین هندی به ایران منتقل نمودم  نتوانستم ان را برای همیشه زنده نگه دارم هر چند که به زبان پهلوی ، فارسی و عربی هم ترجمه شد و طرفداران بسیاری پیدا کرد و در قرن چهارم ازرقی هروی آن را به نظم در آورد اما از بخت بد نمی دانم این کتاب ها کجا سر به نیست شدند و اثری از ان ها باقی نمانده است تنها شانسی که داشتم این بود که اقای ظهیری سمرقندی که خدا خیرش بدهد  از ترجمه ی منثور کتابم که تا قرن ششم هنوز در دسترس بود کتابی مبنی بر آن ، به نثر فنی  و اراسته به اشعار فارسی و عربی به وجود آورد و بر خلاف من که کتابم بسیار ساده و روان بود الحق که او توانست به بهترین وجه ، کتابم را با شیوه ی نثر فنی باز نویسی نماید.

(ابوالفضل رشیدالدین میبدی ) :

روزی با خیال راحت نشسته بودم ( میبدی ) و کتابی از خواجه عبدالله انصاری می خواندم ، بسیار جالب و با نثر صوفیانه و زبانی شیرین ، مفاهیم و کلام قرآن را تفسیر نموده بود، در همان لحظه به فکرم رسید که من نیز با توجه به این کتاب اثری جدید به وجود بیاورم . پس مفاهیم آن را کمی گسترش دادم و مقداری هم از اطلاعات خود م به ان اضافه نمودم و آن را با مهارت تمام به یک کتاب تفسیر کامل تبدیل نمودم و آن را با نثری شیوا و دلچسب با ویژگی های نثر عارفانه همراه ساختم به طوری که حتی در نوبت سوم آن ، برای جذاب تر شدنش ، از قطعات نغز و شیرین و خواندنی بهره جستم و نامش را کشف الاسرا وعُده الابرار نهادم.

(شیخ ابوالفتوح رازی ) :

باید اعتراف کنم که وقتی شما ( میبدی ) کتاب خود را می نوشتید و از طرفی هم آقای طبری مجمع البیانش را می نوشت من هم کمی تا قسمتی احساس حسادتم فوران کرد و برای این که از قافله دور نباشم تفسیری به نام ( روض الجنان و روح الجنان ) نوشتم که در نوع خودش یکی از بهترین تفسیر ها ی شیعه به زبان فارسی است و شاید کتاب من از این جهت که فواید بسیار ی از لحاظ لغلت و ادبی دارد و نکات دستوری خاصی در آن به کار رفته است و نثرش ساده و استوار و از لحاظ زبان و ادبیات هم ارزشمند است  با عرض معذرت و بی رودرواسی باید  بگویم حتما چند درجه از کتاب شما بهتر است و بیشتر مورد توجه واقع شده است.

موفق باشید

                                                               زهره ملکی

 

 

 

 

 

 

از امثال و فنون و لغات ساختگی و ترکیبات عربی بر ارزش و اعتبار شعرم بیفزایم . اما مثل اینکه ذهن خام بعضی ها از درک این موضع عاجز است و به جای تقدیر از من که بیشترین مضامین شعریم درباره ی وطن و آزادی و موضوعات مهم سیاسی و اجتماعی است و حتی توانستم با سرودن چکامه ی در مولود پیامبر ( ص ) بسیار مورد توجه همگان قرار بگیرم و با مهارت خاصی به ترجیعات و مسمط هایم رنگ و بوی تجدد ببخشم انگونه در مورد من قضاوت می کنند و آخرش می ترسم با این حرف های مسموم مرا دچار سکته ی ناگهانی ( 1335 ه.ق ) نمایند . در ان لحظه انگار کسی مجرای گلویش را گرفته باشد در حالیکه به زور بغضی را در خود فرو می خورد در سکوتی  عمیق ، نگاهش را از دیگران گرفت و بر جایش نشست.

 

(ملک الشعرای بهار )

ملک الشعرای بهار در حالیکه عرق شرمندگی را از چهره اش پاک می کرد گفت: ما هر سه فرزند این وطنیم و در راه آزادی و ارزش های ملی با سلاح قلم تا کنون جنگیده ایم در هر چه که با هم اختلاف داشته باشیم در این یک موضوع ( وطن و ازادی ) با هم یکدل و یک زبانیم.

من هم از خاک مقدس مشهد هستم در آن جا ، در استان قدس رضوی در محضر پدرم ( محمد کاظم صبوری ) بدون پرداخت هیچ نوع شهر یه ای ، شعر و فنون ادب را آموختم و همانند شما از زبان عربی هم سر رشته دارم و از دست مبارک مظفرالدین شاهی که به شما لقب عطا نمود عنوان ملک الشعرایی را گرفتم ، پس تا اینجا از شما خیلی عقب نیستم.

فکر کنم من مفهوم وطن و ازادی را چند درجه بیشتر از شما درک کرده باشم. چون در جوانی ( در مشهد ) با محافل آزادی خواهی آشنا شدم و مفاهیم ازادی خواهانه را از طریق روزنامه ها به ذهن تشنه و گوش های بسته ی مردم ، با کلامی ساده تزریق نمودم. نفرتی عجیب نسبت به روسی ها داشتم و به خاطر همین حسّ قوی ، رزونامه ی خراسان و نوبهارم را توقیف نمودند و مرا به تهران تبعید کردند، ولی بیچاره ها نمی دانستند که من با زرنگی جایی در دل مردم خراسان باز کرده ام زیرا مردم خراسان مرا به عنوان نماینده ی خو د ، در مجلس انتخاب نمودند و تازه کار من رونق بیشتری گرفت. ولی مخالفان من نیز بالاخره زهرشان را به تدریج نثارم نمودند و من یا در زندان بودم یا در تبعید. این دو عامل ( زندان و تبعید ) باعث شد که من بیشتر به مطالعه و تحقیق بپردازم و از بس که دل خونی از احزاب داشتم کتابی در این زمینه نوشتم. ( تاریخ تحزاب سیاسی ) و بعد چون درجه ی کنجکاوی من زیاد بود ، سری هم به اثار گذشتگان زدم و به دور از چشم آنان ، کتابی در مورد سبک نگارش و شعری آنان نوشتم ( سبک شناسی ، تاریخ تطور نظم و نثر فارسی ) و بعد به خودم جرات دادم و کمی هم در نوع نگارش کتابی هایی چون تاریخ بلعمی ، مجمل التواریخ ، القصص و تاریخ سیستان تغییراتی را به وجود آوردم و یا به شکلی این کتاب ها را تصحیح نمودم.و در نهایت وقتی سوژه ی تازه ای برای نوشتن نداشتم تمام ذائقه و حسّ درونیم را در دو جلد دیوان اشعار به ذهن معصوم مردم منتقل کردم و توانستم قالب فراموش شده ی قصیده را با همان ارزش سبک خراسانی دوباره زنده کنم اگر تبلیغ و خوستایی نباشد ، باید بگویم با خواندن قصایدم شیرینی و سادگی بیان فرخی و استواری زبان و شادابی خردمندانه ی رودکی را در اشعارم با تمام وجود حس خواهید کرد. گویی من در این دو جلد دیوان شعرم ، روح بهترین شاعران گذشته را احضار نموده ام و اندیشه و سبک آن ها در تک تک ابیاتم خودنمایی می کنند.

و از طرفی دیگر هم اشعارم مزین به مفاهیمی چون آزدی و وطن است و من که عاشق تاریخ و فرهنگ ایران بودم حتی در زندان و تبعید هم ، زبان پهلوی را به این خاطر یاد گرفتم که بتوانم با هنرمندی تمام ابهامات تاریخ گذشته ی ایران را اشکار سازم هر چند که با تمام این کار های مثبتی که انجام دا ه ام باید بگویم در نهایت ما نیز روزی مشمول مفهوم این شعر خواهیم شد و دیگران خواهند گفت:

( از مُلک ادب حکم گزاران همه رفتند                        شو بار سفر بند که یاران همه رفتند )

و آن جا بود که قطره ی اشکی را نثار چهره ی در هم تنیده اش کرد و آرام و صبور با نشستنش، میز گرد ما را گرد تر نمود.

( دهخدا )

شخص سوم در حالیکه دستی به سطح صاف و برّاق سرش می کشید رشته ی کلام را در دست گرفت و سعی می کرد با کنترل الفاظ و ترکیبات و جهت چرخاندن زبان ، لهجه ی ترکی خود را تحت تسلط در آورد و با این شرایط بود که صدایش        مهمان گوش هایمان شد. اهل قزوینم اما تهرانی نیز هستم و با وجود مشکلات فراوان ( مشکلات مالی و اقتصادی ) وارد مدرسه ی سیاسی تهران شدم و زبان فرانسه را آموختم و همچنین سری هم به اروپا زده ام و فقط به اموختن علوم کشور خود قانع نبوده ام هر چند در ان جا خوش بودم ولی با مطرح شده قضیه ی مشروطیت به ایران امدم وبا چاپ روزنامه ی صور اسرافیل با مشروطه خواهان همراهی کردم .اما خدابیامرزد میرزا جهانگیر خان یکی از همراهان جدی من در چاپ این روزنامه بود که بعد از کودتای محمد علی شاه ، به قتل رسید و من از شدت ناراحتی برایش شعری با عنوان ( یا د آر ز شمع مرده یاد آر ) نوشتم و این کوچکترین کاری بود که توانستم برایش انجام دهم بعد از او دیگر نتوانستم در ایران به این کار ( چاپ روزنامه ) بپردازم به سوئیس رفتم و سه شماره ی دیگر از صور اسرافیل را منتشر کردم و بعد در ترکیه روزنامه سروش را منتشر کردم .شاید دیگر فهمیده باشید که در وجود من هم حس میهن پرستی و ازادی خواهی شاید به مراتب بیشتر از شما وجود داشته و است.و این را مردم فهیم کرمان با انتخاب من به عنوان نماینده ی خود در مجلس زودتر از شما فهمیده بودند البته در جنگ جهانی اول برای نجات جانم مدتی را در انزوا زندگی کردم و بعد که آب ها از اسیاب افتاد به تهران برگشتم و احساس کردم دیگر مثل گذشته توان روزنامه نگاری و غیرفعالیت های سیاسی  را ندارم پس مسیر تحقیق و پژوهش را انتخاب کردم و گفتم کتاب هایی از خودم برای ایندگان به یادگار بگذارم از جمله : کتاب چرند و پرند که تا توانستم در آن از مایه های طنز استفاده کردم تا از خواندنش کسی خسته نشود و دیگر دیوان اشعارم است که شاید ابیاتی از آن را تا کنون خوانده باشید.

و بعد کمی سرش را بالاتر گرفت و با افتخار گفت البته در کنار این اثار ، اثاری تحقیقی هم دارم که بسیار ارزشمند است یکی همین لغتنامه که وقتی در معنی کلمات می مانید به سراغش می آیید و یادی هم از ما نمی کنید دیگری امثال و حکم است که با دقت تمام ضرب المثل ها را ریشه یابی کرده ام و بسیار از لحاظ ادبی ارزشمند است.

و بعد صدای دست های حاضرین برای تشویق این سه شاعر و نویسنده در فضا پیچید و ما همچنان اندر خم یک کوچه مانده بودیم و تازه فهمیدیم که چقدر از قافله ی شعر و ادب عقبیم و با این وجود هنوزم به روی مبارک خود نیاورده ایم و فکر کنم حالا حالاها در مقابل انان ، تا حد یک نقطه ی ناچیز هم پیشرفت نخواهیم کرد .

زهره ملکی