تبلیغات
ادبستان گلپایگان - ادیب الممالک فراهانی

درس دوازدهم ( ادیب الممالک فراهانی )

میز گردی بود و سه تن از نامدارترین شاعران و نویسندگان عصر مشروطه ، هرکدام با ابهت خاصی در گوشه ای از آن موضع گرفته بودند. و من نیز با تلاش زیاد با مایه هایی از شرمندگی ، در گوشه ای خود را به گونه ای جا دادم و منتظر مناظره ی گرم و پر هیجان  این عزیزان ، گوشم را در اختیار فضای پر التهاب جلسه سپردم.

اولین کسی که شروع به سخن گفتن کرد از لهجه اش متوجه شدم که یا باید از اهالی خاک پاک اراک باشد و یا از حوالی آن ، ( چون پدرم نیز اراکی بود و با نوع گویش آن ها اشنا بودم ) اتفاقا خودش هم گفت : که از روستای فراهان در اطراف اراک است و افتخارش این بود که از بستگان میرزا ابوالقاسم فراهانی است . و همچنین از ظلم و ستم حاکم اراک که باعث مهاجرت او به تهران شد با سوز و گداز حرف هایش را بر گوش همه مهمان کرد. و در آن جا بودکه با غرور و  افتخار سرش را بالا گرفت که من تخلص ( امیری ) را از امیر نظام گروسی به وام گرفته ام و از جانب مظفرالدین شاه مفتخر به لقب ادیب الممالک شدم. و اینگونه بر درجه و اعتبار من افزوده شد. و با اینکه مدت ها در خدمت عدلیه ، ترازوی عدالت را به یدک می کشیدم اما انگار روزنامه نگاری و پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی روز ، بیشتر مرا قانع می ساخت.

به اینجا که رسید ، یکی از آقایان ( ملک الشعرای بهار ) با تمسخر پرسید: شنیده ام که شما اشعارتان را      در همین روزنامه ها به زور به خُورد مردم داده اید و اکنون اینگونه بر خود می بالید ؟

ادیب الممالک بسیار خشمگین شد و گفت: اگر شما کمی درجه ی تحمل خود را  بالاتر ببرید ، خواهم گفت که چگونه با    جمع آ وری اشعارم که در قالب های متنوعی کار کرده ام ( قصیده ، مسمّط و ترجیع بند ) توانستم ذهن مردم را نسبت به مسائل سیاسی روز اشنا سازم .

البته خودم می دانم که بیشتر در قالب قصیده موفق تر بوده ام . و با تمام وجود  سعی کرده ام در این        مورد ( قصیده ) بطور دقیق و کامل از گذشتگان ( انوری ) تقلید همه جانبه نمایم و تا می توانم از لحاظ ادبی به آن ها نزدیک شوم.

از طرفی هم چون منبع ذهن و اندیشه ی من انباشته از اطلاعات وسیعی در باره ی تاریخ و ادب عرب بود ، توانستم با استفاده از امثال و فنون و لغات ساختگی و ترکیبات عربی بر ارزش و اعتبار شعرم بیفزایم . اما مثل اینکه ذهن خام بعضی ها از درک این موضع عاجز است و به جای تقدیر از من که بیشترین مضامین شعریم درباره ی وطن و آزادی و موضوعات مهم سیاسی و اجتماعی است و حتی توانستم با سرودن چکامه ی در مولود پیامبر ( ص ) بسیار مورد توجه همگان قرار بگیرم و با مهارت خاصی به ترجیعات و مسمط هایم رنگ و بوی تجدد ببخشم انگونه در مورد من قضاوت می کنند و آخرش می ترسم با این حرف های مسموم مرا دچار سکته ی ناگهانی ( 1335 ه.ق ) نمایند . در ان لحظه انگار کسی مجرای گلویش را گرفته باشد در حالیکه به زور بغضی را در خود فرو می خورد در سکوتی  عمیق ، نگاهش را از دیگران گرفت و بر جایش نشست.

(ملک الشعرای بهار )

ملک الشعرای بهار در حالیکه عرق شرمندگی را از چهره اش پاک می کرد گفت: ما هر سه فرزند این وطنیم و در راه آزادی و ارزش های ملی با سلاح قلم تا کنون جنگیده ایم در هر چه که با هم اختلاف داشته باشیم در این یک موضوع ( وطن و ازادی ) با هم یکدل و یک زبانیم.

من هم از خاک مقدس مشهد هستم در آن جا ، در استان قدس رضوی در محضر پدرم ( محمد کاظم صبوری ) بدون پرداخت هیچ نوع شهر یه ای ، شعر و فنون ادب را آموختم و همانند شما از زبان عربی هم سر رشته دارم و از دست مبارک مظفرالدین شاهی که به شما لقب عطا نمود عنوان ملک الشعرایی را گرفتم ، پس تا اینجا از شما خیلی عقب نیستم.

فکر کنم من مفهوم وطن و ازادی را چند درجه بیشتر از شما درک کرده باشم. چون در جوانی ( در مشهد ) با محافل آزادی خواهی آشنا شدم و مفاهیم ازادی خواهانه را از طریق روزنامه ها به ذهن تشنه و گوش های بسته ی مردم ، با کلامی ساده تزریق نمودم. نفرتی عجیب نسبت به روسی ها داشتم و به خاطر همین حسّ قوی ، رزونامه ی خراسان و نوبهارم را توقیف نمودند و مرا به تهران تبعید کردند، ولی بیچاره ها نمی دانستند که من با زرنگی جایی در دل مردم خراسان باز کرده ام زیرا مردم خراسان مرا به عنوان نماینده ی خو د ، در مجلس انتخاب نمودند و تازه کار من رونق بیشتری گرفت. ولی مخالفان من نیز بالاخره زهرشان را به تدریج نثارم نمودند و من یا در زندان بودم یا در تبعید. این دو عامل ( زندان و تبعید ) باعث شد که من بیشتر به مطالعه و تحقیق بپردازم و از بس که دل خونی از احزاب داشتم کتابی در این زمینه نوشتم. ( تاریخ تحزاب سیاسی ) و بعد چون درجه ی کنجکاوی من زیاد بود ، سری هم به اثار گذشتگان زدم و به دور از چشم آنان ، کتابی در مورد سبک نگارش و شعری آنان نوشتم ( سبک شناسی ، تاریخ تطور نظم و نثر فارسی ) و بعد به خودم جرات دادم و کمی هم در نوع نگارش کتابی هایی چون تاریخ بلعمی ، مجمل التواریخ ، القصص و تاریخ سیستان تغییراتی را به وجود آوردم و یا به شکلی این کتاب ها را تصحیح نمودم.و در نهایت وقتی سوژه ی تازه ای برای نوشتن نداشتم تمام ذائقه و حسّ درونیم را در دو جلد دیوان اشعار به ذهن معصوم مردم منتقل کردم و توانستم قالب فراموش شده ی قصیده را با همان ارزش سبک خراسانی دوباره زنده کنم اگر تبلیغ و خوستایی نباشد ، باید بگویم با خواندن قصایدم شیرینی و سادگی بیان فرخی و استواری زبان و شادابی خردمندانه ی رودکی را در اشعارم با تمام وجود حس خواهید کرد. گویی من در این دو جلد دیوان شعرم ، روح بهترین شاعران گذشته را احضار نموده ام و اندیشه و سبک آن ها در تک تک ابیاتم خودنمایی می کنند.

و از طرفی دیگر هم اشعارم مزین به مفاهیمی چون آزدی و وطن است و من که عاشق تاریخ و فرهنگ ایران بودم حتی در زندان و تبعید هم ، زبان پهلوی را به این خاطر یاد گرفتم که بتوانم با هنرمندی تمام ابهامات تاریخ گذشته ی ایران را اشکار سازم هر چند که با تمام این کار های مثبتی که انجام دا ه ام باید بگویم در نهایت ما نیز روزی مشمول مفهوم این شعر خواهیم شد و دیگران خواهند گفت:

( از مُلک ادب حکم گزاران همه رفتند                        شو بار سفر بند که یاران همه رفتند )

و آن جا بود که قطره ی اشکی را نثار چهره ی در هم تنیده اش کرد و آرام و صبور با نشستنش، میز گرد ما را گرد تر نمود.

( دهخدا )

شخص سوم در حالیکه دستی به سطح صاف و برّاق سرش می کشید رشته ی کلام را در دست گرفت و سعی می کرد با کنترل الفاظ و ترکیبات و جهت چرخاندن زبان ، لهجه ی ترکی خود را تحت تسلط در آورد و با این شرایط بود که صدایش        مهمان گوش هایمان شد. اهل قزوینم اما تهرانی نیز هستم و با وجود مشکلات فراوان ( مشکلات مالی و اقتصادی ) وارد مدرسه ی سیاسی تهران شدم و زبان فرانسه را آموختم و همچنین سری هم به اروپا زده ام و فقط به اموختن علوم کشور خود قانع نبوده ام هر چند در ان جا خوش بودم ولی با مطرح شده قضیه ی مشروطیت به ایران امدم وبا چاپ روزنامه ی صور اسرافیل با مشروطه خواهان همراهی کردم .اما خدابیامرزد میرزا جهانگیر خان یکی از همراهان جدی من در چاپ این روزنامه بود که بعد از کودتای محمد علی شاه ، به قتل رسید و من از شدت ناراحتی برایش شعری با عنوان ( یا د آر ز شمع مرده یاد آر ) نوشتم و این کوچکترین کاری بود که توانستم برایش انجام دهم بعد از او دیگر نتوانستم در ایران به این کار ( چاپ روزنامه ) بپردازم به سوئیس رفتم و سه شماره ی دیگر از صور اسرافیل را منتشر کردم و بعد در ترکیه روزنامه سروش را منتشر کردم .شاید دیگر فهمیده باشید که در وجود من هم حس میهن پرستی و ازادی خواهی شاید به مراتب بیشتر از شما وجود داشته و است.و این را مردم فهیم کرمان با انتخاب من به عنوان نماینده ی خود در مجلس زودتر از شما فهمیده بودند البته در جنگ جهانی اول برای نجات جانم مدتی را در انزوا زندگی کردم و بعد که آب ها از اسیاب افتاد به تهران برگشتم و احساس کردم دیگر مثل گذشته توان روزنامه نگاری و غیرفعالیت های سیاسی  را ندارم پس مسیر تحقیق و پژوهش را انتخاب کردم و گفتم کتاب هایی از خودم برای ایندگان به یادگار بگذارم از جمله : کتاب چرند و پرند که تا توانستم در آن از مایه های طنز استفاده کردم تا از خواندنش کسی خسته نشود و دیگر دیوان اشعارم است که شاید ابیاتی از آن را تا کنون خوانده باشید.

و بعد کمی سرش را بالاتر گرفت و با افتخار گفت البته در کنار این اثار ، اثاری تحقیقی هم دارم که بسیار ارزشمند است یکی همین لغتنامه که وقتی در معنی کلمات می مانید به سراغش می آیید و یادی هم از ما نمی کنید دیگری امثال و حکم است که با دقت تمام ضرب المثل ها را ریشه یابی کرده ام و بسیار از لحاظ ادبی ارزشمند است.

و بعد صدای دست های حاضرین برای تشویق این سه شاعر و نویسنده در فضا پیچید و ما همچنان اندر خم یک کوچه مانده بودیم و تازه فهمیدیم که چقدر از قافله ی شعر و ادب عقبیم و با این وجود هنوزم به روی مبارک خود نیاورده ایم و فکر کنم حالا حالاها در مقابل انان ، تا حد یک نقطه ی ناچیز هم پیشرفت نخواهیم کرد .

زهره ملکی