تبلیغات
ادبستان گلپایگان - مطالب آنچه میخواهد دل تنگت بگو

داشته ها و نداشته ها

                                                    مطالب آموزنده, جملات الهام بخش


                                                    مطالب آموزنده, جملات الهام بخش, جمله زیبا با عکس



                                                      جملات کوتاه زیبا,جملات فلسفی زیبا



                                           نوشته ادبی,جملات ادبی زیبا

                                                جملات بزرگان,جملات قصار







موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

چشمه کوثر


                چشمه ی کوثر

 

یا علی پیمانه ی صبرم شکست       غرق دریای غمم عمرم گذشت

تا به کی افسرده باشم در جهان        سر به چاه و دل گریزان از زمان

یا علی دستم بگیر آشفته ام        خیبری دیگر گشا ، دیوانه ام

بی تو شب ها چشم ما بارانی است     دل غمین وچهره ها روحانی است

خواب ما با تو چراغان می شود       کودک دل با تو شادان می شود

درِب  دل را می زنی درنیمه  شب          ذهن خواب آلوده ام در شورتب

من ندانم این تو هستی یا سروش       غرق رویا گشته جانم در خروش

تو که دلهامان ز دنیا می بری            حیدری و شیر غم ها می دَری

ذولفقارت چون دل ظلمت شکست       نورحق زنجیر  کفر از هم گسست

یا علی من طفل شیرخوار توامَ       مانده در راه و گرفتار توام

مادر غفلت مرا تا شیر داد           تا ابد بر دست من شمشیر داد

چون که کوفه در کنار قلب ماست      بی وفایی کعبه و هم ربّ ماست

ما یتیم لحظه های ناب تو                 ما اسیر گریه ها در خواب تو

این شب قدری که نامش می برند       راهیان حق به دوشش می برند

از پی نام تو شد قدرش عظیم         جام عشق است و ملائک را سهیم

فزت و ربّ  گویان دل خاموش تو        رفت تا عرش خدا بر دوش تو

کودک دل بی قراری می کند            با یتیمان تو زاری می کند

یا علی چشمم گشا بر روی خود         یا ببر دل را به شهر و کوی خود

 

                                                                 زهره ملكی (صبا)





موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ شنبه 22 فروردین 1394 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

قربانیان تهاجم فرهنگی

قربانیان تهاجم فرهنگی

ای کاش آن روزهایی که در گوشمان می خواندند مواظب شبیخون فرهنگی دشمن باشید بیشتر حواسمان را جمع می کردیم. ای کاش وقتی که دشمن چون ماری خطرناک زهر  خویش را از مسیر های جذابی چون ، اینتر نت و فضای مجازی و تلگرام بر ذهن معصوم جوانانمان تزریق می کرد بیشتر هوشیار بودیم .

کاش ان روزها اخطار رهبر معظم خویش  را در خصوص جنگ نرم دشمنان جدی می گرفتیم هر چند که جنگ از نوع سختش را ازموده بودیم ، ولی نمی دانستیم که به زودی ارام و متین و بی صدا گرفتار تارهای نامرئی دشمنان خواهیم شد.

جایی که دیگر هیچ تسلیحاتی کارائی ندارد جز ذهن هوشیار و پاک مردم .

چطور شد که به یکباره غرق  تمنیات خویش و لذت های فریبنده ساخت غرب شدیم . رفتیم تا اوج بی خیالی های مرموز از جنس غربی .عروسکی شدیم در دستان گارگردان هایی که برای به نمایش در اوردن سناریوی خویش بسیار هزینه کردند.

هر روز نمودار خطی مرگ و میر اعتقاد ، ایمان ، یکرنگی و صفا در صفحه شطرنجی روزگار ، در نوسان بود تا این که امروز سقوط فاحش ان را نظاره گر هستیم به نقطه صفر ، آن جایی که خطوط آماری ،  روی سر بلند کردن را ندارند.

چه شد که یکباره مردم شهرمان ابتذال و بی بند باری و بی حجابی را به اسم تمدن و فرهنگ به خورد فرزندان خود دادند و مدگرایی  بی اعتقادی  سر لوحه رفتار روزمره آنان شد.

چه بر سر مردانمان آمده است که غیرت و جوانمردی و حیا و پاکدامنی را در ملا عام به دار می آویزند و دوش به دوش همسرانشان که عفاف و حجاب را در قبرستان افکارشان دفن نموده اند با غرور و تبختر مسیر انحراف را طی می کنند.

کجاست فرهنگ ناب ایرانی و اسلامی که  از مشرق ذهن مادران و پدرانمان ظهور کرد و در مغرب افکار مسموم نسل جدید به غروبی غمگین نشست.

شهری که سالار معرفت و ایمان و صداقت و پاکی در خطه ی پاک اصفهان بود و مردان و عالمان دینیش زبانزد خاص و عام و زنانشان الگوی عفاف و پاکدامنی و نجابت بود.

اکنون چه بر سرمان آمده که هرگاه قدم به خیابان های شهر می نهی احساس غربت و دلتنگی بر تو غالب می شود . احساسی که در باورت نمی گنجد که اینجا هنوز هم گلپایگان شهر مردمان آبی صداقت  ،شهر معنویت و اینه تمام نمای عالم تشیع است.

در باورت نمی گنجد که حجاب در منظر نسل جدید شهر ، مایه خفت و بی فرهنگی محسوب می شود !

آنجا که انان به راحتی فرهنگ بومی و خالص خویش را رها کرده و ایده ها و نظریات الوده غربیان را به وام گرفته اند برایمان سوال هست که چگونه می خواهند بهره گزاف این وام بلند مدت را از جیب آیندگان خویش پرداخت نمایند؟

چطور شد که پرچم داعش تا لب مرزهای ایران امد و ما همچنان غرق در تفکرات و زندگی مادی خویش ، در غفلتی خموش ، میزبان این گرگان خون آشام شدیم؟

اکنون قبل از این  که داعشیان ، به سراغمان بیایند گرفتار گرگ نفس و اندیشه سیاه و شوم فرهنگ غرب شده ایم و تا زمانی که نتوانیم این سایه سیاه را از سرمان دور کنیم نمی توانیم در مقابل این هیولای دست ساخته غرب ، مقاومت کنیم و جان سالم به در بریم.

نمی دانم چرا همه شهر ، همه مسئولین ، همه واعظان و روحانیون مُهر سکوت را بر لب زده اند. و چرا این فضای سنگین بی خیالی و بی توجهی به نسل اینده را  ، از بین نمی برند.

چرا همه نهاد ها و ارگان های دولتی در یک عقب نشینی سوال بر انگیز ، با چشمان بسته در شهر راه می روند؟ حتما راه حلی باید باشد ، چاره ای که ذهن معصوم فرزندان شهر را از چنگان داعشیان دیو صفت که خیمه در دل و جان آنها زده اند نجات دهد .رستمی ، اسفندیاری ، آرشی که کمان در دست گیرد و تیری بر قلب جهالت و فرهنگ مبتذل غرب نهد تا جایی که پدران و مادران امروز شهر در قبال سرنوشت فرزندانشان بیشتر احساس مسئولیت نمایند. نه  این که خودشان نیز همگام و هم سو با آنان مسیر انحراف و را به سوی خیمه گاه داعشیان زمانه طی نمایند.

امیدوارم مسئولین محترم شهر ، ارگان ها و نهادهای مردمی و مذهبی بیش از این به این معزل اجتماعی بیاندیشند .

امیدوارم ذهن پدران و مادران امروزی با باران هدایت ، از افکار ناشایست شسته شود و گرد و غبار و زنگار فرهنگ مبتذل غرب از وجودشان پاک گردد. و یادمان نرود که :

از عرش به فرش !

روزگاری شهر ما در معنویت غرق بود

افتاب معرفت در اسمان شرق بود

مهد علم و دانش و فرزانگانش بیشمار

مکتب پاک ولایت با شهامت ، بر قرار

مرجعیت در کمال افتخار از آن او

جام عرفان ، دین و ایمان در کف دستان او

حرمت و شان مسلمانی درونش شعله ور

مکر و تزویر شیاطین در وجودش بی اثر

بانوانش مظهر حجب و نجابت ، بی رقیب

چشم شیطان از نگاه پاک آنان ، بی نصیب

پس چه شد ناگه که صیادی ز دنیای دگر

در کمند آ ورد ، دل اهوی ما را در گذر

صید شد اندیشه های پاکمان با مکر او

خدشه آورد بر حریم جانمان افکار او

غرق شد ذهن جوان شهرمان در بحر او

کی توان آمد به ساحل ، از عذاب و شرّ او

بی گمان غفلت حریم پاکمان در هم شکست

تار و پود چادرم با مکر او ، از هم گسست

غرق در فرهنگ غربیم و جهالت همچنان

اسب می تازد درون سینه و افکارمان

کاش می شد یک جهان ایینه باشیم و  صفا

با خدا باشیم و ره ، از مکتب شیطان جدا

ای ملک گر چه حقیقت تلخ و زهر است بی گمان

روزگاری خوش درخشد ، معرفت بر بام جان

زهر ملکی ( صبا ملک )

 

 





موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ شنبه 20 خرداد 1396 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

اكسیژنی برای حیات

اكسیژنی برای حیات
2 كتاب شعر مریم سلیمی ‌و صدیقه مرادزاده اگرچه احساس و مضمون مناسبی دارند، اما از ضعف‌های ادبی رنج می‌برند
 
شعر زن در طول تاریخ درازآهنگ ادبیات منظوم ایران نه آنچنان كه می‌بایست باشد شد و نه آنچنان كه باید مطرح می‌گردید مورد توجه قرار گرفت. از رابعه قزداری و مه ستی گنجوی كه از قدما هستند اگر بگذریم، پروین اعتصامی ‌آن چهره نجیب و پاك و مهربان در مقابل چشم‌های مشتاقمان نقش می‌بندد و نیز ژاله اصفهانی، عالم تاج قائم مقامی، نیمتاج سلماسی، شمس كسمایی، فروغ و... اما در مورد شعر امروز به حق ما برای یكی دو چهره از چهره‌های یاد شده باید احترامی ‌ویژه قائل باشیم.

 شمس كسمایی را می‌شناسیم كه قبل از نیما یوشیج با آگاهی و اشراف بر ادبیات و زبان دانی و احساس مسوولیت اجتماعی سروده‌های نغزی را به وجود آورد و راهی را گشود كه در حقیقت راه هموار و دلپذیر و آرامش بخش شعر نوی فارسی است.
    اینك ده‌ها شاعر و سراینده ـ از جنس زن ـ داریم كه با چابك اندیشی‌ها، نازك خیالی‌ها، ظرافت تفكر و لطافت بیان چهره‌های دلنشینی از خود می‌نمایانند و من به عنوان شعردوستی كه با تعداد زیادی از شاعران، خوشبختانه حشر و نشر داشته و دارم دلشوره شعر زن ـ و نه شعر زنانه ـ معمولادر قلب و جانم خلجان داشته است و خوشحالم كه دختران معنوی پروین، شمس كسمایی و سپیده كاشانی اینك به جایگاه و پایگاه شایسته خود دست یافته اند و بدون دودلی این موضع را رفیع تر و احترام انگیزتر خواهند كرد. تقریبا هر روز یكی دو دفتر شعر از شاعرگان اغلب جوان به دستمان می‌رسد كه امروز 2 عنوان از آنها را برمی‌رسیم.
    «شبیه باد» عنوان كتابی است ـ مجموعه شعری ـ از صدیقه مرادزاده (متولد 1366) كه توسط انتشارات فصل پنجم ـ كه ناشر اختصاصی و تخصصی شعر است ـ در 1200 نسخه به همان سبك و سیاق و نوع كاغذ و جلد و صفحه آرایی آشنا منتشر شده و در دسترس شعردوستان است. كتاب نسبتا كوچكی است، فقط 70 صفحه و مشتمل بر 50 عنوان شعر كوتاه و خیلی كوتاه. شاعر در این مجموعه كوشیده است مثل رباعی كه معمولامصرع آخر آن آخرین حرف و جان كلام و شوك و ضربه نهایی شاعر است، در آخرین مصرع لب مطلب را خیلی سریع و صریح بیان كند به طوری كه من مدتی است احساس می‌كنم بین رباعی و دوبیتی و شعرك‌های شاعریان، فضای مشتركی به وجود آمده و شگردهای مشتركی به كار می‌رود كه قاعدتا نباید چنین باشد.
    اشیا و كاربرد آنها در شعرهای مرادزاده نقشی نمایان دارند؛ از كلاه و آینه و دكمه و كفش و گل مصنوعی بگیر تا كلبه و قفل و اتو و یخچال و تلویزیون و ظرف‌های آشپزخانه و توپ بازی و روزنامه و لیوان و كیف دستی و قرص‌های آرامش بخش و بوم نقاشی و غیره غیره.
    شئ در شعر فارسی بخصوص در مكاتب مشخصی از آن مثل سبك هندی یا اصفهانی جایگاه ویژه ای دارد. اشیای دور و بر شاعر توانستند در این سبك به شعر شاعران اذن دخول پیدا كنند و دیدیم كه واژه‌های كفش و عینك نقالی و... بعد از قرن‌ها مغفول و مهجور بودن وارد شعر شاعران فارسی زبان شد. خانم مرادزاده در شعر خود ـ شعرهای خود ـ از واژگان پیرامون، واژگان در دسترس و پیش پا افتاده بخوبی و رسایی استفاده می‌كند. شئ در شعر او جان می‌گیرد و با احساس و عاطفه و سیالیت ذهن او درهم می‌آمیزد. بی شك فضای شاعر هم مثل هر انسان دیگری پر از اشیای گوناگون است و آنها ـ حتی خرده ریزها ـ اجزای زندگی روزمره او هستند و نمی‌توانند از منظر او دور بمانند.
    خرد می‌شود / اعصاب تو / فنجان چای / و می‌شكند قلب من / عزیزم این خانه / به كمی‌سكوت نیاز دارد (كمی‌سكوت، ص10)
    یك چالش نامطلوب بین دو نفر ـ احتمالابین یك زوج ـ امری بسیار قدیمی‌و پیش پا افتاده است، اما در اینجا با به كارگیری «فنجان چای» و شكسته شدن آن به رسانندگی محیط آفرینش شعر كمك دلپذیری شده است.
    در شعر «آدم برفی» (ص12) احساس شاعر كه زن است، نوعی مهرورزی بانوانه، حساسیت زنانه، عاطفه مادرانه و ... دیده می‌شود. در سرمای زمستان آدم برفی ای می‌آفریند كه چشم‌هایش «به دورترین نقطه زمین می‌نگرند» و بعد با این مخلوق خود آنچنان مانوس می‌شود كه می‌خواهد آن را برای همیشه پیش خود داشته باشد و این در حقیقت بازنمایی سیلان عاطفه ای زنانه و مادرانه است.
    چهره و شخصیت زن در شعرهای این كتاب به طور مشخص دیده می‌شود، اما گاه حرف تازه ای، حرف جذابی، حرف ممتازی درباره او نمی‌گوید: «... آینه را پاك می‌كنم / به زنی می‌رسم / كه جز تمیزی این آینه / به هیچ چیز نمی‌اندیشد» (ص13)
    شاعر ما در این شعر نگاهی سرسری و فاقد حس زیباشناسی به شاكله وجودی زن داشته است. عشق نیز یكی از كلمه‌های كلیدی مجموعه شعر حاضر است: پشت به ماه می‌ایستم / سایه ام قد می‌كشد / بلند می‌شود / بلند / آنقدر كه از دیوار بالامی‌رود / به اتاقت می‌آید / پنجره را می‌بندد / دست روی پیشانی ات می‌گذارد / تب نداری / یخ نكرده ای / و خواب كسی را می‌بینی / كه به سایه ات فكر نمی‌كند . ص(28 و 29)
    اما عشق او نوعی شكست و بیزاری را نیز منتقل می‌كند در پایان همین شعر می‌گوید: دست روی پیشانی ام می‌گذارم/ تب دارم/ یخ كرده ام/ و به كسی فكر می‌كنم/ كه سایه ام را با تیر می‌زند.
    و این همان شوك و ضربه نهایی است كه شاعر كوشیده است كاربرد آن را تقریبا در همه شعرهایش حفظ كند. استفاده ادبی و شاعرانه از ضرب المثل‌ها و اصطلاحات یا همان ارسال المثل و گاه تلمیحات و اقتباس‌ها كه این آرایه‌ها را می‌شناسیم در شعر خانم مرادزاده مثل همین مورد بالاكه ذكر شد یعنی سایه كسی را با تیز زدن زیادند.
    نكته: اینك ده‌ها شاعر و سراینده زن با نازك خیالی‌ها و لطافت بیان چهره‌های دلنشینی از خود در ادب فارسی می‌نمایانند و امروز دختران معنوی پروین، شمس كسمایی و سپیده كاشانی به جایگاه و پایگاه شایسته خود دست یافته اند
    بعضی تصویرها در شعر دیده می‌شود كه زیبایند، اما واقعی نیستند و چون شاعر ما در این كتاب وسط گود ایستاده و شعرش كاملازمینی و واقعگراست این انتظار نمی‌تواند ناموجه باشد كه تصویرها باید با واقعیت منطبق باشند. تشبیه‌ها باید آمیزه ای از عینیت و ذهنیت باشند با بیانی هنرمندانه نه آن چنان كه قطار به مردی تشبیه شود كه سیگارش را روشن می‌كند و از ایستگاه می‌رود.
    فضاسازی، ایجاد تنفسگاه‌های دلپذیر و آرامش بخش یا موضع‌هایی برای برآشفتن، دگرگون شدن و تحول یافتن جزو مولفه‌های هنرمندانه هر شعری است. درست است در شعرهای كوتاه آنقدر مجال نداریم كه به ساختار هرمی‌شعر بیندیشیم و آنقدر رهپویی و معناجویی نمی‌كنیم كه به تنفسگاه نیاز داشته باشیم، ولی شاعر باید همقدم و همنفس خواننده یا شنونده شعرش بشود.
    اگر خواننده ای نتوانست در فضای خلق شده توسط شاعر قرار بگیرد و از ضریب هوشی متعارفی برخوردار باشد بی گمان لبه انتقاد متوجه شاعر خواهد بود. خانم مرادزاده در این كتاب میزبان خواننده است در فضاهای بسیار محدود و گاه محصوری كه به وجود آورده.
    
    پلاك آبی
    پلاك آبی، مجموعه شعر مریم سلیمی‌(متولد 1356) تحصیلكرده در رشته‌های روابط عمومی، ارتباط تصویری و روزنامه نگاری توسط انتشارات آشیان در سال جاری در 1100 نسخه و به قیمت 2500 تومان در قطع خشتی كوچك روی كاغذ كاهی ضخیم در 120 صفحه منتشر شده است. وجه تسمیه كتاب، همان شعر پلاك آبی است: روی پلاك آبی خانه ام/ قلبی قرمز می‌كشم/ تا آسوده كنم چشم‌هایت را/ بی هیچ نشانی/ با تپش‌هایش/ خانه ام را بیابی/ (ص 9)
    تقریبا همه شعرهای كتاب كه حدود 100 عنوان هستند و اغلب آنها كوتاه و گاه بسیار كوتاه، علت وجودی خود را از سطر پایانی خود برگرفته اند. بازی با كلمات، شوخی با شخصیت‌های معروف (مثل گالیله، ادیسون، گراهام بل و...) و استنتاجات شاعرانه و شوخ طلبانه از كارها و شهرت‌های آنان یكی از ویژگی‌های این كتاب است. بعضی شعرها واقعا شعر نیستند، بیان هنری ندارند و بیش از حد متعارف محاوره ای و گفتاری اند. نمی‌گویم شعر گفتاری نگوییم، ولی نه گفتارهایی كه هیچ رنگ و روی هنرمندانه خلاقانه ندارند.
    مثل: نورداد به جهان ادیسون / از برق چشم‌هایت (ص 22)
    یا: زنگ می‌زدیم با دل‌هایمان / پیش از آن كه فریاد بزنی / الو... واتسون! من بل هستم . (ص 23)
    بسیاری از سروده‌های این كتاب از این گونه اند. خواندنی اند اما شعر نیستند و من آرزو می‌كنم كه شاعران ما بدانند هر حرف جالبی نمی‌تواند شعر باشد مگر آن كه سراینده واقعا شاعر باشد و شعر را بشناسد و برای شعر حساب جداگانه ای باز كند؛ شعر را جدا جدی بگیرد، به شاعری خود ببالد و تصمیم واقعی او این باشد كه «شعر» بگوید و «شاعر» باشد.
    البته خانم سلیمی‌كوششی نسبتا موفق داشته است در این كه با كمترین كلمات بیشترین رابطه را با خواننده یا شنونده شعرهایش برقرار كند. از عشق و بی تابی و همبستگی‌های بشری ـ خواه از این سر خواه از آن سر به تعبیر مولانا كه هر دو به آن شعر رهبرند ـ در كمال ایجاز و اختصار سخن می‌گوید كه باز به قول مولانا گر بریزی بحر را در كوزه ای / چند گنجد قسمت یك روزه ای... فی المثل در شعری با عنوان سرزمین بزرگ می‌گوید: بر روی كاغذ نامرئی / كشیدیم نقشه عشقمان را / با حدود و ثغوری مشخص / عجب سرزمین بزرگی است!/ از قلب من تا قلب تو. (ص 43) . شاعر حساس و عاطفه مند ما توانسته لحظه‌های زلال و زیبایی را در متن زندگی ـ همین زندگی عادی روزمره ـ شكار كرده و با افسون واژه‌ها به شعربدل كند.
    چقدر فرق دارد دنیای من با تو / تو بیزاری حتی / از گرد سرمای.../ نشسته بر شیشه‌های.../ ولی من / دلخوشم به.../ نوشتن بر .../ «ها»ی روی شیشه‌های ... این خانه گلی . (ص 55)
    كه تقریبا همه ما این لحظه را داشته ایم كه در روزهای زمستانی، در اماكن گرم، پشت پنجره‌ها و شیشه‌های غبارگرفته ایستاده ایم و‌ها كرده ایم و گاه با انگشت روی غشای بخار شیشه كلمه ای نوشته ایم و شاید بهترین پایان برای این مطلب شعر اكسیژن مریم سلیمی‌باشد كه می‌گوید:
    
    چه فرقی می‌كند آسمان
    
    آبی باشد یا سیاه؟
    
    پاك باشد یا ...؟
    
    وقتی نباشی
    




موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ جمعه 19 خرداد 1396 ] [ 04:55 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

هر چیز که در جستن آنی آنی ...

هر چیز که در جستن آنی آنی ...

 

تادر طلب گوهر کانی کانی  /  تا در هوس لقمه نانی نانی

این نکته رمز اگر بدانی دانی  /  هر چیز که در جستن آنی آنی

(مولانا)


 




دل اگر دل باشد ، فقط به دنبال تو می گردد

دل اگر دل باشد ، فقط گوش به آوای دلنشین اذان صبحگاهی می دهد و بس

و سپس پر می شود از جام معرفت

از اندیشه های ناب

شراب اندیشه ی صبحگاهی چنان مستش می کند که دیگر صدایی را نمی شنود

دلش ایینه می شود و در انعکاس انوار حق چنان محو می شود

که دیگر نشانی از خود نمی یابد

آفتاب معرفت می شود

که هر روز از مشرق ذهن طلوع می کند

و دیگر همیشه تا ابد

فقط او را  می بیند و  صدایش را با تمام وجود جرعه جرعه می نوشد

و سیراب می شود از یاد تنهاترین تنها  ، خدای دو عالم که مونس تنهایی بشر است

رفیق لحظه های تلخ و ارام بخش دل آشفته در مصاف با سختی هاست

خدایا کمکم کن که فقط تو را ببنم و فقط در راه تو دل را همسفر لحظه های آینده ام سازم

فقط تو

ملکی






موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

گنجینه ی دل های معانی

داشتن دلی مهربان ،

شاید لطف خدا باشد

شاید تمرین است

شاید عوض کردن نگاه ، به دنیاست

شاید داشتن دوستی مهربان است

هر چه هست ، دل جای مهربانی و عشق است ...

چنانکه مولانا ،

داده خدا را با آن همه مهربانی و لطفی که از او سراغ دارد ،

جای خشم و کینه  نمی داند:

            با این همه مهر و مهربانی

                                          دل می دهدت که خشم رانی ؟

مولانا

 




حیف! فریاد مرا بغض به یغما برده

یک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم...






خوبست تو هستی

تا زمستان سرد تمامم نکند ...

 










ای کاش چشم پزشک ماهری بودم و ...

 




در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت ...




 



ای کاش نرفته بودی

ای کاش دست به دست آن راه

نداده بودی

سفر نکرده بودی

ای کاش وقت ِما

در تماشای ِعشق

صرف میشد

نه در انزوای ِخاموش تنهایی

ای کاش زندگی را

جدی میگرفتیم

مثل نگاه ِقمری به اهل خانه

و دمیدن بهار

از ترک های دیوار

مثل نفس های ِشوق

مثل تب و تاب دریا

ای کاش تو بودی ...

ای کاش ....


 







 




من

همان


آنانکه پرواز را آموخته اند بدون بال هم

           می توانند در آسمان آبی و بی انتهای  خداوند ، پرواز کنند.

 




جای خشم و کینه  نمی داند:

            با این همه مهر و مهربانی

                                          دل می دهدت که خشم رانی ؟

مولانا

 

 



زمین در انتظار تولد یک برگ.....

من در حال شمارش معکوس.....

صفر همیشه پایان نیست.......

گاه آغاز پرواز است.......







موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

در انتظار ظهور

 

                                                                   


                                                                                                           

                  

از شنبه تا جمعه

هر شنبه که با نام تو کردم آغاز

 

سرتاسر هفته غرق زیبایی شد



 

سلام مهدی جان

 

      


                                                  


                                                     

 

 





موضوع: آنچه میخواهد دل تنگت بگو،
[ یکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]