تبلیغات
ادبستان گلپایگان - وای اگر از پس امروز بُوَد فردایی !

وای اگر از پس امروز بُوَد فردایی !

( وای اگر از پس امروز بُوَد فردایی ! )

 

سخت در اندیشه بودم و سر در گریبان تقدیر و سرنوشت که چرا اینگونه   شد ؟  چرا نتوانستم عزیزترین فرزندم را درست در دامان عقل و تدبیر تربیت کنم و چگونه نتوانستم به او آداب و رسم زندگی در این آشفته بازار قدیمی را بیاموزم ؟ شاید خودم هم در غفلتی خام و دیرینه اسیر بودم که راه نجات را برای او نیافتم. اکنون دیگر دیر شده و او هر لحظه در آسمان خیال و آرزو به پرواز است و در اوج افتخار و در عین حال در شراب غفلتی خطرناک مست و آشفته ره می پوید و من با چشمانی اشکبار باید هر لحظه او را در دامی دیگر اسیر ببینم و در فکر نجاتش     بال و پر بزنم .

او در دنیای وَهم و خیال خویش هر لحظه به دنبال یک پدیده ی جدید از نوع مادی و لذت بخش است .خرید در تُو در تُوی بازار تورّم و گرانی برایش یک لذت است نه یک خواهش . و من همچنان به دنبال این افسار گسیخته ی عزیز به ناچار در حرکتم و دلواپس لحظه هایی  که هنوز او در این وادی تحیّر تجربه نکرده است .

من هستم و کودک بهانه گیری که به سلاح لجبازی و ترفند های کودکانه اما خطرناک مسلح است و منِ مادر بدون سلاح،  سلاحی که نمی خواهم در مقابل فرزندم قرار بگیرم درمانده و عاجز چون نقطه ای در مرکز پرگار سرنوشت ، گیج و مبهوت به گردش بی ثمر او در اطراف خودم می نگرم .

در بی نهایتِ اندیشه های شبانه روزم به این نتیجه رسیده ام که من در تربیتش به اندازه ی تمام لحظه های عمرم غفلت کرده ام چون خودم پند پذیر سخنان نابی از جنس حقیقت نبوده ام .

اکنون او می خواهد ، هر آن چه را که اراده کند و در بازار این دنیای مادی ببیند و خوشش آید  حتما در کنج خلوت خواسته های خویش انبار کند تا به عقده ی حقارت گرفتار نشود.

و من ، مادری که زخمیِ تیر غفلت خویش است و نمی داند با این دست پرورده       ناز اندیش و نافرمان خود چه کند ؟ تا اینکه روزی دستش را به مهربانی فشردم و او را به بازار حقیتی بردم که از جنس دید و نگاه روشن او نبود.

کودکی را نشانش دادم که نگاهش بر لباسی زیبا گِره خورده بود اما درک بالای او از سطح خالی جیب پدر، او را از گفتن خواسته اش باز می داشت .  

او را به زیارت چشمانی بردم که روزها در اندیشه ی داشتن یک عروسک از جنس دنیای کودکی به سرخی نشته بود و مادرش شرمنده از روی او قدم هایش جلوتر از همه تمام خواسته های یک کودک را بدون اراده و خواست قلبی لگد کوب می کرد و جرات غرق شدن در دریای سوال های بی شمار کودکش را نداشت ، که چرا من نمی توانم عروسک ارزوهایم را در اغوش خویش احساس کنم ؟و...

در گوشه ای در کنج یک خانه ی نیمه تخریب شده در مقابل رژه تمام مردم شهر کودکانی را به او نشان دادم که هنوز در برآورده شدن اولین خواسته های زندگی اشان در گرسنگی و تب شدیدِ بی جوابی برای همه ی نداشته هایشان مات و مبهوت ،  روزگذر سرنوشت را با چشمانی خسته می نگریستند به امید اینکه کسی بیاید و نیم نگاهی از روی ترحم بر آن ها نماید و لقمه نانی از سبد انباشته از خواسته های دنیویشان به نیّت گذشتگان خویش خیرات نمایند .

من و او تا شب به جاهایی رفتیم که او هرگز در تصور خویش به آن ها فکر نکرده بود زیرا کودکِ دلِ من از اول فقط خواستن را تجربه کرده بود و هرگز چنین صحنه هایی را در روز شمار زندگی خویش ندیده بود.

اکنون من و دل که مادر و فرزندی خویش را سال هاست به تجربه نشسته ایم به این نتیجه رسیده ایم که گاهی هم باید از خود گذشت و به دیگری پرداخت . به کسانی که بر سر خواسته های به حق خویش چنبره زده اند و فقط ان ها را می شمارند واز  لذت آوایی آن بهره می برند و در دنیای واقعیت ، شراب حقیقتی تلخ را بر گلوگاه تجربه می نوشانند .

سخنم با شمایی است  که لحضاتی را با خرید و گردش در پیچ و خم بازار و بر آورده کردن خواسته های کودک دلتان به پیشواز رفته اید . اندکی هم تامل کنید شاید در پشت سر شما چشمانی در آرزوی  خرید یک جفت کفش برای طی مسیر سخت زندگی  ، مرگ یک خواهش کودکانه را با رنج و عذاب  تجربه می کند.

شاید به موازات حرکت شما در مسیر خرید ، کودکی با حسرت فرزند دلبند شما را در پوششی از ناز و وقار و ... ببیند و وقتی آهی از ته دل  بر آورد ، گوش شما شنوای ان نباشد و این تیری شود که به ناگاه بر پیکر اینده ی شما ، زخمی وارد سازد که هم دنیا را از شما خواهد گرفت و هم آخرت را .

شاید امروز آخرین روز مهلت من و شما باشد برای اینکه بتوانیم دل کودکی را در این ایام،  مهمان شادی و نشاط کنیم و زندگی را برایش معنا ببخشیم.

                                        

 

                                      زهره ملکی

 

 

 

 





موضوع: مقــــــــــــاله،
[ سه شنبه 13 اسفند 1392 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]