تبلیغات
ادبستان گلپایگان - مطالب حــــــــــافظ خوانی

حافظ خوانی

دیوان غزلیات حافظ شیرازی (351-400)  

 

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 351-400
.
351
حاشا كه من به موسم گل ترك می كنم
من لاف عقل می‌زنم این كار كی كنم
مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم
در كار چنگ و بربط و آواز نی كنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یك چند نیز خدمت معشوق و می كنم
كی بود در زمانه وفا جام می بیار
تا من حكایت جم و كاووس كی كنم
از نامه سیاه نترسم كه روز حشر
با فیض لطف او صد از این نامه طی كنم
كو پیك صبح تا گِلِه‌های شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی كنم
این جان عاریت كه به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی كنم
352
روزگاری شد كه در میخانه خدمت می‌كنم
در لباس فقر كار اهل دولت می‌كنم
تا كی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در كمینم و انتظار وقت فرصت می‌كنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو كین سخن
در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌كنم
با صبا افتان و خیزان می‌روم تا كوی دوست
وز رفیقان ره استمداد همت می‌كنم
خاك كویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطفها كردی بتا تخفیف زحمت می‌كنم
زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست
یاد دار ای دل كه چندینت نصیحت می‌كنم
دیده بد بین بپوشان ای كریم عیب پوش
زین دلیریها كه من در كنج خلوت می‌كنم
حافظم در مجلسی دُردی كشم در محفلی
بنگر این شوخی كه چون با خلق صنعت می‌كنم
353
من ترك عشق شاهد و ساغر نمی‌كنم
صد بار توبه كردم و دیگر نمی‌كنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور
با خاك كوی دوست برابر نمی‌كنم
تلقین و درس اهل نظر یك اشارتست
گفتم كنایتی و مكرر نمی‌كنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میكده سر بر نمی‌كنم
ناصح به طعن گفت كه رو ترك عشق كن
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌كنم
این تقویم تمام كه با شاهدان شهر
ناز و كرشمه بر سر منبر نمی‌كنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولتست
من ترك خاكبوسی این در نمی‌كنم
354
به مژگان سیه كردی هزاران رخنه در دینم
بیا كز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل كه یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم كه بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادكش فریاد
كه كرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
كه سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاكم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل كجائی ساقیا برخیز
كه غوغا می‌كند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی كه در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد كه حافظ داد تلقینم


ادامه مطلب


موضوع: حــــــــــافظ خوانی،
[ سه شنبه 3 دی 1392 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ زهره ملکی ]

غزلیاتی چند از حافظ

دیوان غزلیات حافظ شیرازی
غزلیات شماره 1 تا 32
.
1
الا یا ایها الساقی ادر كأسا و نا ولها
كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها
به بوی نافه‌ای كاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشكینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد كه بربندید محملها
به می سجاده رنگین كن گرت پیر مغان گوید
كه سالك بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریك و بیم موج گردابی چنین هایل
كجا دانند حال ما سبك باران ساحلها
همه كارم ز خود كامی به بدنامی كشید آخر
نهان كی ماند آن رازی كزو سازند محفلها
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
2
صلاح كار كجا و من خراب كجا
ببین تفاوت ره كز كجاست تا به كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دیر مغان و شراب ناب كجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را
سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا
چو كحل بینش ما خاك آستان شماست
كجا رویم بفرما از این جناب كجا
مبین به سیب زنخدان كه چاه در راه است
كجا همی روی ای دل بدین شتاب كجا
بشد كه یادْ خوشش بادْ روزگار وصال
خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری كدام و خواب كجا
3
اگر آن ترك شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی كه در جنت نخواهی یافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را
فغان كین لولیان شوخ شیرین كار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روز افزون كه یوسف داشت دانستم
كه عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شكرخا را
نصیحت گوش كن جانا كه از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشود و نگشاید به حكمت این معما را
غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثریا را
4
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه سر به كوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا
تفقدی نكند طوطی شكرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
كه پرسشی نكنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان كرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان باد پیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
كه وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
5

ادامه مطلب


موضوع: حــــــــــافظ خوانی،
[ جمعه 22 مهر 1390 ] [ 06:51 ب.ظ ] [ زهره ملکی ]