تبلیغات
ادبستان گلپایگان - مطالب داســـــــــــتانک

داستان ها و عبرت ها

روایتی‌ از تابستان‌ و آدم‌های‌ زخمی‌

یادداشتی بر مجموعه داستان «تابستان همان‌سال» نوشتة ناصر تقوایی از محمد بهارلو

«تابستان همان‌سال‌» وصفی‌ است‌ از یاوه‌گردی‌ و می‌نوشی‌ و عشق‌ورزی‌ و دل‌خستگی یك‌ مشت‌ كارگر بارانداز در فضایی‌ تلخ‌ و پُروحشت‌؛ فضایی‌ كه‌ آدم‌هایش‌ وحشت‌ آن‌ را قبول‌ ندارند، یا وانمود می‌كنند كه‌ قبول‌ ندارند. راوی داستان‌ها، جز یكی‌ كه‌ دانای كُل‌ محدود است‌، جوان بلاتكلیف‌ و سرگشته‌ای‌ است‌ كه‌ گاه‌ «سیفو» نامیده‌ می‌شود و گاه‌ «عاشور» و گاه‌ «اسی‌»، كه‌ پاتوقش‌، «جای‌ حسابی‌» او، خانة‌ عمومی‌ و كافة‌ می‌فروشی‌ «گاراگین‌» است‌؛ آدمی‌ كه‌ وقتی‌ به‌ سفر، دریا، می‌رود كسی‌ ـ به‌رغم انتظارش‌ ـ چشم‌ به‌راهش‌ نیست‌. او نمایندة‌ آن‌ نسلی‌ است‌ كه‌ برای شكست‌ ساخته‌ شده‌ است‌، در دورة‌ شكست‌ بار آمده‌ است‌، و دایم‌ بد می‌آورد، زیرا «شانس‌» ندارد. اگرچه‌ زخمی‌ و ناآرام‌ است‌ و در برابر توهین‌ و تبعیض‌ واكنش‌ نشان‌ می‌دهد، و این‌ واكنش‌ اغلب‌ با «شهامت‌» توام‌ است‌، جز فاجعه‌ نصیبی‌ نمی‌برد.
مشخصات آدم‌های «تابستان همان‌سال‌» با وجود این‌ كه‌ كمابیش‌ به‌ نمونه‌های‌ واقعی‌ خود شباهت‌ می‌برند، شباهت‌شان‌ به‌ ضدقهرمان‌های بی‌كس‌ و كار و هرزه‌لای همینگ‌وی‌ محسوس‌ است‌. اگر ضدِ قهرمان‌های همینگ‌وی‌ جزو ویرانی‌های جنگ‌اند وعواطفی‌ كرخت‌شده‌ دارند، آدم‌های ناصر تقوایی‌ محصول‌ تراژیك‌ یك‌ نظام اجتماعی بهیمی‌اند، كه‌ سایة‌ نوعی‌ «استعمار» بر آن‌چیرگی‌ دارد؛ آدم‌هایی‌ كه‌ نان خود را با چنگ‌ و دندان‌، با كار روی‌ بارانداز و عبور دادن مسافر قاچاق‌، به‌دست‌ می‌آورند، و شب‌ها رابه‌ بیدارخوابی‌ در خانه‌های‌ عمومی‌ و با باده‌نوشی‌ صبح‌ می‌كنند. ارزش‌های اخلاقی این‌ آدم‌ها، در برزخ فقر اندیشه‌ و احساس‌، باطل‌ شده‌ است‌، اما نه‌ آن‌قدر كه‌ خود را خوار و خفیف‌ سازند و به‌ «نكبت‌» تن‌ بدهند.
در داستان اول‌، دعوای‌ «خورشیدو»، معروف‌ترین‌ قهرمان كتاب‌، با «جوادآقا»، نگهبان بدقلق‌ دروازة‌ اسكله‌، از روی ماجراجویی‌ وشرارت‌ نیست‌، اعتراضی‌ است‌ به‌ مقرارت‌ خشك‌ و سربازخانه‌ای نظام‌ ادارة‌ اسكله‌، كه‌ كارگرها را به‌عنوان آدم‌ نمی‌شناسد. «جوادآقا» به‌ كارگری‌ كه‌ كارت شناسایی‌اش‌ را هم‌راه‌ نیاورده‌ و مانع‌ ورود او به‌ اسكله‌ است‌ می‌گوید: «من‌ آدمارو نمی‌شناسم‌.هركس‌ یه‌ كارت‌ داره‌ با عكس‌ و یه‌ نمره‌.» خورشیدو چنان‌ رفتار می‌كند كه‌ از یك‌ «جوانمرد» انتظار می‌رود؛ گیرم‌ این‌ جوانمردی‌ به‌قیمت از دست‌ رفتن معاش او تمام‌ می‌شود.
واكنش‌ِ «خورشیدو» گرچه‌ غریزی‌ و ابتدایی‌ می‌نماید و ظاهراً ریشه‌ در نوعی‌ «لمپنیسم‌» دارد، خصلتی‌ كه‌ كمابیش‌ در همة‌ آدم‌های اصلیكتاب‌ می‌توان‌ به‌ روشنی‌ دید، بی‌بهره‌ از عناصرِ آگاهی اجتماعی‌ نیست‌. در داستان دوم‌، زمانی‌ كه‌ «خورشیدو» دیگر پایش‌ از اسكله‌ بریده‌است‌، ما می‌بینیم‌ كه‌ او به‌ كارِ عبور دادن مسافرِ قاچاق‌، كارگران مزدور، از روی مرزِ آبی‌ روی‌ آورده‌ است‌؛ شغلی‌ مصیبت‌بار و پرمخافت‌ كه‌از هر حیث‌ برازندة‌ او است‌. وقتی‌ در داستان‌ اول‌ نشمة‌ او «لیدا»، می‌گوید كه‌ حاضر است‌ در صورت‌ اخراج‌ شدن‌ خرجش‌ را بدهد ـ چیزی‌ كه‌ خیلی‌ از مردها آرزویش‌ را دارند ـ «خورشیدو» برمی‌آشوبد و زن‌ را ناچار از پس‌ گرفتن حرفش‌ می‌كند؛ زیرا كه‌، به‌ شیوة‌جوانمردان‌، مایل‌ نیست‌ یك‌ زن‌ خرجش‌ را بدهد. این‌ خصلت‌ها كمابیش‌ در «مَندی‌»، قهرمان دیگرِ كتاب‌، نیز هست‌. او ظاهراً در هیچ‌صورتی‌ حاضر نیست‌ با انگلیسی‌ها هم‌كلام‌ شود، زیرا كه‌ خوش‌ ندارد ـ به‌ رسم‌ِ رایج‌ ـ «صاحاب‌» خطاب‌شان‌ كند؛ حتی‌ به‌ صرافت‌ دعوابا آن‌ها هم‌ می‌افتد.
در واقع‌ پرخاش‌گری‌ و خشم آدم‌های‌ كتاب‌، كه‌ اغلب‌ موقعیت آن‌ها را با تهدید و خطر روبه‌رو می‌سازد، فراتر از آن‌ است‌ كه‌ واكنش‌های‌ كور و غریزی فرد انسانی‌ تعبیر شود. زبان غالباً خشن‌ و تلخ‌ آن‌ها، در قهر و آشتی‌، تقریباً در همه‌ حال‌ نشانی‌ است‌ از غرور و سرسختی‌ و دلیری‌، و حساس‌ در برابر زیبایی‌ و حقیقت‌. آن‌ها همان‌قدر كه‌ دوست‌ دارند كافه‌ها را سرِ صاحبان‌شان‌ خراب‌كنند و وقتی‌ كه‌ دیر به‌ معركه‌ می‌رسند برای‌ دعوا میز و صندلی‌های شكسته‌ را خوش‌ ندارند، از تماشای دو گُل‌ میخك‌ سرخ‌ در یك‌ گُل‌دان‌، كه‌ پسركی‌ انگلیسی‌ به‌هنگام‌ «مهاجرت‌» با خود به‌ عرشة‌ كشتی‌ می‌برد، نیز احساس‌ رقت‌ می‌كنند؛ احساسی‌ كه‌ ارزش‌ِ انسانی بینش‌ِ آن‌ آدم‌ها را نشان‌ می‌دهد.
شاید اگر نویسنده‌ كوشش‌ِ خود را به‌ جنبه‌های گرده‌وار و گذران زندگی بیرونی‌ آدم‌ها معطوف‌ نمی‌ساخت‌ و بر زمینة‌ اجتماعی‌داستان‌ قدری‌ درنگ‌ می‌كرد و به‌ امساك‌ در نمی‌گذشت‌، خواننده‌ تماس‌ِ روشنی‌ با عمق‌ِ احساس‌ِ آدم‌ها برقرار می‌كرد؛ مثلاً درمی‌یافت‌ كه‌ چرا آن‌ها به‌ زندگی‌ و آیندة‌ خود بی‌علاقه‌اند، یا چرا با «اندیشه‌» سروكار ندارند. خواننده‌ نمی‌داند كه‌ موجبات‌ِسرگشتگی‌ و نگون‌بختی این‌ آدم‌ها چیست‌. اگر آن‌ها به‌ راستی‌ در موقعیت‌ و محیط‌ِ طبیعی خود نشان‌ داده‌ می‌شدند، خوی ناآرام‌ وپرهیزشان‌ از «سیاست‌» ــ در محیطی‌ پُر از واقعیت‌ و كش‌مكش‌های سیاسی‌ ــ موجه‌ از كار درمی‌آمد. واقعیت‌هایی‌ نظیر پیدا شدن كشتی‌ روسی‌، با پرچم‌ِ داس‌ و چكش‌، كه‌ بارش‌ فقط‌ «شكر» است‌، یا كارگری‌ (اسی‌) كه‌  قربانی حادثه‌ می‌شود و یك‌ دستش‌ را ازدست‌ می‌دهد، یا عبور چند كفن‌پوش‌ و اشاره‌ به‌ سوراخ‌ِ شیشة‌ تاكسی‌، به‌ صرف‌ِ این‌ كه‌ نشان‌ و نمودی‌ از واقعیت‌های سیاسی‌هستند، وقتی‌ در متن داستان‌ پراكنده‌ باشند؛ مشتی‌ «واقعیت‌» محدود و تصادفی‌ بیش‌ نیستند.
ظاهراً این‌طور به‌نظر می‌رسد كه‌ تقوایی‌ به‌ آن‌ نوع‌ ادبیاتی‌ گرایش‌ دارد كه‌ در اصطلاح‌ فرنگی‌ به‌ «ادبیات‌ِ گریز» معروف‌ است‌؛ چیزی‌كمابیش‌ معارض‌ با «ادبیات‌ِ اجتماعی‌»؛ ادبیاتی‌ كه‌ خود را «دور از سیاست‌» معرفی‌ می‌كند، اما در عین‌حال‌ در «جدی‌» بودن‌ آن‌تردیدی‌ نیست‌. درواقع‌ می‌توان‌ گفت‌ كه‌ چنین‌ گرایشی‌ در تقوایی‌ به‌مقدارِ فراوان‌ بنابه‌ دلایل‌ِ سیاسی‌ است‌. سرگشتگی نسلی‌ كه‌تقوایی‌ به‌ آن‌ متعلق‌ است‌ و فضای سنگین‌ و تلخ‌ِ حاكم‌ بر جامعه‌ و ادبیات‌، در نخستین‌ دهة‌ بعد از كودتا، احتمالاً پاره‌ای‌ از این‌ دلایل‌است‌. هم‌چنین‌ شیفتگی تقوایی‌ به‌ همینگ‌وی‌ در خلق‌ِ آدم‌های غریب‌احوال‌ و دل‌خسته‌ عامل‌ِ دیگری‌ در گرایش‌ِ او به‌ چنین‌ ادبیاتی‌است‌.
اما واقعیت‌ این‌ است‌ كه‌ آدم‌های «تابستان همان‌سال‌»، چنان‌ كه‌ تقوایی‌ نقل‌ می‌كند، اگرچه‌ در فضایی‌ پُر از فساد و قهر و وحشت‌ نفس‌می‌كشند و هركدام‌ برای خود پناهی‌ می‌جویند، آن‌قدر پول‌ و پله‌ ندارند و زندگی‌ به‌ آن‌ها مجال‌ نمی‌دهد كه‌ شب‌وروزشان‌ را در كافه‌و خانه‌های‌ عمومی‌ به‌ عیش‌ و نوش‌ بگذرانند. واقعیت‌ِ زندگی آن‌ها چنان‌ است‌ كه‌ ناچارند نان خود را با چنگ‌ و دندان‌ دربیاورند، اماما آن‌ها را در فضایی‌ دیگر، فضای‌ تعطیلات‌ِ دایمی‌، می‌بینیم‌. آن‌ها عرق‌ می‌خورند، چون‌ ظاهراً چاره‌ای‌ جز عرق‌ خوردن‌ ندارند،دعوا راه‌ می‌اندازند، زیرا زود از كوره‌ در می‌روند؛ حتی‌ اگر اخراج‌ بشوند كه‌ می‌شوند، كك‌شان‌ نمی‌گزد. وقتی‌ روی دریا، چندروزی‌، دست‌شان‌ به‌ كار بند است‌، اصلاً احساس‌ِ راحتی‌ نمی‌كنند. «خوش‌ نبودیم‌، هرچه‌ روی‌ دریا نگاه‌ می‌كردی‌ همه‌ش‌ آب‌ بود ونمی‌شد كافه‌ای‌ پیدا كنی‌، با دوربین‌ هم‌ نمی‌شد.» غیر از كافه‌ به‌ تنها چیزی‌ كه‌ فكر می‌كنند، و به‌ آن‌ «تعصب‌» می‌ورزند، خانة‌ عمومی‌است‌؛ به‌طوری‌ كه‌ حاضرند دست‌ به‌هركاری‌ بزنند تا مبادا فرنگی‌ها پای‌شان‌ به‌ آن‌جا باز شود یا یك‌ آدم‌ِ سیفلیسی‌، ولو این‌ كه‌ این‌آدم‌ رفیق‌شان‌ باشد، زیرا آن‌جا تنها جایی‌ است‌ كه‌ آن‌ها «لازم‌» دارند.
همة‌ این‌ها، به‌ویژه‌ دو داستان خام‌ و ناپرداختة‌ ششم‌ و هفتم‌ِ كتاب‌، نشان‌ می‌دهد كه‌ تقوایی‌ نگاهش‌ را از روی آدم‌ها و محیط‌ِ مقابل‌ِچشم‌ِ خود برداشته‌ است‌ و به‌ ورای تجربة‌ خود نظر دوخته‌ است‌. به‌عبارت‌ِ دیگر، آدم‌ها و فضای داستان‌ها به‌مقدار فراوان‌ فرآوردة‌خیال‌بافی نویسنده‌ و اقتفای او از همینگ‌وی‌ هستند. آن‌چه‌ از آدم‌های‌ كتاب‌ می‌دانیم‌، قطع‌ِ نظر از نشانه‌های قلم‌انداز قیافة‌ آن‌ها:بینی كوفته‌، شانه‌های پهن‌، موی سیخ‌ و كوتاه‌، پوست‌ سوخته‌ و مانند این‌ها، تا حدود زیادی‌ مرهون‌ گفت‌وگوپردازی‌ قوی‌ ووصف‌های نویسنده‌ است‌.
پیرمرد سربالا گرفت‌ و از بطری‌ به‌ لیوان‌ ریخت‌ و سركشید.
خورشیدو ازش‌ پرسید «دیدی‌شون‌؟»
پیرمرد گفت‌ «گور پدرشون‌»
«همه‌شون‌ بودن‌؟»
پیرمرد هیچ‌ نگفت‌.
«می‌گم‌ همه‌شون‌ بودن‌؟»
«آره‌.»
«بگو.»
«چنتاشون‌ گفتن‌ نمیان‌. گفتن‌ می‌دونن‌ چی‌ پیش‌ میاد. پناه‌ نخل‌ها نشسه‌ بودن‌ تو تاریكی‌.»
«كی‌ بشون‌ گفت‌؟»
«یكی‌شون‌ به‌ همه‌ گفت‌: می‌دونین‌ چی‌ پیش‌ میاد؟»
«اوناچی‌ گفتن‌؟»
«گفتن‌: نه‌.»
«اون‌ بشون‌ چی‌ گفت‌؟»
«بشون‌ گفت‌ دریا چه‌ شكلی‌ می‌شه‌. دیدم‌ هربیس‌ و شیشتا ترسیدن‌.»
«مادر سگ‌ خودت‌ كه‌ نگفتی‌؟»
پیرمرد گفت‌ «نه‌. من‌ دیگه‌ نمی‌ترسم‌.»
در این‌ گفت‌وگوی تند و كوتاه‌، در كافة‌ «گاراگین‌»، مایة‌ داستان‌ و فضای ذهنی‌ و عاطفی آدم‌ها مشهود است‌. دل‌شورة‌«خورشیدو»، مشت‌زن سابق‌ و ناخدای لنجی‌ كه‌ مسافران قاچاقش‌ از ترس‌ِ باران‌ جا زده‌اند، با چند توصیف‌ِ مختصر نشان‌ داده‌می‌شود.
پیرمرد یواش‌ گفت‌: «بند میاد.»
و با دست‌ زد پشت‌ِ شانة‌ خورشیدو، مثل‌ِ دستیاری‌ كه‌ می‌گوید مهم‌ نیست‌ و می‌داند كه‌ خیلی‌ خیلی‌ مهم‌ است‌. از آرامش‌ِدستش‌ كه‌ به‌ پشت‌ِ شانة‌ خورشیدو زد پیدا بود، آن‌ لرزش‌ِ از سرشوق‌ِ دستیاری‌ كه‌ قهرمانش‌ بازی‌ را برده‌ باشد در آن‌ نبود.چشم‌ِ خورشیدو به‌ باران پشت‌ِ شیشه‌ بود.
گفت‌: «همة‌ زمسون‌ بش‌ باختم‌.»
یا:
سكوت‌ را حس‌ می‌كردی‌ وقتی‌ به‌ باران‌ پشت‌ِ شیشه‌ گوش‌ نمی‌دادی‌ یا به‌ ساعت‌ كه‌ صداش‌ به‌ صدای موتور لنجی‌ دورمی‌مانست‌ وقتی‌ پناه‌ِ نخل‌های‌ جزیره‌، قاچاقی‌ منتظرش‌ باشی‌. قیافه‌ش‌ عوض‌ شده‌ بود. حالا یك‌ مشت‌زن كتك‌خورده‌نبود، آدم‌ِ كتك‌خورده‌ای‌ بود بعد از حال‌ آمدن‌ در یك‌ دعوا كه‌ چشم‌هاش‌ نگاهت‌ را پایین‌ می‌انداخت‌.
واقعیت‌ این‌ است‌ كه‌ تقوایی‌ در هشت‌ داستان‌ به‌هم‌ پیوستة‌ «تابستان همان‌سال‌»، به‌ عنوان اولین‌ تجربة‌ ادبی خود، نویسندة‌ باقریحه‌ و كمابیش‌ موفقی‌ است‌. پس‌ از بیش‌ از دو دهه‌ كه‌ از نوشتن‌ كتاب‌ می‌گذرد، هنوز می‌شود آن‌را خواند و در پاره‌ای‌ از لحظات‌لذت‌ برد. اگرچه‌ تقوایی‌ سردر راه‌ِ سینما سپرد و دل‌بستگی‌ به‌ ادبیات‌ را فقط‌ به‌ اقتضای «تصویر» حفظ‌ كرد، «تابستان همان‌سال‌»نشان‌ می‌دهد كه‌ استعدادِ او در داستان‌نویسی‌ به‌هیچ‌وجه‌ كم‌تر از استعدادش‌ در سینما نبود؛ گیرم‌ برای‌ آن‌كه‌ نویسندة‌ قابلی‌ بشودلازم‌ بود خود را وقف‌ نوشتن‌ كند.






موضوع: نـــــــــقد ادبی، داســـــــــــتانک،
[ سه شنبه 10 آبان 1390 ] [ 01:26 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]

خواستن توانستن است


 خواستن  توانستن است

                               

نگاهم به حرکات موزون و  دقیق  قلمی که استاد ماهرانه بر دل سپید کاغذ هر لحظه به سویی می دواند خشک شده بود ، با حیرت و تعجب از این همه مهارت به وجد آمده بودم گویی تمام اسرار خلقت و قدرت الهی در یک لحظه برای خلق اثری زیبا بسیج شده بودند تا به یاری استاد شتافته و آنچه را که در فضای ذهنی او در تلاطم بود همه را جمع کرده و بر یک دنیای سپید حک نماید.

هر که او را می دید بیش از آن چه محو اثرش شود بیشتر حیرت زده به   خود خالق می نگریست که چگونه زبانش قلم را به بازی گرفته و با آن نقش آفرینی می کند . استاد در کمال آرامش در حالیکه دستهایش قادر به حرکت نبودند و آرام و صبور وظیفه ی خود را به زبان سپرده بودند و چشم به راه لحظه های نابی دیگر از خلقت بودند ، بدون تاثیری پذیری از حرفها و محیط اطراف خود ، همچنان در دنیای رنگا رنگ اما عرفانی و ساده خویش غرق بود .

 او بود و یک قلم و زبانی که دل در گرو حرکات زیبای او ( قلم ) سپرده بود و تنها دارائیش یک تابلوی سپید از جهان هستی که باید آن چه را که در ذهن داشت خالصانه به آن می سپرد تا زبانی مشترک و گویا شود برای هر گویش و زبانی که قادر به فهم کلام ظاهری او نبودند. زیرا محدوده ی فعالیت او فقط ایران نبود بلکه شهرت هنر نمایی او عالمگیر شده و او سردمدار تلاش و هنری بود که مفاهیم ارزشمند معنوی را با زبانی تصویری و گویا نقش می زد . نقشی که نویسنده ی آن خود زبان بود که این بار بطور مستقیم هدایت قلم را به عهده گرفته بود   و چون سفیر یی دانا و آگاه مسئولیت ارائه ی هنر را در سطح عالی به همگان به خوبی ادا نموده و سمند خیال را    در سطح پاک ضمیر   دلها       به      راحتی می دواند.و هر که و هر چیز را محو تماشای خود می نمود.

تابلوهایی که خود دنیایی اسرار آمیز از دنیای دل بود و مترجم لحظه های نابی که هر کسی قادر به فهم آن نبود ، هر چند نامش در ذهنم نمانده اما تصویری گویا از وجودش که سراپا تلاش بودو همّت و ایمان ، آن هم در عین ناتوانی جسمانی همیشه در قاب ذهنم حک شده و هرگز فراموش نخواهم کرد که هر معلولیتی نه تنها نمی تواند انسان را از ادامه ی راه باز دارد ، بلکه قوای از دست رفته می تواند در گوشه ی دیگر از کشور دل به خدمت مشغول شود که آن هم مستلزم همت و تلاش  پی گیر و حسّ باور پذیری و     امیدوتری   به آینده  می باشد.   

به امید آن که در کنار این همت و تلاش از جانب معلولین عزیز مسئولین نیز در جهت رشد و ارتقای علمی و فرهنگی این عزیزان کوشیده و راه را برای بارور شدن اندیشه ها ی سبزی که در انتظار زمینی برای رویش هستند آماده سازند.

زهره ملکی





موضوع: داســـــــــــتانک، صندوقچه خاطرات ما،
[ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]