تبلیغات
ادبستان گلپایگان - لطیفه های ملا نصرالدین و عبید زاکانی

لطیفه های ملا نصرالدین و عبید زاکانی

لطیفه های ملا نصرالدین
 

یکی از ملانصرالدین می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟
 
ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!
 
 
**************
 
ملانصرالدین به یكی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
 
دوستش گفت: "نه! علت مرگش چه بود؟"
 
ملا گفت: "علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!"
 
 
**************
 
روزی یكی از همسایه ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد.
 
به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
 
ملانصرالدین گفت: "خیلی معذرت میخواهم خر ما در خانه نیست".
 
 از بخت بد همان موقع خر بنا كرد به صدا كردن.
 
همسایه گفت: "شما كه فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدایش
 
 دارد گوش فلك را كر میكند."
 
ملا عصبانی شد و گفت: "عجب آدم كج خیال و دیرباوری هستی. حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی صدای خر قبول داری؟
 
 
سه لطیفه ی ادبی از عبید زاکانی
"3 حكایت طنز از عبید زاكانی

 یکی در باغ خود رفت، دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی.

 تازه امده ام...

شخصی در خانه ی مردی خواست نماز بخواند. پرسید که قبله کدام طرف است؟ مرد گفت: من هنوز دو سال است که در این خانه ام. کجا دانم که قبله چون است.

دلیل شکر

 مردی خر گم کرده بود. گرد شهر می‌گشت و شکر می‌گفت: گفتند : چرا شکر می‌کنی؟ گفت: از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهار روز بودی که گم شده بودمی 
 
 






موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]