تبلیغات
ادبستان گلپایگان - تولد نوری از مشرق ذهن

تولد نوری از مشرق ذهن

 

 

 

( خاطره ای از جنس نور)

 

 

شوری وصف نا پذیر فضای حرم و اطراف ان را پوشانده بود . آسمان با چشمان روشن خویش بوسه بر گلدسته های چراغانی حرم ، اشک شوق را نثار زائران می نمود .

نیمه شب بود و دل در جشن تولد ماهی از تبار آسمان ولایت ، شوق وصال را تجربه می کرد ، همه برای زیارت ضریح مطهرش لحظه شماری می کردند . لحظه ای در مقابل ایوان طلا در انتظار راهی بودم که به داخل حرم روم و زیارتی نمایم ، اما هر لحظه بر جمعیت حاضر افزوده می شد ، ناگهان در همین لحظه موج جمعیت به سوی فریاد شوقی که از نهانخانه ی دختر بچه ی ده ساله ای بر می خواست کشیده شد. همه او را در بر گرفته بودند و او و مادرش همچنان در دریای شکر و عنایت الهی غوطه ور بودند پس از لحظاتی متوجه شدم این دختر نابینا در این نیمه شب روحانی پس از گذشت سال ها به نورچشمه ی الهی قادر به دیدن شده است .

حسّ غریبی مر تا خانه همراهی می کرد ، لحظه ای از آن واقعیت شیرین غافل نمی شدم . تصمیم گرفتم ان شب قلم را به دستان دل بسپارم تا هر چه را که می خواهد بدون دخالت من بنویسد و او نوشت شرح حال دخترک نابینایی که در یک نیمه شب در حریم طلایی توجه حق تعالی ، دلش به روی تمام روشنایی های مقدس باز شد . هر چند در اینجا از حضور همگان عذر خو.اهی نموده اگر این شعر دارای پختگی کامل نیست زیرا می خواستم همان احساس اولیه و خام ، را بدون دخالت عوامل فنّی دیگر در شعر بیاورم.

ادامه ی مطلب در صفحه ی بعد ....

 

 

 

اعجاز حرم

شب به نیمه آمد و دل را شکست

نور حق رعدی زد و شب را گُسست

چشم های خیره بر اوج سما

روشنی بخشید بر چشمان ما

هم ز ایوان طلا آمد نوید

کی همه بی همتان نا امید

از همه وابستگی ها وا رهید

تا که از جام رضا جرعه بَرید

ما کنیم دنیا به چشم کودکی

در دل شب ، روز ، تا راضی شوی

چشم های بسته ی آهوی دُخت

با ضمانت باز شد چون گل شکفت

چون رضا ضامن شود ، ما هم رضا

می شویم ، اری کنید ما را صدا

گنبد زرّین او تا عرش ما

معبر پیک است از بهر شفا

هر که دست همّتش یاری کند

اشک را از بهر او جاری کند

نوشدارو می دهیم از بهر او

تا بگیرند هم شفا از مهر او

در نهایت می توان این قصّه گفت

راز های بسته را سر بسته گفت

زهره بود و یک جهان پُر رمز و راز

پیش رویش کودکی با چشم ناز

چشم آن دنیا ندیده باز شد

سیر او از نیمه شب آغاز شد

 

زهره ملکی

 

( تولد نور در مشرق اندیشه)

 

 

 

شاه مشرق چون تولد یافت بر مَهد زمین

یک خراسان بود و عرش و صد ملائک در کمین

در حریر باورم شمسی ز مشرق سر بزد

یک جهان نور از وجودم چون کبوتر پَر بِزد

گنبد زرین و راهی که برد دل را به عرش

در زمین طوس یادش می زند پیوسته نقش

در غریبی غربت از یادم برفت با یاد او

ذهن بیمارم کند هر لحظه با او گفت و گو

چون غزال چشم آهو عکس روی ماه دید

تیر صیاد از نگاهش خوشه ی هیهات چید

چون ضمانت کرد رضا آهوی شب را در زمین

تیر صیاد از شکارش دور و در حُزن و حَزین

چون به دستان ضریح ، دل را گره زد مِهر او

معبر پیک شفا شد گنبدش بی گفت و گو

ای ملک ، این چرخ گردون چون بگردد تا ابد

چون    رضا   دُرّ     گرانی    را نیابد  در  کمند

 

زهره ملکی

 





موضوع: مناسبت ها ورویدادهای روزانه،
[ پنجشنبه 14 شهریور 1392 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]