تبلیغات
ادبستان گلپایگان - قربانیان تهاجم فرهنگی

قربانیان تهاجم فرهنگی

قربانیان تهاجم فرهنگی

ای کاش آن روزهایی که در گوشمان می خواندند مواظب شبیخون فرهنگی دشمن باشید بیشتر حواسمان را جمع می کردیم. ای کاش وقتی که دشمن چون ماری خطرناک زهر  خویش را از مسیر های جذابی چون ، اینتر نت و فضای مجازی و تلگرام بر ذهن معصوم جوانانمان تزریق می کرد بیشتر هوشیار بودیم .

کاش ان روزها اخطار رهبر معظم خویش  را در خصوص جنگ نرم دشمنان جدی می گرفتیم هر چند که جنگ از نوع سختش را ازموده بودیم ، ولی نمی دانستیم که به زودی ارام و متین و بی صدا گرفتار تارهای نامرئی دشمنان خواهیم شد.

جایی که دیگر هیچ تسلیحاتی کارائی ندارد جز ذهن هوشیار و پاک مردم .

چطور شد که به یکباره غرق  تمنیات خویش و لذت های فریبنده ساخت غرب شدیم . رفتیم تا اوج بی خیالی های مرموز از جنس غربی .عروسکی شدیم در دستان گارگردان هایی که برای به نمایش در اوردن سناریوی خویش بسیار هزینه کردند.

هر روز نمودار خطی مرگ و میر اعتقاد ، ایمان ، یکرنگی و صفا در صفحه شطرنجی روزگار ، در نوسان بود تا این که امروز سقوط فاحش ان را نظاره گر هستیم به نقطه صفر ، آن جایی که خطوط آماری ،  روی سر بلند کردن را ندارند.

چه شد که یکباره مردم شهرمان ابتذال و بی بند باری و بی حجابی را به اسم تمدن و فرهنگ به خورد فرزندان خود دادند و مدگرایی  بی اعتقادی  سر لوحه رفتار روزمره آنان شد.

چه بر سر مردانمان آمده است که غیرت و جوانمردی و حیا و پاکدامنی را در ملا عام به دار می آویزند و دوش به دوش همسرانشان که عفاف و حجاب را در قبرستان افکارشان دفن نموده اند با غرور و تبختر مسیر انحراف را طی می کنند.

کجاست فرهنگ ناب ایرانی و اسلامی که  از مشرق ذهن مادران و پدرانمان ظهور کرد و در مغرب افکار مسموم نسل جدید به غروبی غمگین نشست.

شهری که سالار معرفت و ایمان و صداقت و پاکی در خطه ی پاک اصفهان بود و مردان و عالمان دینیش زبانزد خاص و عام و زنانشان الگوی عفاف و پاکدامنی و نجابت بود.

اکنون چه بر سرمان آمده که هرگاه قدم به خیابان های شهر می نهی احساس غربت و دلتنگی بر تو غالب می شود . احساسی که در باورت نمی گنجد که اینجا هنوز هم گلپایگان شهر مردمان آبی صداقت  ،شهر معنویت و اینه تمام نمای عالم تشیع است.

در باورت نمی گنجد که حجاب در منظر نسل جدید شهر ، مایه خفت و بی فرهنگی محسوب می شود !

آنجا که انان به راحتی فرهنگ بومی و خالص خویش را رها کرده و ایده ها و نظریات الوده غربیان را به وام گرفته اند برایمان سوال هست که چگونه می خواهند بهره گزاف این وام بلند مدت را از جیب آیندگان خویش پرداخت نمایند؟

چطور شد که پرچم داعش تا لب مرزهای ایران امد و ما همچنان غرق در تفکرات و زندگی مادی خویش ، در غفلتی خموش ، میزبان این گرگان خون آشام شدیم؟

اکنون قبل از این  که داعشیان ، به سراغمان بیایند گرفتار گرگ نفس و اندیشه سیاه و شوم فرهنگ غرب شده ایم و تا زمانی که نتوانیم این سایه سیاه را از سرمان دور کنیم نمی توانیم در مقابل این هیولای دست ساخته غرب ، مقاومت کنیم و جان سالم به در بریم.

نمی دانم چرا همه شهر ، همه مسئولین ، همه واعظان و روحانیون مُهر سکوت را بر لب زده اند. و چرا این فضای سنگین بی خیالی و بی توجهی به نسل اینده را  ، از بین نمی برند.

چرا همه نهاد ها و ارگان های دولتی در یک عقب نشینی سوال بر انگیز ، با چشمان بسته در شهر راه می روند؟ حتما راه حلی باید باشد ، چاره ای که ذهن معصوم فرزندان شهر را از چنگان داعشیان دیو صفت که خیمه در دل و جان آنها زده اند نجات دهد .رستمی ، اسفندیاری ، آرشی که کمان در دست گیرد و تیری بر قلب جهالت و فرهنگ مبتذل غرب نهد تا جایی که پدران و مادران امروز شهر در قبال سرنوشت فرزندانشان بیشتر احساس مسئولیت نمایند. نه  این که خودشان نیز همگام و هم سو با آنان مسیر انحراف و را به سوی خیمه گاه داعشیان زمانه طی نمایند.

امیدوارم مسئولین محترم شهر ، ارگان ها و نهادهای مردمی و مذهبی بیش از این به این معزل اجتماعی بیاندیشند .

امیدوارم ذهن پدران و مادران امروزی با باران هدایت ، از افکار ناشایست شسته شود و گرد و غبار و زنگار فرهنگ مبتذل غرب از وجودشان پاک گردد. و یادمان نرود که :

از عرش به فرش !

روزگاری شهر ما در معنویت غرق بود

افتاب معرفت در اسمان شرق بود

مهد علم و دانش و فرزانگانش بیشمار

مکتب پاک ولایت با شهامت ، بر قرار

مرجعیت در کمال افتخار از آن او

جام عرفان ، دین و ایمان در کف دستان او

حرمت و شان مسلمانی درونش شعله ور

مکر و تزویر شیاطین در وجودش بی اثر

بانوانش مظهر حجب و نجابت ، بی رقیب

چشم شیطان از نگاه پاک آنان ، بی نصیب

پس چه شد ناگه که صیادی ز دنیای دگر

در کمند آ ورد ، دل اهوی ما را در گذر

صید شد اندیشه های پاکمان با مکر او

خدشه آورد بر حریم جانمان افکار او

غرق شد ذهن جوان شهرمان در بحر او

کی توان آمد به ساحل ، از عذاب و شرّ او

بی گمان غفلت حریم پاکمان در هم شکست

تار و پود چادرم با مکر او ، از هم گسست

غرق در فرهنگ غربیم و جهالت همچنان

اسب می تازد درون سینه و افکارمان

کاش می شد یک جهان ایینه باشیم و  صفا

با خدا باشیم و ره ، از مکتب شیطان جدا

ای ملک گر چه حقیقت تلخ و زهر است بی گمان

روزگاری خوش درخشد ، معرفت بر بام جان

زهر ملکی ( صبا ملک )

 

 





موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ جمعه 19 خرداد 1396 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]