تبلیغات
ادبستان گلپایگان

در جام تمام نمای معرفت الهی آن چه ببینی آینده ات را زقم خواهد زد ...

                                                                
                                                                                         د                                    عکس و متن امام زمانی                                         
                                                                                                           گالری عکسهای امام زمان با کیفیت hd و عالی

[ شنبه 13 خرداد 1396 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.






موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است ...

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.


برچسب‌ها: دوست به قلم سروش صحت

نظر دکتر شریعتی در مورد فقر را بدانید

اسلام بر خلاف مذاهب دیگری که توجیه کننده ی فقر را مناسبات زندگی اجتماعی میدانند، بزرگترین آموزش یافته ی مکتبش ابوذر میگوید: “وقتی فقر وارد خانه ای میشود، دین از درب دیگر خارج میشود” و یا پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) که بنیانگذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: “من لا معاش له لا معاد له” کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های معنوی بسیاری خواهد داشت و آنچه را که در جامعه های فقیر، آنرا اخلاق و مذهب می نامند، متاسفانه معنویت در آن جایی ندارد.


میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …فقر ،حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند…

فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …


فقر ، شب را “بی غذا” سر کردن نیست …

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است ...

 




موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

معرفت درّ گرانی است به هر كس ندهندش

معرفت درّ گرانی است به هر كس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

 

در نگاهش موجی از تفاخر از جنس خودخواهی و خودبینی دیده می شد و كلامش در كِش و قوس ناز و ادا، خیلی كُند به پایان می رسید.

همه سرا پا گوش بودند و با دهانی باز و نگاهی حریص به حلاجی كلمات عجیب و غریبش مشغول بودند. كلامی كه به ظاهر مهر تأكیدی بر اثبات باكلاسی و با فرهنگ بودنش می شد.

و گاهی نیم نگاهی از روی تمسخر بر جمعی كه جدا از آنان به ناچار درگیر فضای موجود بودند می كرد و تیر طعنی زهرآلود از زبان خویش بر قلب آنان روانه می نمود.

در آن مهمانی، او تازه واردی بود كه به قول خودش به جمع بی كلاس ها افتخار حضور داده بود. یك بی پروایی عجیب در رفتار و كلامش هویدا بود كه روح هر انسانی را دچار عذاب و آشوب می نمود.

ولی از نگاه من، او بیماری بود كه عجیب دچار ویروس غرب زدگی شده بود و با این ویروس خطرناك آتشی بر خرمن ذهن و اندیشه پاك اطرافیان خود می زد و آنان را چون خود، دچار یك وابستگی فرهنگی و یك نوگرایی مسموم می كرد، خیلی تحمل كردم كه خودم را درگیر او و سخنانش نكنم؛ اما تاب نیاوردم و به ناچار به بهانه ای خودم را به محفل به ظاهر پرشور و هیجانشان رساندم و باب سخن را با این نوگل نوشكفته (كه به تازگی از باغ سرسبز اندیشه های نوین كه از خاكستر كینه و نخوت غرب به ثمر رسیده بود)، باز كردم.

گفتم: اگر ما هم بخواهیم مثل شما با كلاس شویم باید چه كار كنیم؟ اصلاً اصطلاح باكلاسی از نظر شما شامل حال چه كسانی خواهد شد؟ من هر چه در لغت نامه ها و آرشیو ذهنم می گردم معنی و معادل مناسبی برای این واژه نمی یابم! آیا برای پیوستن به جمع باكلاس هایی چون شما باید هم رنگ جماعت خاصی شویم؟ شما نظرتان چیست؟

او كه اصلاً انتظار چنین شوك كلامی را نداشت كمی فكر كرد و مكث و سپس با شك و تردید پرسید: یعنی شما معنی این كلمه را نمی دانید؟ از شما بعید است! گفتم اتفاقاً این از آن سؤال های چند جوابی به هم نزدیك است كه تشخیص و تفهیم آن كمی مشكل است كه البته با هم صحبتی با استادی چون شما در این زمینه ابهامات ذهنی من هم بر طرف خواهد شد.

به نظر شما باكلاس بودن یعنی قید حجاب را زدن؟ و یا حضور در جامعه با شكل و شمایل خاص با روابط اجتماعی بالا از نوع غربی؟ و یا تقلید كوركورانه از یك عده خاص كه هنوز اندر خم یك كوچه به دنبال خود واقعی و هویت مجهولشان سر در گم اند؟

مفهوم باكلاس بودن با توجه به آن چه كه در سطح جامعه امروزی می بینم (آن هم در شهری كه قدمت مذهبی اش زبانزد خاص و عام است و فرهنگ غنی آن باعث افتخار همه است) آن است كه متأسفانه بعضی از شهروندان عزیز ما دچار یك شوك وحشی از آن سوی تمدن و فرهنگی كه هدفش رسیدن به ناكجاآباد است شده و همه چیز را به باد فنا داده تا با از دست دادن ارزش ها و ملاك های معنوی در پیچ و خم این زندگی های پرآشوب به یك واحد كلام كه پشت خود لقب باكلاسی را به همراه دارد برسند آیا برای اجاره یك واحد كلاس فرهنگی باید تمام داشته های معنوی و ارزشمند خود را به عنوان اجاره بها به فنا داد؟

شهر من، شهری بود كه زن در آن قداست و جایگاه خاصی داشت از آن زمان كه مادران عصر جدید دست پرورده نامادری خویش (ماهواره و ارزش های غربی) شده اند اصطلاح باكلاس بودن به شدت چون ویروسی خطرناك شیوع پیدا كرد و سلامت فكری و اندیشه آنان را تهدید نمود.

به نظر من شما یك شخص باكلاس و با فرهنگ نیستید شما كسی هستید كه با گم كردن جایگاه و ارزش های شخصی خود دچار یك بی كلاسی و سردرگمی خاصی شده اید كه هر لحظه مجبورید با روش های تقلیدی، خود را به زور در یك كلاس با ظرفیت پایین با پارتی بازی های معمول امروزی جا دهید و ثابت كنید كه شما هم از شاگردان ممتاز این مكتب و فرهنگ بیگانه هستید.

و افسوس كه بعضی از شاگران دیروز من، هم كلاسی شما در این مكتب به حساب می آیند و با اینكه امروز عنوان پاك مادری را با خویش به یدك می كشند خود مسموم و بیمار اندیشه های غربی هستند و صد افسوس كه فرزندان نسل آینده هم باید دانش آموزان چنین مكتبی باشند!

من كه سوار بر اسب سپید سخن بی امان در زمین ذهن طرف مقابل تاختن را تجربه می كردم ناگهان احساس كردم كه با چهره های برافروخته از خشم و چشمانی پر از نفرت روبه رو هستم و دیگر وقت آن رسیده كه عنان كلام را مهار كرده؛ زیرا كه عرصه ذهن ایشان به هیچ عنوان جایگاه خوبی برای اسب دوانی و سخنرانی نیست و از قرار معلوم در صدف وجودی او مدت ها پیش دُرّ معرفت به یغما رفته بود و گوشش شنوای كلامی از این جنس نبود.

در آخر بدون اینكه پاسخ سؤالاتم را از ایشان دریافت كنم محفل گرمشان را رها كرده و با نهایت تأسف و تأثر زیر لب نجوا كردم:

معرفت درّ گرانی است به هر كس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

زهره ملكی



[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 11:41 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

غربت شیطان (رنج نامه ی اوباما)

غربت شیطان (رنج نامه ی اوباما)

من غریبم، بی پناهم، بی گناهم مردمان

آشنای دردهای كهنه هستم بی امان

روزگاری من وقار و اعتباری داشتم

از برای خود كمال و آبرویی داشتم

یك جهان حلقه به گوش حرف هایِ زور من

سر به زیر و بی توقع، هم نشینِ دور من

از فلسطین تا نوار غزه و لبنان و شام (سوریه)

سایه ی قدرت فكندم بر سر شیران رام

دست هر شاه عرب در دست من بود از وقار

تا كه انسان های عادل را بكردم سر به دار

كی كسی پا بر غرور و اعتبارم می نهاد

هسته ی ناب انرژی را ز دستم می رهاند

فصل بیداری ملت ها رسید ای وای من

فصل نافرمانی از فرمانِ بی پروای من

دل كباب است از برای آن رفیق مهربان

آن یهود نازنین، كودك كُش نامهربان

تیر خشم هر مسلمان موشكی بر جان ما

كاخ امید چپاول زیر و رو شد در خفا

این كه ابلیس تخیّل آرزویش شد به باد

حق من نیست ای مسلمان، الامان، مردان راد

ای مَلك دست خدا بالاتر از دست جفاست

چشم شیطان بسته بر راز و رموز كبریاست

گرچه شیطان سایه دارد بر سر افكارمان

نام و یاد حق همیشه كعبه و مأوایمان

زهره ملكی



[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

وقت تحصیل است و من از تو گلایه ها کنم ...

 

 

 

                             مِهر و مُهر تاکید بر  گرانی

 

 

وقت تحصیل است  و من  از  تو  گلایه ها کنم

 

 

چوم ندارم کیف و کفش ، هر روز بهانه ها کنم

 

هم  به  مدرسه  شدم  با  کیف  کهنه   من عجین

 

 

رنگ  بر  چهره  ندارد  کفش من ،    مادر ببین

 

هم  به  کیف  من  فقط  یک سیب بود و لقمه نان

 

 

چون  که  آمد  این گرانی سیب هم رفت از میان

 

کیف  شهلا  پر  ز  گردو  ، فندوق  و  پسته   شده

 

 

کیف  من  از  این  سبکباری  دگر   خسته   شده

 

کی   شوم  همچون  ثریا  سرخ  و شاداب ای پدر

 

 

چشم هایم     خسته    از   این   انتظار ِ   بی ثمر

 

جیب هایت   پر   ز ، آه است و نگاهت بر زمین

 

 

دست هایت  خسته   و  دیو   تَورّم     در    کمین

 

من    گرفتار     هزاران     آرزو ،    شرمنده ام

 

 

چون   ندانم   حکمت   این  راز را ،   درمانده ام

 

ای   ملک   اینجا  سخن  گفتن  خطا  هست و جفا

 

بیش  از  این  دل   را  میازار و مگو این راز ها

 

این   گرانی   اسب  سرکش  گشته  و ما  بی قرار

 

 

در   جواب  اهل بیت   همواره    هستیم   در فرار

 

 

زهره ملکی





موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 6 شهریور 1393 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

بحر طویل در فضائل حضرت علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)

بحر طویل در فضائل حضرت علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)

مرحوم محمد کاظم غالب تراش «چاووش» اصفهانی

ابتدای سخنم نام خدایی است که غواص خرد با همه فهم و فراست به یم فکرت اگر غوص کند مدت بسیار بخواهد گهری از صدف مرحمت او به کف آرد نتواند کرمش غرقه‌ی گرداب بلا را سوی ساحل بکشاند ز وفا گم شده‌ی جور و ستمدیده‌ی بیچاره‌ی آواره‌ی بی برگ و نوا را به مطالب به مراتب به مقاصد به مشاهد به مساکن به مواطن به دو پیغمبر نامی زوفا ساغری از آب بقا داده که در بحر و بر آن کس که گرفتار شود در خطری یاوری و در حق آن کس پدری کرد و به مقصود رسانند حکیمی است که چون حکمت او مقتضی آید که کند حکمت خود ظاهر و پیدا تن شخصی به بحار الم اندازد و در ورطه‌ی غم رحمت او تخته‌ای از زورق بشکسته فرستد که مر، آن شخص به دو دست زند تا نچشد زهر فنا را.

***

بود یک مرد پسندیده‌ی بگزیده‌ی نیک و بد گردنده فلک دیده که در دور زمان، سود و زیان، دیده بسی مثل نبودیش کسی مرد گزین، بحر و بر روی زمین، داشت همه زیر نگین، ساز سفر ساز، به امید حق انباز، بدش اقشمه ممتاز، چنان مرغ به پرواز، به شیب و به فراز آمده بهر سفر بحر شد او عازم و موجود مطاعی که بدش لازم آهنگ سفر کرد و شد از خاک وطن دور، به سر ز آتش سودای سفر شور، سفینه به سوی آب کشانید چنان باد دوانید مکان کرد به دریا، چه ز دریا بسرایم که در او بود ز یک موج دو صد فوج ندم درد و الم ظاهر و پیدا و ز عرضش نتوان فرض و ز طولش چه کنم عرض دو صد حلقه‌ی سیماب، ورا بود به گرداب، چو مستان شده او عربده جو نادرگو زهره‌ی خاک شده آب از او دل به تب و تاب از او، همچون جمل کف به لبش بود هویدا کربش چین به جبین بر سر کین وه زترشرویی آن کان شدی زهره جان موجه‌ی او، کرد چه سر نوح از او، کرد حذر داغ دل ساحل از آن بود هویدا وعیان نغمه‌ی موجش به فنون برده ز سر هوش برون شد به خیالش چو سمک، گفت همین است فلک، آب دو صد رود از او بود به بدرود از او بحر معلق زکفش منفعل آمد، صدفش عاقل و دیوانه پرید از سرشان هوش، که در زورق آن بحر گذراند به یک مرتبه پا را.

***

آن هنرمند به کشتی چو مکان کرد در آن بحر روان، کرد و خرد آه و فغان، کرد چو لختی بگذشتی ز قضا باد مخالف بوزیدن شد و زو دل گرم طپیدن که به یک مرتبه از چار طرف موج به موج آمد و در موج نهنگان بلا منتظر مردم کشتی که به خوبی و به زشتی همه را طعمه‌ی خود کرده که ناگاه یکی موج به موج آمد و زد بر کمر کشتی بشکسته دل طایفه‌ی خسته‌ی از قید جهان رسته، به اقلیم بقا بار سفر بسته، هر آن چیز که بد غرقه‌ی گرداب فنا مرد هنرور به شنا آمده و روی توکل به خدا کرده یکی گفت همی لاتخفش، تخته‌ی بشکسته کشتی به کفش، آمده یا بخت بدو رخت کشانید چو طفلان که به بازی شده آن چوب ورا مرکب تازی شده بر چوب سوار و به یمین و به یسار آمده با زوزق بی‌لنگر و بی شرطه در آن ورطه، سیه روز و به سرشب به سرآورده به ساحل برسانید و شد آن مرد زبازی فلک خیره که او را شده چیره به زبان شکر خدا کرد بیان گشت روان تا به جزیره چه جزیره که شد از دیدن آن دیده‌ی هر پیر و جوان تیره زاشجار و زانهار وزاثمار فزون تا به کنون دیده‌ی آن مرد ندیده به شجر زامر خدا بلبل شیدا به نوا طوطی و قمری زپی جلوه‌گری، زاغ زخود گشته بری، رفته به که کبک دری ، سار برآورده نوا، مرغ سحر نغمه سرا، باز همانندهما، اوج گرفته به هوا، ریخت زبس مانی چین، نقش همامش به زمین، هدهد فرخنده لقا، آمده از شهر صبا، بافر و شاهین ز شعف هر طرفی کرده بیان شکر خدا را.

***

آن جوان مرد زنویافته جان سوی جزیره چو روان شد، همه دم حمد حقش ورد زبان شد، به جوانب نگران شد، همه جا صنع خدا دید، به پنهان و ملا دید، به صبح و به مسا دید، یکی روز ز تنهایی خود کرد بنا نوحه و زاری ، زنی از جوف درختی به نوا شد پی یاری، چو نوا مرد شنود آه برآورد که ای صاحب افغان، به حق ایزدمنان، ملکی یا که تو انسان؟ منما روی تو پنهان، زمن مضطر حیران، که چنان مهر درخشان، رخ ماهی شده تابان، که یقین روضه‌ی رضوان، نُبدش جور بدینسان، رخ او بود گلستان، لب او غنچه‌ی خندان، شدش از موی پریشان، به جهان او بود گلستان، لب او غنچه‌ی خندان، شدش از موی پریشان، به جهان مشک شد ارزان، چو قدش سرو به بستان، نبُدی شد چو خرامان، نگران مرد سخنران، چو بدان خوش لب و دندان، بشد از چشم شدش جان، غم آن موجه‌ی طوفان، همه از یاد شدش هان، زکمانخانه‌ی ابروی کجش جست یکی تیر قضا بر دل آن مرد مهین آمد و بنشست کشید آهی و مدهوش شده بعد زمانی چو به هوش آمده گفت ای دُر رخشنده بگو کیستی و خوف تو از چیست که در جوف شجر خوش متمکن شده‌ای زن به جوابش ز وفا گفت که من دخت بزرگانم و از مرد هراسانم و روزی گذر افتاد به عمانم و کشتی که در او بود مکانم بشکست و به یکی تخته زده دست و زغم رسته و خود را سوی این منزل نیکو برساندم بود الحال بسی سال که من یکه و تنها، به همین منزل و مأوا، شده‌ام ساکن و از شهر و مواطن خبری نیست مرا چون بکنم زآنکه نباشد به جهان چاره قضا را.

***

مرد گفتا که تو گستاخ ازاین شاخ به زیر آی و بیاسای که بگذشت که فردی شده وقتی زن مردی و اگر میل تو باشد به طریقی که بود شرع پیمبر، به حباله منت ایدر، به در آرم تو زن من شدمت شوی بشوی از رخ خود گرد الم، دور کن از خویش ندم، زن به جز از این نبدش چاره به زیر آمد و آن زن شد واین شوی زمانی به هم آورده به سر، خالق اکبر دو پسر، کرده کرامت رخ آن هر دو، قمر لب چو شکر قد چو صنوبر، به یکی روز پسرها ز پدر حال بپرسیده پدر قصّه بیان کرد که ما راست دیاری که در او هست بسی‌اقشمه و البسه واطعمه و امتعه از گردش افلاک گرفتار شد استیم دراینجا پسران کرده تمنا ز پدر خیز تو ما را بسوی کشور خود بر، پدر از بهر دل آن دو پسر، زورقی از چوب و خس و خار بیاراست به خوبی رسنی سخت بر او بست، رسن را به کف همسر خود داد و با هر دو پسر کرد به کشتی چو مقر، موج در افتاد به دریا و رسن از کف زن گشت رها باد به زورق بوزید و شده در آب روان، زن به جزیره به غم و آه و فعان، ماند قضا کشتی مرد و دو پسر راند پس از چند صباحی سوی ساحل برسیدند، در او رخت کشیدند، بدی مرد به فکر زن و آن هر دو پسر، گرم ابر شیون تا اینکه یکی روز بگفت هاتف غیبش زوفاگیر تو دامان شه طوس رضا را.

***



[ چهارشنبه 5 شهریور 1393 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

چگونه از افکار منفی فاصله بگیریم؟

«آنچه که هستیم نتیجه فکر ماست. ذهن همه چیز است. همان چیزی می‌شویم که به آن فکر می‌کنیم.»

تایید نفس یا رضایت از خود، گفتگوی مثبت با خود است. حرفی درمورد خودمان یا وضعیتمان است که به زبان حال گفته می‌شود، انگار که آن جمله حقیقت دارد.تایید نفس به ما برای تغییر کمک می‌کند.

افکار منفی, شاد بودن

روش های زیر برای شروع این عمل موثر هستند:





۱٫ گفتگوهای منفی با خودتان و اعتقادات منفی‌تان را بشناسید و تشخیص دهید: این را به صورت دستی بنویسید نه به صورت کامپیوتری. متصل کردن جسمتان با عصب‌ها و روانتان بسیار اهمیت دارد. آنچه بدن ما انجام می‌دهد، ذهن ناخودآگاهمان از آن درس می‌گیرد.

یک صفحه کاغذ خط‌ دار را از نصف تا کرده و دوباره تای آن را باز کنید. قسمت پایین کاغذ، لیستی از آن عبارات محدود‌کننده برای خودتان که به آنها فکر می‌کرده‌اید و به خودتان می‌گفته‌اید فراهم کنید. «من قدرت مالی رفتن به مسافرت را ندارم» یا «کم کردن وزن خیلی سخت است» یا «هیچوقت با کسی که واقعاً به دردم بخورد آشنا نمی‌شوم.»

در این لیست اول روی یک موضوع یا مشکل شخصی تمرکز کنید. هر چیزی که درمورد این موضوع به ذهنتان خطور می‌کند را روی کاغذ بیاورید. فکر نکنید، همان چیزی که آن لحظه به ذهنتان می‌رسد را بنویسید.

بعد چند روز را به دقت به خودتان گوش دهید، به چیزهایی که می‌گویید، چیزهایی که به آن فکر می‌کنید. از یکی از دوستانتان هم بخواهید به شما گوش دهد. هر عبارت و جمله منفی را به لیست تان اضافه کنید.

وقتی فکر کردید که لیست تان کامل شده است، صبر کنید. چیزهای بیشتری هم پیش می‌آید. وقتی لایه بالایی ذهنتان را خالی کردید، لایه بعدی خودش را نشان خواهد داد.

۲٫ از آن باورها، تاییدیه بسازید: این قسمت اصلاً آسان نیست اما از پس آن برخواهید آمد!
قرار است جمله‌های جدید بنویسید. موقع این کار ممکن است حس مقاومت شدید احساس کنید. ممکن است چیزی که می‌نویسید را باور نداشته باشید. شاید دلسرد شوید. شاید فکر کنید عجیب باشد.

در این قسمت باید روبروی هر عبارت منفی، جمله‌ای بنویسید که آن عبارت را به مثبت تغییر دهد.

مثال:
• «من استطاعت هزینه یک مسافرت را ندارم» تبدیل می‌شود به «می‌توانم از پس هزینه یک مسافرت برآیم»
• «وزن کم کردن خیلی سخت است» تبدیل می‌شود به «وزن کم کردن برای من خیلی آسان است»
• «من نمی‌توانم پول پس‌انداز کنم» تبدیل می‌شود به «من خیلی خوب پول پس‌انداز می‌کنم»

این عبارات باید به زمان حال نوشته شوند. از نوشتن کلمه «سعی می‌کنم» خودداری کنید.

برای کنار آمدن با ناباوری خود درمورد نوشتن چیزی که به نظرتان غیرواقعی و غیرممکن می‌آید، می‌توانید چیزهایی مثل این را بنویسید: «من یاد می‌گیرم که…»، «روز به روز در پس انداز کردن پول بهتر می‌شوم» و از این قبیل.

۳٫ شروع به استفاده از این تاییدیه‌های جدید کنید: کاغذ را جایی بچسبانید که مدام آن را ببینید. مثل بالای سینک ظرفشویی یا کنار آینه. هر از گاهی آن تاییدیه‌ها را بخوانید اما نیاز به وقت گذاشتن روی آن نیست. فقط برای این است که هرازگاهی به یادتان بیاید می‌خواهید افکارتان را تغییر دهید.

اگر متوجه شدید که مشغول گفتن یا فکر کردن به باورهای (منفی) قدیمی خود هستید، جلو خودتان را بگیرید. آن را به جایگزینی مثبت تبدیل کنید.

از خانواده و دوستانتان بخواهید با نشان دادن توصیفات منفی که از خودتان می‌کنید، به شما کمک کنند. وقتی اینکار را کردند، بلافاصله آن حرف منفی را به مثبت تبدیل کنید و آن جمله جدید را بلند به آنها بگویید. به این ترتیب، ذهنتان را تغییر خواهید داد.

۴٫ ببینید که «جادو» چطور آرام‌آرام اثر می‌کند: اگر این سه کار را انجام دهید، مطمئناً جادو اثر خواهد کرد.

خیلی زود نه تنها می‌گویید که خوب از پس حساب و کتاب مالی برمی‌آیید (یا هر موضوع دیگری) بلکه شروع به باور کردن آن می‌کنید .

جملات منفی خیلی زود از ذهنتان ناپدید خواهند شد.اگر به آن پایبند باشید، چیزی که حقیقت دارد این است که:
• وقتی آن را می‌نویسید، جادو شروع می‌شود.
• بعد از اینکه آن را می‌نویسید، می‌توانید شروع به خواندن آن کنید.
• وقتی شروع به خواندن آن می‌کنید، می‌توانید شروع به گفتن آن کنید.
• وقتی شروع به گفتن آن می‌کنید، شروع به شنیدن‌ آن می‌کنید.
• وقتی شروع به شنیدن آن می‌کنید، شروع به باور کردن آن می‌کنید.
• وقتی آن را باور کنید، همه چیز شروع به تغییر می‌کند.
• وقتی چیزها تغییر می‌کنند، درک خواهید کرد، و باور خواهید کرد.
منبع: کتاب احساس بهتر، بهتر شدن و بهتر ماندن. نوشته آلبرت الیس- سایت مردمان/تبیان







موضوع: دانستنی ها،
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]