تبلیغات
ادبستان گلپایگان

در جام تمام نمای معرفت الهی آن چه ببینی آینده ات را زقم خواهد زد ...

                                                                
                                                                                         د                                    عکس و متن امام زمانی                                         
                                                                                                           گالری عکسهای امام زمان با کیفیت hd و عالی

[ شنبه 13 خرداد 1396 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

بر مخزن غیب ، باب مفتوح ، علیست

 
 

sms eyd ghadir دوبیتی های تبریک عید غدیر

حقا که حقیقتا علی حق باشد / حق است علی ز حق که بر حق باشد
دیدیم خطی به دفتر لم یزلی / حق با علی و علی مع الحق باشد
.
.

.
بر مخزن غیب ، باب مفتوح ، علیست / گیتی همه کشتی و در او نوح ، علیست
آن روح که مبدأ حیات همه است / در قالب آفرینش ، آن روح ، علیست
.
.

.
دل سر نکشد دمی ز پیمان علی / جانم شود ای کاش به قربان علی
خواهی که به ملک دل شوی حکم روا ؟ / مانند قلم باش به فرمان علی





موضوع: مناسبت ها ورویدادهای روزانه،
[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

خوش امدید




[ دوشنبه 24 شهریور 1393 ] [ 05:07 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

امان از شر زبان مردم ” از شیخ بهایی ”

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.






موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است ...

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.


برچسب‌ها: دوست به قلم سروش صحت

نظر دکتر شریعتی در مورد فقر را بدانید

اسلام بر خلاف مذاهب دیگری که توجیه کننده ی فقر را مناسبات زندگی اجتماعی میدانند، بزرگترین آموزش یافته ی مکتبش ابوذر میگوید: “وقتی فقر وارد خانه ای میشود، دین از درب دیگر خارج میشود” و یا پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) که بنیانگذار مکتبی است که همه ما مسلمانان به آن اعتقاد راسخ داریم چه شیوا و ساده بیان فرموده است: “من لا معاش له لا معاد له” کسی که زندگی مادی ندارد زندگی معنوی هم نخواهد داشت. چون؛ شکم خالی هیچ ندارد، جامعه ای که دچار کمبود اقتصادی و مادی است مسلماً کمبود های معنوی بسیاری خواهد داشت و آنچه را که در جامعه های فقیر، آنرا اخلاق و مذهب می نامند، متاسفانه معنویت در آن جایی ندارد.


میخواهم بگویم؛ فقر همه جا سر میکشد …

فقر ، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست …فقر ،حتی گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند…

فقر ، چیزی را “نداشتن” است ؛ ولی آن چیز پول نیست ؛ طلا و غذا هم نیست …

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند …

فقر ، اعجوبه ایست که بشکه های نفت در عربستان را تا ته سر میکشد …

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند …

فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند …

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند …

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود …

فقر ، همه جا سر میکشد …


فقر ، شب را “بی غذا” سر کردن نیست …

فقر ، روز را “بی اندیشه” سر کردن است ...

 




موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 20 شهریور 1393 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

معرفت درّ گرانی است به هر كس ندهندش

معرفت درّ گرانی است به هر كس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

 

در نگاهش موجی از تفاخر از جنس خودخواهی و خودبینی دیده می شد و كلامش در كِش و قوس ناز و ادا، خیلی كُند به پایان می رسید.

همه سرا پا گوش بودند و با دهانی باز و نگاهی حریص به حلاجی كلمات عجیب و غریبش مشغول بودند. كلامی كه به ظاهر مهر تأكیدی بر اثبات باكلاسی و با فرهنگ بودنش می شد.

و گاهی نیم نگاهی از روی تمسخر بر جمعی كه جدا از آنان به ناچار درگیر فضای موجود بودند می كرد و تیر طعنی زهرآلود از زبان خویش بر قلب آنان روانه می نمود.

در آن مهمانی، او تازه واردی بود كه به قول خودش به جمع بی كلاس ها افتخار حضور داده بود. یك بی پروایی عجیب در رفتار و كلامش هویدا بود كه روح هر انسانی را دچار عذاب و آشوب می نمود.

ولی از نگاه من، او بیماری بود كه عجیب دچار ویروس غرب زدگی شده بود و با این ویروس خطرناك آتشی بر خرمن ذهن و اندیشه پاك اطرافیان خود می زد و آنان را چون خود، دچار یك وابستگی فرهنگی و یك نوگرایی مسموم می كرد، خیلی تحمل كردم كه خودم را درگیر او و سخنانش نكنم؛ اما تاب نیاوردم و به ناچار به بهانه ای خودم را به محفل به ظاهر پرشور و هیجانشان رساندم و باب سخن را با این نوگل نوشكفته (كه به تازگی از باغ سرسبز اندیشه های نوین كه از خاكستر كینه و نخوت غرب به ثمر رسیده بود)، باز كردم.

گفتم: اگر ما هم بخواهیم مثل شما با كلاس شویم باید چه كار كنیم؟ اصلاً اصطلاح باكلاسی از نظر شما شامل حال چه كسانی خواهد شد؟ من هر چه در لغت نامه ها و آرشیو ذهنم می گردم معنی و معادل مناسبی برای این واژه نمی یابم! آیا برای پیوستن به جمع باكلاس هایی چون شما باید هم رنگ جماعت خاصی شویم؟ شما نظرتان چیست؟

او كه اصلاً انتظار چنین شوك كلامی را نداشت كمی فكر كرد و مكث و سپس با شك و تردید پرسید: یعنی شما معنی این كلمه را نمی دانید؟ از شما بعید است! گفتم اتفاقاً این از آن سؤال های چند جوابی به هم نزدیك است كه تشخیص و تفهیم آن كمی مشكل است كه البته با هم صحبتی با استادی چون شما در این زمینه ابهامات ذهنی من هم بر طرف خواهد شد.

به نظر شما باكلاس بودن یعنی قید حجاب را زدن؟ و یا حضور در جامعه با شكل و شمایل خاص با روابط اجتماعی بالا از نوع غربی؟ و یا تقلید كوركورانه از یك عده خاص كه هنوز اندر خم یك كوچه به دنبال خود واقعی و هویت مجهولشان سر در گم اند؟

مفهوم باكلاس بودن با توجه به آن چه كه در سطح جامعه امروزی می بینم (آن هم در شهری كه قدمت مذهبی اش زبانزد خاص و عام است و فرهنگ غنی آن باعث افتخار همه است) آن است كه متأسفانه بعضی از شهروندان عزیز ما دچار یك شوك وحشی از آن سوی تمدن و فرهنگی كه هدفش رسیدن به ناكجاآباد است شده و همه چیز را به باد فنا داده تا با از دست دادن ارزش ها و ملاك های معنوی در پیچ و خم این زندگی های پرآشوب به یك واحد كلام كه پشت خود لقب باكلاسی را به همراه دارد برسند آیا برای اجاره یك واحد كلاس فرهنگی باید تمام داشته های معنوی و ارزشمند خود را به عنوان اجاره بها به فنا داد؟

شهر من، شهری بود كه زن در آن قداست و جایگاه خاصی داشت از آن زمان كه مادران عصر جدید دست پرورده نامادری خویش (ماهواره و ارزش های غربی) شده اند اصطلاح باكلاس بودن به شدت چون ویروسی خطرناك شیوع پیدا كرد و سلامت فكری و اندیشه آنان را تهدید نمود.

به نظر من شما یك شخص باكلاس و با فرهنگ نیستید شما كسی هستید كه با گم كردن جایگاه و ارزش های شخصی خود دچار یك بی كلاسی و سردرگمی خاصی شده اید كه هر لحظه مجبورید با روش های تقلیدی، خود را به زور در یك كلاس با ظرفیت پایین با پارتی بازی های معمول امروزی جا دهید و ثابت كنید كه شما هم از شاگردان ممتاز این مكتب و فرهنگ بیگانه هستید.

و افسوس كه بعضی از شاگران دیروز من، هم كلاسی شما در این مكتب به حساب می آیند و با اینكه امروز عنوان پاك مادری را با خویش به یدك می كشند خود مسموم و بیمار اندیشه های غربی هستند و صد افسوس كه فرزندان نسل آینده هم باید دانش آموزان چنین مكتبی باشند!

من كه سوار بر اسب سپید سخن بی امان در زمین ذهن طرف مقابل تاختن را تجربه می كردم ناگهان احساس كردم كه با چهره های برافروخته از خشم و چشمانی پر از نفرت روبه رو هستم و دیگر وقت آن رسیده كه عنان كلام را مهار كرده؛ زیرا كه عرصه ذهن ایشان به هیچ عنوان جایگاه خوبی برای اسب دوانی و سخنرانی نیست و از قرار معلوم در صدف وجودی او مدت ها پیش دُرّ معرفت به یغما رفته بود و گوشش شنوای كلامی از این جنس نبود.

در آخر بدون اینكه پاسخ سؤالاتم را از ایشان دریافت كنم محفل گرمشان را رها كرده و با نهایت تأسف و تأثر زیر لب نجوا كردم:

معرفت درّ گرانی است به هر كس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

زهره ملكی



[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 11:41 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

غربت شیطان (رنج نامه ی اوباما)

غربت شیطان (رنج نامه ی اوباما)

من غریبم، بی پناهم، بی گناهم مردمان

آشنای دردهای كهنه هستم بی امان

روزگاری من وقار و اعتباری داشتم

از برای خود كمال و آبرویی داشتم

یك جهان حلقه به گوش حرف هایِ زور من

سر به زیر و بی توقع، هم نشینِ دور من

از فلسطین تا نوار غزه و لبنان و شام (سوریه)

سایه ی قدرت فكندم بر سر شیران رام

دست هر شاه عرب در دست من بود از وقار

تا كه انسان های عادل را بكردم سر به دار

كی كسی پا بر غرور و اعتبارم می نهاد

هسته ی ناب انرژی را ز دستم می رهاند

فصل بیداری ملت ها رسید ای وای من

فصل نافرمانی از فرمانِ بی پروای من

دل كباب است از برای آن رفیق مهربان

آن یهود نازنین، كودك كُش نامهربان

تیر خشم هر مسلمان موشكی بر جان ما

كاخ امید چپاول زیر و رو شد در خفا

این كه ابلیس تخیّل آرزویش شد به باد

حق من نیست ای مسلمان، الامان، مردان راد

ای مَلك دست خدا بالاتر از دست جفاست

چشم شیطان بسته بر راز و رموز كبریاست

گرچه شیطان سایه دارد بر سر افكارمان

نام و یاد حق همیشه كعبه و مأوایمان

زهره ملكی



[ جمعه 7 شهریور 1393 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

وقت تحصیل است و من از تو گلایه ها کنم ...

 

 

 

                             مِهر و مُهر تاکید بر  گرانی

 

 

وقت تحصیل است  و من  از  تو  گلایه ها کنم

 

 

چوم ندارم کیف و کفش ، هر روز بهانه ها کنم

 

هم  به  مدرسه  شدم  با  کیف  کهنه   من عجین

 

 

رنگ  بر  چهره  ندارد  کفش من ،    مادر ببین

 

هم  به  کیف  من  فقط  یک سیب بود و لقمه نان

 

 

چون  که  آمد  این گرانی سیب هم رفت از میان

 

کیف  شهلا  پر  ز  گردو  ، فندوق  و  پسته   شده

 

 

کیف  من  از  این  سبکباری  دگر   خسته   شده

 

کی   شوم  همچون  ثریا  سرخ  و شاداب ای پدر

 

 

چشم هایم     خسته    از   این   انتظار ِ   بی ثمر

 

جیب هایت   پر   ز ، آه است و نگاهت بر زمین

 

 

دست هایت  خسته   و  دیو   تَورّم     در    کمین

 

من    گرفتار     هزاران     آرزو ،    شرمنده ام

 

 

چون   ندانم   حکمت   این  راز را ،   درمانده ام

 

ای   ملک   اینجا  سخن  گفتن  خطا  هست و جفا

 

بیش  از  این  دل   را  میازار و مگو این راز ها

 

این   گرانی   اسب  سرکش  گشته  و ما  بی قرار

 

 

در   جواب  اهل بیت   همواره    هستیم   در فرار

 

 

زهره ملکی





موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 6 شهریور 1393 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]