تبلیغات
ادبستان گلپایگان - سودابه ی ایرانی ( در شاهنامه )

سودابه ی ایرانی ( در شاهنامه )

سودابه ایرانی

 «سودابه ایرانی ، با دو جلوه اهورایی و اهریمنی » 


سودابه درشاهنامه سه دوره زندگی دارد : در دوران نخستین ، او دختری عاشق پیشه و فداکار است که در راه عاشقی ازخان و مان شاهی می گذرد . در زمانی که کاووس ، در چاه هاماوران زندانی می گردد ، او با مهربانی هر روز به دیدارش می رود و برای او خوراک و پوشاک می برد . در شاهنامه فردوسی این ویژگی از اوگرفته می شود و شخصیت دیگری با نام منیژه ، ساخته و پرداخته می شود که بر گرداگرد چاه بیژن پرستاری می کند .
دوره دوم زندگی سودابه در برخورد با سیاوش است ؛ این دوران ، برگرفته از دو اسطوره ایرانی است که جلوه گاه تابش اهورا و تیرگی اهریمن است . این اسطوره ها بر گرفته از زندگی زردشت و دیدار او با فرشته ای اهورایی و ماده دیوی اهریمنی است که در گردش اسطوره ای خود به حماسه رسیده اند و این دو جلوه جدا از هم ، در هم تنیده شده و انسانی اهورایی -  اهریمنی و زنی فرشته - دیو با نام سودابه پرداخته است .
از آن جایی که سودابه را از سرزمین تازیان و انیرانی پنداشته اند ، جلوه اهورایی او در زیر برداشت های اهریمنی از او ، گم شده است و جلوه ای ندارد .
جلوه نیک و اهورایی سودابه در بازتاب ناخودآگاه او در شاهنامه رخ نموده است ؛ در آنجا که او فرشته وار سیاوش را دوست می دارد ، از راه ناخودآگاه اهورایی خود ، راز آفرینش سیاوش را - این که او از فّر اهورا و اهورا فروهر او را از پیش آفریده است -  آشکار می کند ، گذشتن او را با سلامتی تن و آزادی روان از آتش و همین گونه رویش دوباره درختی سیاوش را می داند . او آفرینش ایزد گیاهی و پیکر گردانی سیاوش را ؛ گیاه- ایزد- شاهزاده – درخت ، می شناسد و به همین سبب او را درخت پرستش می خواند . تنها اوست که رازوارگی درخت سیاوش را می داند . سیاوش برای سودابه " ایزدی در زمین " و در خور پرستش است .
جلوه اهریمنی سودابه این است که او همانند ماده دیوی اهریمنی بر سر راه سیاوش قرار می گیرد . سیاوش او را دیو می خواند و او را فرستاده اهریمن می داند ، از او روی بر می گرداند ، او را از خود می راند و به اهورا پناه می برد . سودابه درجلوه اهریمنی برای از میان برداشتن سیاوش دست به دامن جادو می گردد و سیاوش را  در آتش می فرستد و آرزوی بد برای او دارد تا آنجا که سیاوش به بهانه سودابه دل از ایران شهر بر می گیرد ، به دامن دشمن پناه می برد و در آنجا کشته می شود .
دوره سوم ، مرگ سودابه است که از تلخ ترین و سیاه ترین پرده های شاهنامه است . سیاوش سودابه اهریمنی را به خاطر اندیشه ، گفتار و کردار اهورایی می بخشد . امّا ، سودابه سزاوار چنین مرگی نبود که جهان پهلوان ، او را آن گونه در خون کشید . سودابه در عشق ورزی های خویش دست به ناشایستی ، تن به گناهی و دامن به ناپاکی نیالوده که " مرگ ارزان " باشد ، زیرا سیاوش زمینه ناشایستی ، ناپاکی و گناه را برای او فراهم نکرد .

فرشته اشی و سودابه :
اشی ( = ارت ) به معنای سهم ، بخش و پاداش است ، او " خرد و خواسته " (یسنا ،بند 2 ، 6 ) می بخشد و از ایزد بانوان بزرگ آئین مزدیسنا می باشد . " پدر او ، اهورامزدا ، مادرش ، سپندارمذ ، سروش و مهر نیز برادران او هستند " ( یشت ها ؛ ارت یشت ، بند 16 ) .
" ارت زیبا ، درخشان ، دارای فروغ شادمانی افشان و فرّ نیک بخشی " ( بند6 ) است . او " بزرگوار نیک آفریده خوب چهر ، به اراده خود فرمان گذار و به تن فرّ داده شده است . " (بند 15 ) و" در میان ایزدان ستوده ترین " (بند 17 ) است ، اشی " پیروزی بخش و شکست دهنده " ( یشت ها ؛ زامیاد یشت ؛ بند 54 ) است .
فرشته اهورایی اشی ، زردشت را دوست می دارد ، با او هم سخنی می کند ، او را به سوی خود می خواند و سودابه اهورایی سیاوش را :
" آنگاه او را چنین گفت ، آن ارت نیک بزرگوار
به نزدیک من آی ، سپنتمان راست  کردار پاک
به گردونه من تکیه زن ،
به نزدیک او در آمد :
او سپنتمان زردشت ، به گردونه اش تکیه زد "
( یشت ها ؛ ارت یشت ، بند 21 ) .

سیاوش چو نزدیک ایوان رسید                               یکی تخت زرّین درفشنده دید
برو بر ز پیروزه کرده نگار                                      به دیبا بیاراسته شاهوار
بران تخت سودابهء ماهروی                                    بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
یکی تاج بر سر نهاده بلند                                       فروهشته تا پای مشکین کمند
( فردوسی ، 1374 : 3 / 17 / 95 – 191 ) .

" پس ارت او را بپسود
با بازوی چپ و راست ، با بازوی راست و چپ
و این سخن گفت :
تو نغزی ای زردشت
تو خوب آفریده ای ، ای سپنتمان
با پاهای خوب ، با بازوان بلند
به تن تو فرّ داده شده
و به روان تو سعادت جاودانی
راست است آنچه به تو می گویم "
( یشت ها ؛ ارت یشت ، بند 22 )

سیاوش چو از پیش پرده برفت                               فرود آمد ار تخت سوداربه تفت
بیامد خرامان و بردش نماز                                     به بر در گرفتش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیر                              نیامد ز دیدار آن شاه سیر
همی گفت صد ره ز یزدان سپاس                            نیایش کنم روز و شب بر سه پاس
که کس را بسان تو فرزند نیست                              همان شاه را نیز پیوند نیست
( فردوسی ، 1374 : 3 / 18 / 201 – 197 )

درناخودآگاه روان سودابه ، تن سیاوش جهان کهینی از جهان مهین اهورایی و روان او ، روان کهینی از روان مزدایی است که در تن و روان سیاوش هستی یافته و به جلوه گری آمده است و سودابه در پی پیوستن به این جهان کهین و رسیدن به روان مهین است .
سودابه ،درباره سیاوش به خوبی اندیشه کرده است و در اندیشهء خویش او را یافته است ، راهی که سودابه برای دریافت روان سیاوش برگزیده است راه احساس است ، زیرا اندیشه ء او از احساس رنگ می گیرد  و با همین احساس جهان آمیخته به بدی ها را درک نموده است که سر انجام او را به سوی شعور و درک راز های سیاوش کشانیده است و سیاوش را سیاوش کرده است . 

جلوه ء اهریمنی ، ماده دیو اهریمنی :
در زندگی زردشت و سیاوش یک نقطه همسان بسیار مهم  وجود دارد . برخورد وجود پاک و ناپاکی که نماینده دنیای اهورا و اهریمن هستند و در برابر  یکدیگر قرار می گیرند . وجود ناپاکی که در برابر زردشت قرار می گیرد ، ماده دیو زیبایی که به فرشتهء سپندارمذ می ماند ، اما در پس پشت این چهره زیبا درونی پر از دیو و دیو زادگان وجود دارد .
این اسطوره ماده دیو ، در گذر زمان از دنیای دیوان به در آمده ، وارد دنیای انسانی شده است و این بار به گونه زنی در اوج زیبایی اما با درونی نا پارسا و اهریمنی در سر راه سیاوش قرار می گیرد  ، سیاوش نیز به پیروی از زردشت ، سودابه را دیوی از تبار اهریمن می داند . اهورامزدا پیش از برخورد زردشت با این زن زیبا به او هشدار داده است :
" به سوی تو ای زردشت ، دروجی ماده شکل که بالا تنهء او زرین بود - یعنی پستان بان دارد – می آید . آن دورج ماده شکل که بالاتنه او زرین است برای درخواست دوستی تو و برای درخواست هم سخنی تو و برای درخواست همکاری به سوی تو می آید .
مبادا با او دوستی و هم سخنی و همکاری کنی به او فرمان ده به عقب برگردد و ان گفتار پیروزی بخش یعنی (یتااهوویریو ) را برخوان "
(دینکرد 7 ؛ 4 ، 56-55 ) .

در دگرگونی چهره سودابه از انسانی زمینی ، به یدوی از تبار اهریمن آن گونه که سیاوش او را ندا می زند ، بی گمان این اسطوره سرچشمه این اندیشه ها بوده است ، سودابه نیز در جلوه اهریمینی یک زیبایی خیره کننده و گمراه کننده دارد .
در هنگامی که زردشت به این دنیا می آید ، آن ماده دیو در سر راه زردشت قرار می گیرد ، خود را سپندارمذ ، فرشته زمین معرفی می کند . امّا از آنجایی که زردشت زیبایی سپندارمذ را در روز روشن نگریسته بود ، دانست که او فرستاده اهریمن است .
زردشت می داند که دیوان از جلو زیبا و از پشت زشت هستند از این روی ، از او می خواهد تا به پشت برگردد ، دیو سر پیچی می کند :
" پس از آن که سه بار به جدال پرداختند ، آن دروج به پشت برگشت بعد زردشت میان ران او را دید که مار خزنده و چلپاسه و سرگین غلطان و وزغ فراوان به هم چسبیده بودند ، زردشت آن گفتار پیروزی بخش یتااهوویریو را برخواند و آن دروج از نظر ناپدید شد . "
( دینکرد 7 ؛ 4 ، 60-61 ) .
سیاوش سودابه را یوی از تبار اهریمن می داند وی می بیند ، همان گونه که زردشت می دانست و می دید . سودابه سر سیاوش را تنگ در آغوش می گیرد ، بی آنکه باکی یا شرمی از کسی داشته باشد ، او را می بوسد و سیاوش از شرم سرخ می شود  و از چشمان او اشک بر گونه اش می افتد و در دل خویش زمزمه می کند :
چنین گفت با دل که از کار دیو                                 مرا دور دارد گیهان خدیو
نه من با پدر بی وفایی کنم                                       نه با اهرمن آشنایی کنم
( فردوسی ، 1374 ، 3 /23 / 87-286 ).

سودابه و گناه :
از دیگر ریشه های اسطوره ای کهن آریایی سودابه در شاخه هندی آن ، نزدیکی گناه آلود " یمی " خواهر" یم " به اوست که بازتاب آن به خوبی در گفتار و کردار سودابه و سیاوش دیده می شود .
جمشید (= یم در وداها ) و سیاوش ، هر دو در برابر زنانی قرار می گیرند که زناشویی با آن ها امکان ناپذیر است . امّا جمشید بدین کار تن می دهد و گناهکار می گردد ، گناهی که در وداها ، بر عهده یمه قرار می گیرد این است که وی به تحریک خواهرش با وی همبستر می شود و از این طریق مردمان پدید می آیند . امّا سیاوش به گناه تن نمی دهد و پاک دامن می ماند .
احساسات یمی ، خواهر جمشید در سرود های ریگ ودا ، یاد آور احساسات سودابه در شاهنامه است و همچنین سخنان و پندهای جمشید در راندن خواهر ، سخنان سیاوش را یاد آور است . 

سودابه و اهریمن :
از دیگر کردار های اهریمنی سودابه ان است که او دروغ می گوید :
چنین گفت سودابه کین نیست راست                          که از او بتان جز تن من نخواست
ترا بایدم زین میان گفت بس                                     نه گنجم به کارست بی تو نه کس
مرا خواست کارد به کاری به چنگ                              دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ
نکردمش فرمان همی موی من                                    بکند و خراشیده شد روی من
( همان : 3/27 – 26 / 64 – 61 ، 357 )

او دست به دامن جادو می گردد ، از زنی جادوگر می خواهد که دارویی ساز کند تا دو بچه اش را بیفکند و سودابه آن ها را از خود به شاه بنمایاند که در گیر و دار با سیاوش مرده و افتاده اند . این کار سودابه گناهی نا بخشودنی است .
سودابه هنگامه ای فراهم می آورد که سیاوش باید از آتش بگذرد . سیاوش به آتش می رود امّا خوی اهریمنی سودابه خواهان آن است که :
چو از دشت سودابه آوا شنید                                      بر آمد به ایوان و آتش بدید
همی خواست کورا بد آی به روی                                همی بود جوشان پر از گفت و گوی
( همان : 3 / 35 / 505-504 )

با بخشایش پاک یزدان سیاوش از آتش بیرون می آید امّا خوی اهریمنی سودابه او را آن گونه در تنگنا می اندازد  که از ایران شهر دل می کند و به جنگ با تورانیان می رود بدان امید که :
مگر کم رهایی دهد دادگر                                            ز سودابه و گفت و گوی پدر
( همان : 3 / 40 / 589 )
 سیاوش روی به انیران می نهد ، به دامن دشمن پناه می برد و دیگر هیچ گاه به میهن باز نمی گردد ، زیرا :
نیاید ز سودابه خود جز بدی                                        ندانم چه خواهد رسید ایزدی
( همان  : 3 / 66 / 1020 )

مرگ سودابه نیز با مرگ سیاوش پیوند خورده است . سرانجام سودابه پس از مرگ سیاوش آن است که به دست رستم کشته می شود :
تهمتن برفت از بر تخت اوی                                       سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید                                     زتخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه                                    نجنبید بر جای کاووس شاه
( همان : 3 / 172 / 27-  2625 )

 
منبع: مجله ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد





موضوع: نـــــــــقد ادبی،
[ پنجشنبه 2 آبان 1392 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]