تبلیغات
ادبستان گلپایگان - بحر طویل ( آرزو )

بحر طویل ( آرزو )

آرزو :

میل دارم که روم دور ازاین شهر به جائی که نباشد ا َحُد ا لدهر به باغ گل و بستان به دشتی که نباشد بشری تا که زند دادوهوار و تشری بر من بیچاره و آواره که از بس که دویدم پی یک واحد مسکونی که یک چند دهندم به اجاره ، شده ده لنگه‌ی کفشم همه پاره و آخرنشده مشکل من چاره . بناچار شدم واله وآواره بسی دشت ودمن را.

زنم دردل این دشت یکی چادرک پاره و راحت شوم از دود و دم و بوق اتولهای فراوان که روانند به هر کوچه و پس کوچه و هر کوی و خیابان و روم من به فدای همه دشت و بیابان که بود پاک هوایش و طربناک فضایش وچه آرام صدایش همه جا بوی گل و سوسن و سنبل ، به همراه صدای خوش بلبل به همراه قناری همه جا آب روان گشته و جاری وچه لذت بدهد اسب سواری و نباشدخبراز گریه و زاری وغم و درد و محن را.

چه خوبست ببندم به دوتا اسب یکی گارّی و برم بهره ز آن بهر سواری و بجای اتولِ باری کنم بار به آن هر چه که دارم ببرم با خود ازاینجا و به آنجا و به هر جا که بخواهم بزنم سر . وازبهر خوراکم ببرم بره نرسر و کَنم پوست همی از تن و ازسر و کبابش بکنم آنچه کبابی و به یکدست یکی سیخ کباب و بدست دگرم چنگ و رباب و که بود ناله او عین صواب و بخورم کاسه آب از سر چشمه وکُنم پاک دل ودیده وتن را.

ولی حیف و صد افسوس که از بوی کباب و از آهنگ رباب وبه صدای خوش آب زود و به یکباره پریدم زخواب ومشخص شده بر من که اینها همه خواب است و سراب است و همه نقش بر آب است وهمه آنچه که گفتم نبودست بجز خواب و نباشد اثر از بره و بزغاله و نه سیخ کبابی و نه آهنگ ربابی ونه یک کاسه آبی ونه حتی اثر از گاری و یا اسب سواری ونه آهنگ قناری و نه یک شاخه گل نه اثر از دشت و دمن را.





موضوع: اشعار وسخنان زیبا،
[ چهارشنبه 6 فروردین 1393 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]